فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۶۴۳۱۸
تاریخ انتشار: ۰۹:۰۳ - ۳۰-۰۲-۱۴۰۵
کد ۱۱۶۴۳۱۸
انتشار: ۰۹:۰۳ - ۳۰-۰۲-۱۴۰۵

«پاك‌دستان» در غبار جنگ

ب
آنها خرابكاري بمب‌ها و موشك‌ها را جمع مي‌كردند، نه به دنبال افتخار بودند و نه با جنجال‌هاي سياسي كار داشتند فقط مي‌خواستند «نظم»، آنچه را كه جنگ از شهر مي‌ربود به جاي خود برگردانند.

نيره خادمي
روزنامه اعتماد

براي سيد احمد ديدن آسفالت‌هاي از جا در آمده، خرده شيشه‌هاي بر زمين مانده و خانه‌هاي تخريب شده در روزهاي جنگي شهر تهران، سخت بود. بارها از محله‌هاي مركزي گذر كرده بود و شايد حتي ديگر رد خطوط ميان آسفالت‌ها را هم مي‌شناخت اما آن چهل روز كه كوي و كوچه و خيابان با هر موشك و انفجاري درهم مي‌شكست بايد بازوهايش را بيشتر از هميشه به كار مي‌گرفت.

جنگ به يك‌باره اتفاق افتاد و سيد احمد كه نهم اسفند در ساعت صفر درگيري، براي تعمير دستگاه مورد استفاده‌اش، به ميدان شوش رفته بود آن صداهاي مهيب را شنيد. سر بر گرداند، گره‌اي ميان ابروهايشان ‌افتاد و در ميان پرواز پريشان پرنده‌ها در آسمان، رد صدا را دنبال كرد تا آن دود سياه و مكان تقريبي آن را پيد كند. «فك كنم جنگ شده و چند جا رو زدن.»

وقتي در آن لحظه‌ها همكارش تلفن را جواب داد همين جمله را از سيد احمد شنيد. به قول خودش زمينه‌اش را داشت و از قبل احتمال درگيري را داده بود. به سختي خود را از آن فضاي ملتهب به اداره پسماند شهرداري تهران رساند و از آنجا همراه ساير پاكبان‌ها به حوالي خيابان كشوردوست اعزام شد. بعد از آن روز هم، هر بار در محدوده منطقه ۱۲ و بازار حمله‌اي صورت مي‌گرفت همراه گروه يا به تنهايي براي پاكسازي منطقه مي‌رفت و چون در رانندگي ماشين سنگين وارد بود، پشت ميني‌لودر مي‌نشست.

«اولين چيزي كه آن روزها در صحنه‌هاي بمباران به چشمم مي‌خورد تخريب‌هاي خيلي گسترده بود. وقتي در يك محله، نقاطي را مي‌زدند در واقع به تمام محله و اطراف آن آسيب وارد مي‌شد، از شكستن شيشه‌ها تا تخريب ساختمان‌ها. براي ما سخت بود كه اين صحنه‌هاي تخريب شهر را ببينيم. سخت بود، ببينيم يك‌دفعه با يك يا دو موشك اين همه آدم آسيب ببينند.» 

سخت‌تر از همه اما زماني بود كه سيد احمد براي آواربرداري و رسيدن به پيكر مردي جوان، پشت فرمان بابكت نشست تا سه طبقه، آجر و تيرآهن و باقي اشيا را از زير زمين‌ خانه‌اي در حوالي خيابان ايران، بيرون بكشد.

هيچ چيزي از آن مرد جوان نمي‌داند اما لحظه‌اي كه بيل بابكت با بدني بي‌جان برخورد كرد، حالش دگرگون شد و انگار كه قلبش «هري ريخت.» فكر كرد شايد با ضربه بابكت، صدمه‌اي به آن بدن وارد كرده باشد. طبيعت پاك انسان در آسيب رساندن به انسان ديگر همين گونه است؛ بدنش از خيال آن مورمور و دلش ريش‌ريش مي‌شود.

سيد احمد دو روز در زير زميني كه آوار سه طبقه ساختمان را در خود نگاه داشته بود با چنگك و بيل ميني‌لودر، تكه‌هاي متلاشي شده اشيا را بيرون كشيده بود تا جنازه آن جوان را پيدا كند. «اسكلت ساختمان هم روي پيكر آمده بود و هر دستگاهي نمي‌توانست اين كار را انجام دهد بنابراين وارد عمل شديم. لحظه برخورد، خيلي ناراحت شدم، پياده شدم و رفتم گوشه‌اي نشستم اما بچه‌هاي هلال‌احمر با من حرف زدند. مي‌گفتند با دست كه كار نمي‌كردي با دستگاه به او برخورد كردي، بعد هم، او فوت شده و چيزي حس نكرده. چند دقيقه‌ حالم بد بود و بعد دوباره بر گشتم سر كار.»

