روزنامه اطلاعات نوشت: جنگ باوجود همه بدیهای منسوب و قابل تأیید، میتواند فوایدی نیز برای کشورهای جنگ زده داشته باشد. این فواید، ریشه در بررسی و تحلیل مناسب جنگ و استخراج و کاربست درسآموختهها و یافتههای جنگ دارد.
میتوان مدعی شد که بخش مهمی از پیشرفت کشورها تحت تأثیر تجربیات کسب شده در جنگ و مدیریت آن رخداد است.
تحلیل جنگهای تحمیلی دوم و سوم آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران، درسهای راهبردی و تاکتیکی مهمی را برای تحلیلگران حوزه های مختلف دفاعی، امنیتی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ارائه کرده است. اگرچه در ظاهر یک جنگ کلاسیک تمامعیار و مستقیم(Direct War) در مقیاس جهانی رخ نداد، اما این جنگ به عنوان نتیجه چندین دهه «جنگ سایه» و تنشهای نیابتی، دارای تبعات جهانی بود و بر این اساس، این دو جنگ آموزههای مختلفی را به همراه داشته است.
تحولات نظامی دو سال اخیر و جنگ های تحمیلی دوم و سوم در منطقه خاورمیانه، نه تنها یک درگیری ژئوپلیتیک، بلکه نقطه عطفی در تاریخ دکترینهای نظامی جهان بود. ما امروز با پدیدهای روبرو هستیم که فراتر از تعریف «جنگ کلاسیک» است. این جنگها نشاندهنده تغییر بنیادین پارادایمهای جنگی در جهان و عبور از نسلهای پنج گانه و ساختار ۹ گانه جنگ است.
باوجود اینکه آمریکا و رژیم صهیونیستی به ظاهر دارای برتری نظامی بودند، ولی پایداری ایرانیان در برابر متجاوزان، دارای سابقهای به درازای تاریخ است و همین تجربه تاریخی پایداری، عاملی برای شکست نخوردن ایران و تحمیل ضربات اساسی به دشمنان شد. در واقع روحیه پایداری ایرانیان منجر به مقاومتی نتیجه بخش در برابر متجاوزان شد.
در نظر داشته باشیم که بررسی سوابق تاریخی، نشان دهنده مهارت ایرانیها در فرسایشی نمودن جنگ و افزایش آسیب به دشمنان پس از پایداری و مقاومت است. حدود ۷۰ روز از آغاز جنگ دوم آمریکا و اسراییل عیله مردم ایران گذشته است و در طول مدت ۴۰ روز جنگ، دهها نظامی آمریکایی کشته و صدها نظامی متجاوز نیز مجروح شدند. دهها فروند هواپیما، بالگرد و پهپاد متجاوز دشمن نیز مورد اصابت قرار گرفتند و تعدادی نیز ساقط و منهدم شدند.
این در حالی است که ایران همچنان عوامل سه گانه اقتدار خود یعنی «بسته نگه داشتن تنگه هرمز»، «حضور و پشتوانه مردمی در خیابان» و «حملات موشکی» را در زمان جنگ حفظ کرد و ادعای دشمنان برای تغییر رژیم ایران در ابتدای جنگ، اینک به هدف اصلی بازکردن تنگه هرمز تبدیل شده است. حالا دیگر فاتحان جنگها، دارندگان تسلیحات پیچیدهتر نیستند، بلکه ایستادگی و پایداری و تاب آوری بیشتر، تعیین کننده پیروز نبرد است.
این دو جنگ به ما آموخت که پارادایم پیروزی، از «انهدام فیزیکی دشمن» به «سلب اراده بقا و پایداری زیرساختی» تغییر یافته است. حملات دشمنان از سطوح بالا به سطوح پایینتر رسید و در روزهای آخر جنگ، آمریکاییها و اسرائیلیها دچار کمبود هدف و سرگردانی شدند. این در حالی است که مردم ایران احساس شکست نمیکنند و همین احساس پیروزی مردم، دشمن را کلافه و سرگردان کرد.
