عصر ایران؛ فرزانه متین- چندهفته است که بهترین زمان پخش سیما، یعنی باکس سریال شبکه سه، در اختیار یک مجموعهی طنز داستانی به نام «کلینیک رویا» به کارگردانی سجاد مهرگان و تهیهکنندگی اکبر تحویلیان قرار گرفته و نام موسسه فرهنگی اندیشههای شهید آوینی به عنوان صاحب مجموعه در تیتراژ قید شده است.
نَفسِ این انتخاب که مردم شریف ایران، بیش از سه ماه تحمل مصایب و مضایق یک جنگ تحمیلی ناجوانمردانه، به تماشای یک مجموعهی طنز بنشینند، کاملا منطقی و قابلدرک است، با اینحال، این مجموعه که عمدتا در فاصلهی میان جنگ ۱۲ روزه و جنگ اخیر کار تهیه شده، در کنار مجموعهای از ضعفهای بنیادین(که متاسفانه در تولیدات داستانی سیما عمومیت پیدا کرده)، یک معضل بسیار کلان دارد و آن این که، اصلا و ابدا «طنز» نیست و تعداد موقعیتهایی که در آن حتی لبخندی به لب مخاطب خسته و فرسوده از یک سال عجیب و استثنایی و پر از رنج برای کشور بیاید، به انگشتان یک دست هم نمی رسد!
اصولا یکی از مشکلات اصلی محصولات موسسه اندیشه شهید آوینی،که البته یک معضل رایج در نهادهای دولتی و حاکمیتی فعال در عرصه تولید فرهنگی است، حاکمبودن یک روح و سلیقهی «کودکانه» حتی در محصولاتی است که ظاهرا به بزرگسالان مربوط است. یعنی آشکارا در ذهنیت سیاستگذاران این مجموعه بین «آدم خوب بودن» و «کودکوارگی» یا بهتر است بگوییم یکنوع «مشنگبازی کودکانه» ارتباط مستقیمی برقرار است.
شاید روحیهی محافظهکار و کارمندوار حاکم بر این گونه موسسات، موجب شده گمان ببرند هر چه سریال در رویدادها،رفتارها و گفتارها کودکوار و اصطلاحا «بچه مثبتی» باشد، به عبارتی «زنگخور» موسسه از نظر انتقاد و فشار بالادستی کمتر خواهد شد و در نتیجه جایگاه مدیران موسسه و استمرار مدیریت آنان تضمین و تثبیت می گردد!
بزرگترین آفت خروجی از این طرز فکر، تهیه فیلمها و مجموعههایی است که به شدت در وادی «الگوسازی» بخشنامهای گیر کرده و خصلت «آینهگی» خود را نسبت به ماهیت واقعی کنشها و روابط در جامعهی پیچیدهی امروز ایران از دست دادهاند.
البته تردیدی نیست که این حق و خواستهی مشروعی است که نهادهای حاکمیتی انتظار الگوسازی و تبلیغ پارادایمها و ارزشها استاندارد و موردتایید خود را از موسسات فرهنگی زیرمجموعه داشته باشند، لیکن اصرار و تمرکز بیش از حد بر «پیامدار» بودن تولیدات و الگوسازی، منجر به سِریدوزی دهها سریال، تلهفیلم و فیلم سینمایی شده که هیچ تاثیر اجتماعی معناداری نداشته، مخاطب خاصی جذب نکرده و خیلی زود فراموش شدهاند و صرفا به کار پرکردن رزومه برخی مدیران و تهیهکنندگان خودی آمدهاند.
از مصادیق همین «کودکوارگی»،شخصِ دکتر رویا مرزبان در سریال«کلینیک رویا» است. مثلا رفتار نگهبان بیمارستان با رزیدنت بیمارستان، نه تنها «بامزه» نیست، که احمقانه و موهن است.
به بیان دیگر، این رفتار هیچ محملی ندارد یا وقتی مرزبان را در اولین حضورش به عنوان رزیدنت در بیمارستان می بینیم، رفتار احمقانهی او در بردن زن زائو از پلهها و ازدحام پرستاران و رزیدنتها حول مریض، هیچ نکتهی طنزی ندارد، بلکه بلاهتبار و مسخره است.
