فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۶۴۰۴۴
تاریخ انتشار: ۰۸:۲۳ - ۲۹-۰۲-۱۴۰۵
کد ۱۱۶۴۰۴۴
انتشار: ۰۸:۲۳ - ۲۹-۰۲-۱۴۰۵

گوش‌به‌زنگی جمعی و فرسودگی عصبی روانشناسی زندگی در سایه جنگ

اضطراب
در اینجا مساله نه فقط وقوع جنگ، بلکه زندگی در سایه احتمال دایمی آن است. بخش بزرگی از جامعه هر روز با اخبار حمله، موشک، تنش نظامی، هشدارهای امنیتی، تحلیل‌های جنگی و شایعات مربوط به درگیری احتمالی مواجه است، بی‌آنکه بداند این حالت چه زمانی پایان خواهد یافت.

فرهاد نوایی

روزنامه اعتماد 

امروز در وضعیتی از تعلیق به‌سر می‌بریم؛ شرایطی که در آن نه می‌توان از پایان جنگ سخن گفت و نه از آغاز یک پایداری. آتش‌بس‌های شکننده، تهدید مداوم درگیری نظامی، تنش‌های منطقه‌ای، احتمال حملات متقابل و گردش دایمی اخبار جنگ در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی به ویژه در قالب توییت‌های دونالد ترامپ، جامعه را در حالتی از انتظار ممتد نگه داشته است.

در اینجا مساله نه فقط وقوع جنگ، بلکه زندگی در سایه احتمال دایمی آن است. بخش بزرگی از جامعه هر روز با اخبار حمله، موشک، تنش نظامی، هشدارهای امنیتی، تحلیل‌های جنگی و شایعات مربوط به درگیری احتمالی مواجه است، بی‌آنکه بداند این حالت چه زمانی پایان خواهد یافت. در نتیجه، جامعه نه در شرایط جنگ کامل قرار دارد و نه در صلح واقعی، بلکه در نوعی «تعلیق تهدید» به سر می‌برد.

این شرایط نشان می‌دهد که چگونه زیستن در «تهدیدی دایمی اما تحقق نیافته»، به تدریج مغز، حافظه، هیجان و رفتار جمعی را بازآرایی می‌کند. در اینجا مساله اصلی نه خود جنگ، بلکه انتظار آن است. جامعه‌ای که هر روز احتمال وقوع فاجعه را دنبال می‌کند، به تدریج وارد حالتی می‌شود که در علوم اعصاب از آن با عنوان «وضعیت تهدید پایدار» یاد می‌شود. در چنین شرایطی، سیستم عصبی انسان دایما در حالت آماده‌باش باقی می‌ماند، گویی خطر، هر لحظه ممکن است از راه برسد. مغز به تدریج محیط پیرامون را نه به عنوان فضایی عادی، بلکه به مثابه محیطی ناامن و غیرقابل پیش‌بینی رمزگذاری می‌کند.

مهم‌ترین پیامد این امر، فعال‌سازی مزمن سامانه هشدار مغز است. با ادامه، بخشی از مغز که مسوول تشخیص تهدید و پردازش ترس است، بر اثر مواجهه مداوم با اخبار جنگ و بحران، بیش‌فعال می‌شود. در نتیجه، بدن به‌طور پیوسته-و حتی در نبود خطر واقعی- هورمون‌های استرس مانند کورتیزول و آدرنالین ترشح می‌کند. به تدریج، سیستم عصبی میان «احتمال خطر» و «خطر واقعی» تمایز خود را از دست می‌دهد و انسان در وضعیتی از اضطراب دایمی به‌سر می‌برد. در چنین شرایطی، ذهن دیگر فرصت بازگشت کامل به آرامش را پیدا نمی‌کند، زیرا همواره انتظار رویداد فاجعه‌بار بعدی را می‌کشد.

این امر فقط اضطراب روانی ایجاد نمی‌کند، بلکه به تغییرات زیستی و عصبی عمیق‌تری منجر می‌شود. پژوهش‌های مرتبط با استرس مزمن و تروما نشان داده‌اند که قرار گرفتن طولانی‌مدت در معرض تهدید، می‌تواند عملکرد هیپوکامپ را نیز مختل کند؛ بخشی از مغز که مسوول حافظه، سازماندهی تجربه و ادراک زمان است. به همین دلیل، افراد در شرایط تهدید پایدار، اغلب احساس می‌کنند آینده مبهم، زمان فشرده و زندگی معلق شده است.