یکی از کلیدیترین درسهای این درگیری، تغییر تعریف «خط مقدم» بود. حملات به نیروگاهها، بنادر و سیستمهای توزیع سوخت نشان داد که زیرساختهای غیرنظامی، اهداف استراتژیک در جنگهای نوین هستند.
شیوه حملات آمریکا و اسراییل و حملات به مکانهای نامرتبط با جنگ - نظیر اماکن مسکونی، زیرساختها، دانشگاهها، پژوهشگاهها و غیره - علاوه بر اینکه نشان دهنده خوی غیرانسانی متجاوزان است، بیانگر ضعف در بانک اطلاعات اهداف متجاوزان و همچنین ترس آمریکا و اسراییل از پیشرفت علمی و پژوهشی مردم ایران است.
افزایش اشتباهات راهبردی و تاکتیکی آمریکاییها و اسراییلیها در جنگ با مردم ایران و سردرگمی آنها، ریشه در طرحریزی و برنامهریزی مبتنی بر دادههای اشتباه و اطلاعات ناقص و حتی تجزیه و تحلیل نامناسب و نادیده گرفتن برخی متغیرهای اثرگذار بر نتیجه جنگ دارد. در واقع «مدیریت دانش ارتش اسراییل» و همچنین «مدیریت دانش ارتش آمریکا» نتوانستند سازوکار تجزیه و تحلیل مناسب دادههای ورودی را به عنوان یک فرایند سودمند و افزایش دهنده بهرهوری در ارتشهای این دو کشور جاری و ساری کنند.
کم اعتبار شدن آمریکا نزد کشورهای هم پیمان نظیرکشورهای اروپایی و زیر سوال رفتن ترامپ در افکار عمومی آمریکا و سایر کشورها نظیر اسپانیا، و تزلزل در ناتو و اختلاف بین همپیمانان غربی و عبری و عربی، از ثمرات پایداری ایرانیان در جنگ بود. جنگهای تحمیلی دوم و سوم ثابت کرد که دارابودن دفاع هوایی منسجم و شبکه یکپارچه پدافند هوایی و تسلط بر آسمان، زمینه ساز کسب پیروزی است و اگر نتوانیم از آسمان کشورمان محافظت کنیم، نمیتوانیم از سامانههای موشکی خودمان استفاده بهینه داشته باشیم.
یکی از مهمترین درسها این است که قدرت نظامی صرف (مانند تعداد جنگندهها یا بودجه نظامی) لزوماً تضمینکننده پیروزی سریع نیست و درگیریهای اخیر ثابت کرد که سیستمهای پدافندی چندلایه و شبکهمحور، میتوانند هزینهبر بودن حملات هوایی را به شدت افزایش دهند.
ایران با تمرکز بر استراتژی جنگ ناهمتراز، توانسته است نقاط ضعف قدرتهای بزرگ را هدف قرار دهد. در این خصوص میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
۱- دکترین موشکی و پهپادی واثربخشی پهپادهای ارزانقیمت: تمرکز بر سلاحهای ارزانقیمت اما دقیق (مانند پهپادهای انتحاری) در مقابل سیستمهای پدافندی بسیار گرانقیمت (مانند گنبد آهنین یا پاتریوت)، موازنه هزینه-فایده را به نفع طرف ناهمتراز تغییر داده است. استفاده گسترده از پهپادهای انتحاری و پرسهزن نشان داد که اشباع کردن پدافند دشمن با تجهیزات ارزانقیمت میتواند راه را برای موشکهای بالستیک پیشرفته باز کند.
۲- جنگ الکترونیک و سنسورهای غیرفعال: اختلال در سیستمهای ناوبری و ارتباط به قدری وسیع بود که دقت تسلیحات نقطهزن را در هر دو طرف با چالش جدی مواجه کرد. همچنین سنسورهای غیرفعال ایران با استفاده از شبکههای حسگر چندطیفی که سیگنالی از خود منتشر نمیکردند، توانست تا حدی برتری راداری کلاسیک دشمن را به چالش بکشد و پهپادها را غیر ردیابی کند.