رویا مرزبان گویی قرار است همه پارامترهایی را که مطلوب مسوولان موسسه آوینی است، یکجا داشته باشد: دختر خوب خانواده، مادری کاملا «نمونه» و «کدبانومسلک» که هیچوقت آرامش خود را از دست نمی دهد و جز خیر و خوبی از او سر نمی زند؛ پدری با سابقهی رزمندگی که مهربان و خوشقلب و کمی مشنگ است و البته بدون آن که بدانیم دقیقا چه شغلی دارد، از یک زندگی مرتب و خانهای ویلایی و بزرگ در یک محلهی خوب برخوردار است و به نحو ملیحی «زن ذلیل» است و بر روی دخترش هم تعصبی است؛ برادری که نهایتِ بچهمثبت است با خواهرش کلکلهای کودکانه دارد و طبق معمول، مُخ رایانه است و به همه کمک می کند؛ خود رویا هم طبق معمول تولیدات ارگانی، شاعرمسلک(غزل حسین منزوی می خواند)، کمی دست و پاچلفتی، کنجکاو و تحصیلکرده است که به طرز عجیبی،هیچ چالش و مشکل خاصی با خانواده ندارد(هماهنگِ هماهنگ!) و دستآخر هم "دختر خوب بابا و مامان" با همین خلخلبازیها دل شاهزادهی سوار بر اسب سفید قصه(پدرام پارسا) را می برد و همه با هم خوشبخت می شوند!
متاسفانه، به نظر می رسد دیدگاه سازندگان تولیدات ارگانی به جامعه، دیدگاهی به شدت سادهاندیشانه و حتی خودفریبانه است و خلق چنین آثار خنثی و بیش از حد «بچهمثبتی»نتیجهای جز فاصلهگیری فاجعهبار مخاطب از تولیدات سیما ندارد که «خود» و مختصات زندگی خود را در سال ۱۴۰۵، در سریالها و فیلمهای این رسانه نمیبیند.

ایدههای مثلا طنز سریال به شدت ابتدایی، تکراری و دستمالیشده و مناسب گروه سنی الف است. ظاهرا هیچ پرورش ایده و خلاقیتی در کار نبوده و هر چه در اولین فرصت به ذهن نویسنده رسیده تبدیل به تصویر شده است.
ایدهی اولین حضور منشی دکترپدرام پارسا، شهرام با بازی بهنام شرفی، با آن نحوه افتضاح حرف زدن، حتی از سطح آیتمهای طنز صبح جمعه با رادیو هم نازلتر است. باید توجه داشت حتی دوره سیتکامهای معروفی چون فرندز هم، که معمولا محصول همکاری یک تیم نویسنده و شوخینویسهای حرفهای بوده، سپری شده و بسیاری از شوخیهای آن کسالتبار و خمیازهآور شده است چه برسد سریالهای مثلا اجتماعی وطنی که می خواهند نمک طنز هم داشته باشند و خبری هم از کار تیمی در طرح ایده و پرورش آن و بسط فیلمنامه، شوخینویسی، دیالوگنویسی و...نیست.
موسیقی کلاسیک گوش دادن پدرام پارسا در سالن کنفرانس دانشکده بسیار نچسب است. ایدهی تشکیل شرکت بساز بفروش توسط پزشکان و قائل شدن شرط «تجرد» برای اعضاء،توجیه منطقی ندارد. دیالوگها و رفتارها نمونهوار مربوط به انسانهای نابالغ، سفیه و شیرینعقل است. این ایده که هر پسری در سریال، دختری را می بیند و آب از لب و لوچهاش به راه می افتد و دچار شیفتگی می شود، نه تنها بد، که مبتذل است.
به بیان دیگر، یک نوع «لودگی» بسیار سطحپایین بر کلیت فضای سریال حاکم است. لطفا صحنهی گوسفند بردن به اتاق زائو توسط علاء(جواد خواجوی) از پنجرهی اتاق زائو را به یاد بیاورید! که چگونه آن جوان با لهجهی خراسانی، با آن سر و وضع و گویش غلیظ، گوسفندبه اتاق زائو می برد و به آن شیوهی مضحک از دختر مسوول پذیرش خواستگاری میکند. سریال یک بازگشت ارتجاعی و موهن به جُنگهای رادیویی و نمایشهای کوچهبازاری یا مجموعه فیلمهای «صمد» دهههای چهل و پنجاه شمسی است که «شهرستانی»ها ،«روستایی»ها را انسانهای عقبمانده، کُندذهن و دور از آداب به تصویر می کشیدند تا به نحوی سخیف، خندهای از شنونده یا تماشاگر بگیرند.