انسان دیگر آینده را به صورت یک مسیر پایدار و قابل برنامه‌ریزی تجربه نمی‌کند، بلکه در وضعیتی از «تعلیق روانی» زندگی می‌کند؛ حالتی که در آن، ذهن دایما در حال پیش‌بینی فاجعه بعدی است. به‌طور مثال پژوهش مشهور برمنر و همکارانش روی کهنه سربازان جنگ و قربانیان اختلال استرس پس از سانحه نشان داد افرادی که برای مدت طولانی در معرض تهدید و استرس شدید قرار داشته‌اند، کاهش معناداری در حجم هیپوکامپ دارند.

این پژوهش نشان داد که استرس مزمن و ترشح مداوم کورتیزول می‌تواند به تدریج ساختارهای حافظه را تحت تاثیر قرار دهد و موجب شود فرد در سازماندهی گذشته، تصور آینده و احساس تداوم زمانی دچار اختلال شود. یکی از مهم‌ترین پیامدهای این امر، شکل‌گیری «گوش‌به‌زنگی عصبی» است. در این حالت، مغز دایما محیط را برای یافتن نشانه‌های خطر اسکن می‌کند. افراد مرتب تلفن همراه خود را چک می‌کنند، اخبار را دنبال می‌کنند، کانال‌های خبری را بالا و پایین می‌کنند و حتی در لحظات سکوت نیز احساس می‌کنند که اتفاقی هولناک در راه است.

این فقط یک رفتار رسانه‌ای نیست، بلکه تغییری در معماری توجه و ادراک مغز است. سیستم عصبی در چنین شرایطی به تدریج توان استراحت عمیق را ازدست می‌دهد. خواب مختل می‌شود، تمرکز کاهش می‌یابد، تحریک‌پذیری بالا می‌رود و بدن در حالت آماده‌باش دایمی باقی می‌ماند. در سطح عمیق‌تر، این امر می‌تواند به شکل‌گیری «حافظه زیستی تهدید» منجر شود. یعنی بدن نه فقط رویدادهای واقعی، بلکه احساس انتظار دایمی فاجعه را نیز در خود ذخیره می‌کند. در نتیجه، حتی اگر دوره‌ای کوتاه از آرامش ایجاد شود، سیستم عصبی همچنان آماده واکنش باقی می‌ماند، زیرا بدن یاد گرفته که آرامش موقتی و شکننده است.

این همان مساله‌ای است که در بسیاری از جوامع جنگ‌زده یا جوامعی که برای مدت طولانی در معرض تهدید امنیتی بوده‌اند، مشاهده شده است؛ نوعی فرسودگی عصبی جمعی که در آن جامعه توان بازگشت کامل به فضای عادی را از دست می‌دهد. پیامدهای سیاسی این شرایط نیز بسیار مهم‌اند. جامعه‌ای که دایما در حالت انتظار جنگ زندگی می‌کند، به تدریج از سیاست‌ورزی فعال و مشارکت مدنی فاصله می‌گیرد و به سمت «روان بقا» حرکت می‌کند.

در چنین شرایطی، انسان‌ها بیشتر به امنیت فوری فکر می‌کنند تا آینده سیاسی، به محافظت از خانواده و منابع محدودشان می‌اندیشند تا مشارکت جمعی و بیشتر درگیر مدیریت اضطراب روزمره می‌شوند تا کنش مدنی بلندمدت. به همین دلیل، تهدید مزمن می‌تواند به فرسایش تدریجی شهروندی، کاهش اعتماد اجتماعی و فروپاشی همکاری مدنی منجر شود. ازسوی دیگر، شبکه‌های اجتماعی این فضا را تشدید می‌کنند.

الگوریتم‌ها معمولا اخبار تهدیدآمیز، تصاویر خشونت و تحلیل‌های بحرانی را تقویت می‌کنند، زیرا این محتوا واکنش هیجانی بیشتری تولید می‌کند. در نتیجه، جامعه وارد چرخه‌ای می‌شود که در آن اضطراب باعث مصرف بیشتر اخبار می‌شود و مصرف بیشتر اخبار، اضطراب را تشدید می‌کند. این چرخه می‌تواند به فرسودگی روانی جمعی و شکل‌گیری نوعی «استرس مزمن انتظار فاجعه» منجر شود؛ وضعیتی که در آن، جامعه نه در جنگ کامل، بلکه در سایه دایمی امکان جنگ زندگی می‌کند. در این معنا، تهدید دایمی خود به نوعی جنگ بدل می‌شود؛ جنگی که ابزارش نه انفجار و درگیری، بلکه اضطرابی آرام و فرساینده است که ذهن جامعه را تسخیر کرده و افق‌های کنش جمعی را محدود می‌کند.

ارسال به دوستان