۱- شبکه نفوذ منطقهای ومحدودیتهای شبکههای نیابتی (محور مقاومت): استفاده از گروههای همسو به عنوان «عمق استراتژیک» که باعث میشود هرگونه درگیری از جغرافیای ایران فراتر رفته و به کل منطقه گسترش یابد. از سوی دیگر درگیری مستقیم بین قدرتهای منطقهای مجهز به توان موشکی بالا به سرعت به بنبست نظامی میرسد، زیرا هزینه پیروزی مطلق بسیار فراتر از منافع آن است. این جنگ، عملکرد متفاوت متحدان منطقهای ایران را آشکار کرد.
۲- عملکرد نامتوازن: در حالی که حوثیها با گسترش حملات به دریای سرخ و سرزمینهای اشغالی نقش فعالی داشتند، برخی دیگر از گروههای نیابتی به دلیل ضربات پیشین اسرائیل (از سال ۲۰۲۳ به بعد) توان عملیاتی محدودی نشان دادند. بنابراین، تکیه صرف بر نیروهای نیابتی برای بازدارندگی در برابر یک حمله همهجانبه و مستقیم از سوی دو قدرت تکنولوژیک، کافی به نظر نمیرسد.
این جنگ همچنین نشان داد که برتری نظامی در سرعت تحلیل دادههاست. دو طرف درگیری، از هوش مصنوعی در راستای اهدافشان بهره بردند. البته در خصوص الگوریتمهای هدفگیری باید گفت که استفاده گسترده آمریکا و اسرائیل از هوش مصنوعی برای پردازش سریع دادههای اطلاعاتی و شناسایی اهداف متحرک، زمان تصمیمگیری را به حداقل رساند. از طرفی تجربه نشان داده است که اکنون دیگر بازدارندگی، تنها به معنای داشتن سلاح هستهای یا ارتش بزرگ نیست. مدل قدیمی بازدارندگی که صرفاً بر پایه توان تخریب بود، به سمت «بازدارندگی هوشمند» حرکت کرده است.
تاب آوری یک حاکمیت در جنگ، تابعی از تابآوری سرمایه انسانی (فردی و اجتماعی)، تاب آوری تجهیزات و تاب آوری ساختار است. درخصوص تابآوری اجتماعی و مشروعیت داخلی، در تحلیلهای غربی این درس آموخته شده که فشار اقتصادی (تحریم) لزوماً منجر به فروپاشی فوری یا تغییر رفتار سیاسی نمیشود و میتواند به خودکفایی نظامی بیشتر منجر شود.
آمارها و وقایع پیش از جنگ (اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴) نشان داد که شکاف میان دولت و ملت، آسیبپذیری ملی را در برابر فشارهای خارجی افزایش میدهد. از طرفی تخریب و آسیب به هزاران ساختمان غیرنظامی و آوارگی هزاران نفر در ایران، منجر به دوری و تنفر بیشتر مردم آسیب دیده از دشمنان شد.
اما درس حیاتی این بود که پایداری در برابر تهاجم خارجی، مستلزم یک پشتوانه مستحکم داخلی و اقتصادِ تابآور است، نه فقط توان نظامی انباشته شده.
یکی از بزرگترین درسها، آسیبپذیری شدید سیستمهای خدماتی در برابر حملات سایبری و فیزیکی بود. تعدادی از بانکهای کشور به دفعات مورد حملات سایبری قرار گرفتند و اختلال در عملکرد بانکها منجر به اختلال در معیشت (حوزه اقتصاد خرد) و حتی تعاملات مالی بزرگ (حوزه اقتصاد کلان) شد. از طرفی هدف قرارگرفتن نیروگاهها، بنادر و شبکههای توزیع سوخت نشان داد که در جنگهای مدرن، «پشت جبهه» به اندازه «خط مقدم» اهمیت دارد.
اکنون اسرائیل و آمریکا دریافتهاند که جغرافیای وسیع و کوهستانی ایران با جغرافیای تخت مناطقی مانند عراق یا کویت متفاوت است. البته این نکته ای بود که سالها پیش و در زمان جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس هشت ساله) توسط تعداد زیادی از فرماندهان عراقی از جمله ژنرال «وفیق السامرایی» در کتاب «ویرانی دروازه شرق» به آن اشاره شده بود ولی در محاسبات متجاوزان غربی و صهیونی، این متغیر مهم کمرنگ دیده شد و نهایتاً آسیب این محاسبه اشتباه را متحمل شدند.