حضور حبیب(مصطفی کولیوندی)، پسرخالهی شاهرخ مرزبان، کسی که بدون تعارف صاحبخانه، پیژامهپوش حاضر می شود، مثل گراز سفرهی شام و ناهار را درمینوردد و همسرش با شنیدن خبر آمدن خواستگار برای دختر میزبان به سبکی بدوی کِل می کشد، باز مصداق دیگری از این دیدگاه بلاهتبار و منسوخ مبتنی بر تقسیمبندی ارتجاعی تهرانی-شهرستانی است. جالب اینجاست که حبیب طبق منطق سریال، باید در زمان حاضر یک فرد چهل و چند ساله باشد، اما ظاهر، پوشش و نحوهی حرف زدن او شبیه تیپ «صفرعلی» در مجموعه فیلمهای صمد در اوایل دهه پنجاه است!
منطق رویدادهای سریال هم بسیار خندهدار و هم غیرواقعی است. چگونه است که هیچعکس دیگری از نوزادی پدرام، جز همان که به دیوار زایشگاه خورده وجود ندارد و پدرام ابدا سر این موضوع هیچگاه مشکوک نشده است و چطور عکس استفادهشده روی دیوار زایشگاه تا خورده است، در صورتی که علیالاصول پدرخوانده او باید عکس را قیچی می کرد تا پدرام در آینده از آن مطلع نشود. یا این که چطور پروفسور پارسا توانسته همهی این سالها، با یک دروغ «مادرت رفته خارج»، خلاء بزرگ نبود مادر را در زندگی پسرخواندهاش، پوشش دهد.
همینجا لازم به ذکر است که حتی «لودگی» در ژانر کمدی، سطوح مختلفی دارد و در یک بستر درست، حتی لودگی هم به خوبی در متن اثر خوش می نشیند و کاملا درست و ایجابی عمل می کند. برای نمونه، کاراکتر «کامران»(رضا صادقی) در سریال «بزنگاه» ساختهی رضا عطاران، کاملا بر محمل لودگی استوار است، منتهی به قدری متن کمدی آن اثر قوی، درست و خلاقانه بود، که خود آن شخصیت(در کنار بسیاری دیگر از اجزا آن سریال) به بخشی از فرهنگ عامه تبدیل شد و هنوز هم یکی از میمهای معروف شبکههای مجازی، مربوط به همین کاراکتر است. اما لودگی «کلینیک رویا» از نازلترین و کمارزشترین نوع است، چرا که اصولا بافت متن بر مبنای لودگی زمخت، عقبمانده و مطلقا غیرطنازانه است. کافی است که کاراکتر کامران در بزنگاه را با شخصیت شهرام(بهنام شرفی) در «کلینیک رویا» مقایسه کنید. یک شخصیت کاملا بیربط، بیعقبه و بیهویت با ظاهر و رفتار کاملا گروتسک و بیربط با پیکرهی ماجرا، که اصلا و ابدا جنس دوستی او با پزشک بچهپولداری که رییس یک بیمارستان است، مشخص نیست. شهرام یک دلقک است که اصلا و ابدا نمکی ندارد و هیچکدام از دیالوگهاو اطرافش، حتی به لبخند(خنده پیشکش) نزدیک هم نمی شود.
در سریال چندین بار ایدهی سوءبرداشت در درک کلام تکرار می شود(جایی که خانم میانسال باردار شده و دخترش گمان می کند مادرش تومور دارد، یا، جایی که پدرام پارسا می خواهد به رویا مرزبان بگوید که عاشق خانهی قدیمی آنها شده و مرزبان آن را نوعی ابراز عشق و خواستگاری از خود تعبیر می کند، سوءبرداشتی که تا چند قسمت ماجراها را متاثر از خود می کند، در حالی که منطقا و در دنیای واقعی،پدرام اگر صرفا از خانهی مرزبانها خوشش آمده بود، از دختر دربارهی موقعیت و مشخصات ملک می پرسید و خیلی ساده از قصدش برای خرید ملک میگفت. این تکرار، نشان می دهد که نویسنده و کارگردان هر ایده و ابزاری که به گمان خود، خندهدار پنداشتهاند، چندباره، بدون هیچ عمق و خلاقیتی به کار گرفتهاند.
