عصر ایران ؛ علی نجومی _ درخواستم از پدر و مادرم این بود که مرا به یک مدرسه شبانهروزی در اروپا بفرستند. به دلایل امنیتی قرار شد اسمم را عوض کنم و چون عاشق ترانههای باب مارلی و باب دیلن بودم، اسم خودم را باب گذاشتم و قرار شد وانمود کنم مسیحی هستم و بدین ترتیب در سال 1986 به یک مدرسه شبانهروزی در انگلستان رفتم و 2 سال پس از آن را با این هویت زندگی کردم. اوایل به نظرم این کار به طرز عجیبی آسان بود، حتی خوشم میآمد وانمود کنم آدم دیگری هستم، تا اینکه به تدریج این هویت دروغین شروع کرد به آزار دادنم. وقتی دوستی تازه مییافتم، این دروغ گفتن به او که در عین سادگی و اعتماد نام حقیقیاش را به من گفته، باعث آزار روحی و عذاب وجدانم میشد تا اینکه کمکم این کار باعث شد بالاجبار دیواری به دور خودم بکشم و در انزوا غرق شوم. لازم به گفتن نیست که زیستن در کشوری مثل انگلیس که همهچیزش با آفریقا که ریشهام در آن بود تفاوت داشت و دوری از پدر و مادرم هم بر تألمات و دردهای روحیام میافزود.
پادکست را اینجا بشنوید
خطوطی که خواندم قسمت ابتدایی فصل دوم کتاب روایت بازگشت، نوشته ارزشمند هشام مطر، نویسنده مشهور اهل لیبی است. کتاب که توسط خانم مژده دقیقی، مترجم زبردست کشورمان، به فارسی ترجمه و توسط انتشارات نیلوفر چاپ شده، یکی از جواهرات ادبی چند سال اخیرِ ترجمهشده موجود در بازار نشر است.
هشام مطر 56 ساله در دنیای ادبیات نامی بسیار شناختهشده است. رمان نخستش با نام سرزمین مردان در سال 2006 در فهرست نهایی نامزدان جایزه معتبر ادبی منبوکر قرار گرفت و در ضمن به عنوان کتاب برگزیده همان سال توسط نشریه گاردین شناخته شد.
او چند اثر برگزیده دیگر هم دارد که در ادامه به آنها هم اشاره میکنیم. اما برنامه امروز مختص کتاب روایت بازگشت است که بخشی از آن را اول برنامه خواندم. البته ترجمه اسم اصلی کتاب، «بازگشت: پدران، پسران و سرزمین مابینشان» میشود،
که اشارهای به شاهکار ایوان تورگنیف، نویسنده روسی، است و بارها در طول کتاب به آن ارجاع میشود. کتاب روایت بازگشت هشام مطر در زمره کتابهای خودزندگینامه یا همان اتوبیوگرافی است و داستان زندگی خود هشام مطر در بستر تاریخ لیبی است.
او یک سال پس از کودتای معمر قذافی که به سرنگونی پادشاهی محمد ادریس انجامید، در نیویورک به دنیا میآید. پدرش در سال 1970 که هشام در نیویورک به دنیا میآید، عضو هیئت نمایندگی لیبی در سازمان ملل متحد است. آنها چند سال بعد به لیبی بازمیگردند اما به تدریج با عیان شدن چهره کریه دیکتاتوری قذافی، پدر هشام به جبهه مخالفین قذافی میپیوندد و خانواده آنها در سال 1979 به قاهره فرار میکنند.
و از این زمان بازی موش و گربه مأموران قذافی و خانواده هشام و در رأسش پدر او یعنی جابالله آغاز میشود. تا اینکه در سال 1990 جابالله در قاهره ربوده میشود که این بخشی از یک عملیات و همکاری گسترده بین لیبی و سازمان اطلاعات مصر است که به دستگیری تعداد زیادی از مخالفان دولت لیبی منجر میشود و این افراد به زندان بدنام و مخوف ابوسلیم در طرابلس فرستاده میشوند تا تحت عجیبترین شکنجهها قرار بگیرند که یکی از آنها، به عنوان مثال، پخش سخنرانیهای قذافی از بلندگوهای هر سلول زندان برای بر هم زدن آسایش و خواب زندانیها و فروپاشی عصبی زندانیان بود.