مثلا در مورد پراکندگی تأسیسات زیرزمینی، درس مهم این است که انهدام کامل توانمندیهای نظامی یک کشور با وسعت ایران، تنها از طریق حملات هوایی تقریباً غیرممکن است، چراکه بخش بزرگی از توان دفاعی در شهرهای موشکی زیرزمینی و تونلهای پیچیده محصور شده است.
سرعت انتشار اخبار و فیکنیوزها در شبکههای اجتماعی تأثیر مستقیمی بر روحیه نیروهای نظامی و پایداری جامعه مدنی داشت و به همین دلیل، مدیریت افکار عمومی به بخشی جداییناپذیر از استراتژی نظامی تبدیل شد. در نبردهای اخیر (مانند تقابلهای پهپادی و موشکی مستقیم)، مشخص شد که پیروزی در «روایت» به اندازه پیروزی در «میدان» اهمیت دارد.
در واقع اهمیت انعکاس بیش از اهمیت واقعیت است. هرطرف سعی میکند با انتشار تصاویر و دادههای دستچین شده، خود را پیروز معرفی کند تا روحیه داخلی را حفظ و حریف را در سطح بینالمللی منزوی کند. این موضوع نشان داد که رسانه اکنون یک رکن اصلی در دکترین نظامی است. پیروزی در میدان بدون پیروزی در روایت، شکست محسوب میشود.
گفته میشود جنگ توسط سیاستمداران آغاز می شود و توسط سیاستمداران نیز پایان مییابد. بر این اساس نمیشود به نقش دیپلماسی کارآمد در پایان دادن به جنگها اشاره نکرد. ایران نیازمند دیپلماتهای اثربخش بر نتیجه مذاکرات است. ناموفق بودن در مذاکرات، آسیبهای جدی نظیر تحمیل جنگ بر کشور را در پی دارد.
درس سیاسی بزرگ این درگیری، ناکارآمدی توافقات موقت در جلوگیری از اصطکاکهای بزرگ بود. آتشبسهای کوتاهمدت نشان داد که بدون حل ریشهای اختلافات، هر آرامشی تنها فرصتی برای بازسازی قوای دشمنان است، نه صلحی پایدار.
درس دیگر این دو جنگ تحمیلی این است که در دنیای امروز، «قدرت سخت» (تجهیزات) بدون «قدرت هوشمند» (ترکیب دیپلماسی، جنگ سایبری و نفوذ منطقهای) کارایی محدودی دارد. جنگهای تحمیلی دوم و سوم ثابت کرد که در قرن جدید، «پیروزی» به معنای نابودی کامل دشمن نیست، بلکه به معنای «توانایی بقا و حفظ زیرساختها» در زیر باران موشکها و حملات سایبری است. این درگیری نشان داد هیچ کشوری به تنهایی قادر به تأمین امنیت مطلق نیست و امنیت ملی به شدت با امنیت اقتصادی و دیجیتال گره خورده است.
کشوری که مورد حمله قرار می گیرد، آسیبهای اجتماعی در آن کاهش و انسجام اجتماعی و در نتیجه، سرمایه اجتماعی افزایش می یابد. ولی در دوران پساجنگ در همان کشور، افزایش تورم و پیچیدگی بیشتر نظام مسائل اقتصادی و اجتماعی، افزایش آسیبهای اجتماعی مجرمانه و غیرمجرمانه، افزایش ریزش اجتماعی و سیاسی، و افزایش شمار منتقدان از عملکرد حاکمیت را شاهد خواهیم بود.
مدیریت عواقب جنگ در دوران پساجنگ بسیار مهم و همچون جهاد اکبر –تعبیر رئیس جمهور محترم- و تکمیل کننده فداکاری های دوران دفاع ملی است. افزایش سرمایه اجتماعی میتواند بر تسهیل حکمرانی در دوران پساجنگ اثرگذار باشد.