دیالوگهای سریال جدای از این که بسیار «بچهمثبتی» است، به شدت نچسب، خنک و گویی برای کمتوانان ذهنی است، مثلا جلسه انتخاب دکتر پارسای جوان به عنوان رییس جدید بیمارستان، به دورهمی مُشتی کلهپوک بیکاره شبیهتر است تا یک جلسهی جدی کاری که در آن برای امر مهمی چون ریاست یک بیمارستان تصمیم گرفته میشود. بله، ما هم این اندازه درک داریم که قرار است شاهد صحنههای کمدی و غیرجدی باشیم، اما «منطق» به تصویرکشیدن افراد و کنشهای طبقات مختلف جامعه، در هیچ ژانری نمیتواند بلاهتبار و موهن باشد، حتی اگر محمل آن «طنز» بودن اثر باشد.
سریال پر از اشتباهات زمانی و تطبیق با واقعیت است. رویا متولد آذر 76(یعنی روز بازی تاریخی تیم فوتبال ایران و استرالیا)است ، اما لباس فرمی که در کودکی(موقع قطاربازی) به تن دارد، مربوط به دختران محصل عصر قاجار و پهلوی اول است. او به عنوان یکی از خاطرات کودکی(که البته ما شاهد دختری حداقل دوازده ساله هستیم)، از پخش سریال «سمندون» نام می برد، در حالی که اصولا زمان پخش سمندون مربوط به سال 73 بود که مربوط به قبل از تولد رویا است و اصولا سمندون، به خاطر برخی انتقادات نسبت به ترسناکبودنش، تا سالها بعد(شاید دهه 90) دیگر از تلویزیون پخش نشد.
یا این که زایشگاه «زایش»، بعد از حدود پنج دهه فعالیت، تنها به اندازه سی یا چهل عکس از نوزادان متولدشده در آنجا روی دیوار یادبود آن نصب شده است(اگر در طول همهی این سالها، صرفا 5 کودک در هر روز هم در این زایشگاه به دنیاآمدهباشند، تصویر چند هزار کودک باید کل دیوارهای بیمارستان را می پوشاند یا میتوان پرسید که آیا پدر و مادر واقعی پدرام، که شهید شدند، هیچ خویشاوند نزدیک و دوری نداشتند که پی گیر پسر تازهمتولدشدهی فرزندان خود شوند، که دکتر بهرام پارسا به همین سادگی او را به فرزندی بگیرد و در همهی این سالها هم هیچکدام از وابستگان پدر و مادر حقیقی پدرام به سراغش نیایند؟ اصلا دلیل سکتهکردن دکتر اسماعیل افزایش با دیدن یک کلاغ چه بود؟ این کلاغ چه بدیِمنی و بدشگونی بر او تحمیل کرده بود که دیدن آن موجب سکته و مرگش شود؟ انگیزهی دکتر پذیرش(نیلوفر پارسا) که به نوعی رقیب عشقی رویا مرزبان است، برای خطزدن اسم پیشنهادی پدرام پارسا و نوشتن اسم «رویا» روی تخته چیست؟ وقتی از بلاهتباربودن منطق روایی سریال، و اصولا بیمنطقی آن حرف می زنیم،نظر به همین موارد بسیار زیاد و فزون از شمارش است.
جدای از این اشتباهات، که تعداد آنها اصلا کم نیست، سریال از ضعفهای ساختاری عمیقی رنج می برد که بخش عمدهی آن به ضعف شدید فیلمنامه باز می گردد.
شخصیتها بیش از اندازه لخت و عور هستند و ملات هویتی و ماهیتی بسیار کممقدار و سست آنها باعث شده به شدت در ایجادهمدلی و سمپاتی از سوی مخاطب ضعیف باشند. مثلا جذابترین شخصیت داستان، که قرار است «پدرام پارسا» باشد(خوشچهره، مغرور، پزشک، رییس بیمارستان، «کراشالعالمین»!؟) بیشتر کاریکاتوری از نقشهای به شدت تکراری اینچنینی است که از شدت استفاده، مستعمل شدهاند، یعنی شخصیت مذکر مغرور،خوش رنگ و لعاب و بیاعتنا به جنس مخالف که قرار است مثلا "با گرمای عشق یک دختر شاعرمسلک احساسی" متحول شود! پدرام چه ارزش افزودهای از منظر خلق کاراکتر دارد؟ کدام ویژگی او را در «کلینیک رویا» متمایز می کند؟ آشپزیکردن و باریستا بودنش در اوقات فراغت، در صورتی یک کیفیت جذاب شخصیتی پیدا می کرد که با خلاءهای درونی او به عنوان کودکی که بدون مادر بزرگ شده، ارتباط دراماتیکی برقرار می کرد. در صورتیکه در طول سریال تا دستکم قسمت 32، ما هیچ خلایی و حتی هیچ کنجکاوی در او، نسبت به گذشتهی بیمادرش نمی بینیم.