در بستر همین اتفاقات، کتاب روایت خود را از مارس 2012 آغاز میکند که در پی مرگ قذافی حالا حکومت قبلی لیبی فروریخته است و هشام به همراه مادر و همسر آمریکاییاش در فرودگاه بینالمللی قاهره نشستهاند تا با پرواز شماره 835 به بنغازی در لیبی بروند و سراغ سرنوشت پدرش را بگیرند که هیچ اثری از او در میان زندانیان آزادشده زندان ابوسلیم بعد از سرنگونی قذافی وجود ندارد.
هشام مطر از همان نقطه شروع این زندگینامه، شروع میکند به چیدن قطعات پازل رابطه خودش با پدرش. او روایتهای مشهور ادبی از تلماخوس در اودیسه هومر و هملتِ نوشته جاودان شکسپیر و کتاب پدران و پسران تورگنیف را شاهد مثال میگیرد تا پیچیدگی رابطه پسری با پدری را نشان دهد که از دست داده است و به تدریج با مرور خاطرات و ارتباط با کسانی که پدرش را میشناسند، سعی در فهمیدن پدر خود دارد.
یکی از خواندنیترین بخشهای کتاب آنجاست که هشام احتمال میدهد پدرش در هنگام باز شدن درهای زندان ابوسلیم در سال 2011، البته به فرض زنده ماندن، حافظهاش را از دست داده بوده است و بنابراین گم شده است. خب، بعد از 21 سال در زندان ماندن قطعاً با تغییراتی در چهرهاش مواجه شده است و به دلیل فقدان عکسی از او، نمیتوان در مورد چهرهاش مطمئن بود و بنابراین دنبالش گشت. بنابراین هشام عکسی از دوران پیش از زندان پدرش را به یک متخصص میدهد تا با شبیهسازی کامپیوتری، چهره پدرش را بعد از 21 سال حبس بازسازی کند. نتیجه این کار عکسی میشود که آنقدر برای هشام تکاندهنده است که حتی از نشان دادن عکس به مادرش هم منصرف میشود.
یکی دیگر از فصول شگفتانگیز کتاب مربوط به شورش زندانیان ابوسلیم در سال 1996 و کشتار متعاقب آنها توسط مسئولان زندان و حکومت قذافی است.
این کشتار که ادعا میشود 1270 نفر در آن کشته و 120 نفر در آن زخمی شدند، در ژوئن 1996 و در پی آن رخ داد که پس از فرار چند زندانی، مسئولان زندان ابوسلیم سهمیه غذای زندانیان را بهطور جدی کاهش دادند و این بالاخره باعث درگیری تعدادی از زندانیان با نگهبانان زندان شد. در پی آن یکی از نگهبانها و 6 نفر از زندانیان کشته شدند و این باعث شد که مسئولان امنیتی دولت لیبی دست به تسویهحساب با زندانیان بزنند و بالغ بر 1200 نفر از آنها را اعدام کنند.
و احتمال فراوان وجود دارد که پدر هشام هم در این کشتار کشته شده باشد و بقیه ماجرا...
خب، قول داده بودم که بخش دیگری از افتخارات ادبی هشام خان را براتون تعریف کنم: کتاب روایت بازگشت در سال 2017 هم جایزه پن را برد و هم پولیتزر. آخرین اثرش هم با نام دوستان من در سال 2024 نامزد بوکر شد و در عین حال جایزه جرج اورول را به خاطر رمان سیاسی برگزیده سال گرفت.
یکی از جذابیتهای مثالزدنی کتاب، توانایی هشام مطر در ترسیم جامعه اساساً سنتی لیبی و روابط درهمتنیده خانوادگی شهروندان این کشور است که هنوز طبق آن مثل مشهور «خون، خون را میکشد» دلبستگی غریبی بین افراد یک خانواده و وابستگان وجود دارد. اینکه چطور گم شدن و ناپدید شدن جابالله و البته چند نفر دیگر از افراد خانواده، سرنوشت کل خانواده را تحتالشعاع خود قرار میدهد، تنها در بستر همین سنت فرهنگی ـ اجتماعی قابل درک است.
و اینکه در پایان باید از ترجمه خواندنی مژده خانم دقیقی گفت که سالهاست با انتخابهای درجهیک خودش خوانندگان ادبی را مستفیض میکند. عمرش پاینده و تنش سلامت باد.