حیف از بازیگر بااستعداد و گزیدهکار سالهای گذشته، وحید رهبانی، که حاضر به بازی در نقشی شده که آشکارا بیربطی و سَبُکبودن آن داد می زند و حتی می توان رنجی که وحید رهبانی از حضور در بعضی سکانسها برده تشخیص داد! این که نویسنده با چسباندن عاداتی چون گوشدادن به موسیقی کلاسیک یا تاکید چندبارهی پدرخواندهاش که "پختن پاستای امشب با توئه"، سعی کرده برای کاراکتر پدرام هویت بتراشد، یاکلکسیونبازی پدرام که نماد آن خرید آن کاناپهی پَر عقاب است، بیشتر یک نوع کولاژسازی است و ابدا به خورد این کاراکتر نمی رود و نهایتاسکانس مضحک گوشدادن به موسیقی کلاسیک در سالن کنفرانس دانشکده در حضور مولاژ آموزشی کالبدشناسی ختم می شود. این نوع «فرهیخته»نمایی از پدرام، جعلی است، چرا که او یک شاگرد تنبل دانشکده است که برخلاف ادعاهای باکلاس و جذاب بودن، حتی سلوک ساده با جنس مخالف را هم بلد نیست و با اولین شکست در برقراری رابطهی عاطفی با همکلاسی دختر خود در دانشگاه، خود را می بازد و ایدهی مسخرهی راهاندازی شرکت ساختمانی مخصوص «مجردها» را اجرایی می کند، ایدهای که خیلی زود انگار از یاد کارگردان می رود، چرا که عملا راهاندازی و مدیریت یک شرکت ساخت و ساز توسط یک پزشک، که دور و بر او را هم یک باریستا و یک رفیق خل و چل دوران کودکی و دو سه نفر علاف دیگر پر کردهاند، از اول هم ابتدایی و محکوم به فناست. اصولا پدرام پارسا چه مدل آدم «باکلاسی» است که نه کنش رفتاری او فرهیختهواراست، نه پزشک حاذقی است و نه یک نفر آدم حسابی با او رفاقت دارد!
اما یکی از تیپهایی که قرار بود بخشی از بار طنز سریال را به تنهایی به دوش بکشد، یعنی «حمید قُلّه»(امیر کربلاییزاده)، عملا به نقضغرض تبدیل می شود و سطح «کلینیک رویا» را در قسمتهای حضورش، به سطح نمایشهای کمدی-موزیکال رایج در برخی سینماهای شهر تهران، تنزل می دهد. احتمالا، اگر مثل سالها پیش، شکایت صنوف مختلف از فیلمها و سریالها رواج و رونق داشت(و خوشبختانه از رواج افتاده)، صنف پزشکان از به تصویرکشیدن چنین تیپ توسریخور، بیمزه و شارلاتانی حسابی خشمگین می شدند و واکنش نشان می دادند. به نظر می رسد سازندگان سریالهای ارگانی و حتی مدیران این مجموعهها، علاقهی خاصی به جُنگها و دورهمیهای تلویزیونی مثل «خندوانه» و «ادابازی» و امثال آن دارند، که یک ردّ و نشانی از آنها همیشه در تولیدات ارگانی دیده می شود. امیر کربلاییزاده به نوعی نماد آن نوع برنامهسازی در تلویزیون است که خوشنمکبازی و بچهپرو-گری پایه و اساسش را تشکیل می دهد. این که یک پزشک متخصص قلب ایناندازه زنذلیل، توسریخور، پشتهمانداز، دروغگو و لافزن ترسیم شود، حقیقتا اوج بدسلیقگی است.
به بیان کلی، «کلینیک رویا» بیشتر از آن که یک مجموعهی طنز باشد، یک دورهمی کلهپوکهای خُلوضع بیآزار است که هر چه بیشتربرای بانمکبودن تلاش میکنند، خُنُکتر و نچسبتر جلوه می کنند. حکایت سریال «کلینیک رویا» در مواجهه با مخاطب، حکایت همان پسرک در خود سریال است که برای دلبری از کارمند پذیرش بیمارستان، به هر کاری دست میزند، اما دستآخر فقط خود را ضایع و بیآبرو می کند!