اغلب همين‌طور بود وقتي بعد از حملات موشكي يا پهپادي به محل اعزام مي‌شدند، با حجم بزرگي از تخريب روبه‌رو بودند. «همه‌چيز از بين رفته بود و تيرآهن‌ها به قدري تركش خورده بود كه مثل آبكش شده بود.

موشك‌ها در اغلب موارد پس از برخورد چاله‌هايي به عمق 6-5 متر ايجاد مي‌كرد و تركش‌هاي خيلي بزرگي داشت. گاهي تركش پيدا مي‌كرديم و گاهي بقاياي اجساد. مثلا يك بار كف پا پيدا كردم. وسايل مردم را مي‌ديدم كه در ميان آوار، خاكي و غيرقابل استفاده شده است يا مثلا اگر پايگاهي را زده بودند وسايل بنده خدا، سربازها را مي‌ديدم كه از بين رفته بود.

يك روز هم رفتيم سمت خيابان مصطفي خميني. مي‌خواستند ايست و بازرسي را بزنند-البته بچه‌هاي ايست و بازرسي نبودند- موشك به چند نفر توي ماشين شخصي برخورد كرده بود و زن و مرد، چند نفري در آن به‌طور كامل سوخته بودند. خيلي سخت بود ديدن اين صحنه‌ها.» 

شب و روز با دستكش، لباس كار، ماسك و كفش‌هاي ايمني به وسط خرابه‌ها مي‌رفت، حتي وقتي روزه بود و گرد و خاك و دود زيادي در محل وجود داشت. «هميشه بوي خاصي بود بنابراين هميشه ماسك مي‌زديم و دقيقا نمي‌دانم آن را چطور بايد توصيف كنم. اوايل كه روزه بوديم و خورد و خوراك نداشتيم ولي بعد كه ماه رمضان تمام شد مرتب آب يا شير مي‌خورديم كه ورود خاك به ريه‌ها، آسيب كمتري وارد كند.»

از ساعت ۵ و ۶ صبح تا 12-11 شب كار مي‌كرد و فقط ۵ ساعت مي‌خوابيد بدون اينكه توقعي داشته باشد و به او اضافه كار بدهند، به قول خودش «شرايط اين‌طور بود و مجبور بوديم بمانيم.» مي‌گويد: « اونقدر خسته مي‌شدم كه اصلا نايي براي فكر كردن به آنچه ديده‌ام نداشتم. به خانه مي‌رسيدم، مي‌خوابيدم يا اگر دير مي‌شد در اداره مي‌خوابيدم.» 

سيد احمد در ميان آن همه ترس و اخباري كه مي‌گفت؛ استراتژي امريكا و اسراييل حمله‌هاي چندباره به يك مكان است، از رفتن و كار كردن در آن مكان‌ها نمي‌ترسيد. دستگاه را روشن مي‌كرد و در ميان سر و صداي زياد آن گم مي‌شد. گاهي در حال كار، همكارانش را در حال فرار مي‌ديد و متوجه مي‌شد كه مثلا جنگنده در حال عبور است يا در نزديكي‌شان، صداي انفجار آمده است اما به كار خود ادامه مي‌داد.

«در اين شرايط تا مي‌خواستم به خودم بيايم، مي‌زدند و از بين مي‌رفتم بنابراين به آن صورت ترسي نداشتم. هر جا مي‌رفتيم با خيال راحت كار مي‌كردم. من كه نمي‌دانستم قرار است كجا را بزنند يا اينكه بايد به كجا فرار كنم. شايد اصلا جايي كه به آن فرار كرده بودم را مي‌زدند! آن وقت چه؟

در جنگ قبلي هم بودم و شايد آن زمان وحشتناك‌تر بود و فشار بيشتري روي ما بود. كشته بيشتري هم ديديم اما در اين جنگ اگر چه مناطق بيشتري را زدند اما من با كشته‌هاي كمتري مواجه بودم.

البته ما چند روزي را هم در كانكس زندگي كرديم. مرتب صداي جنگنده‌ها و پهپاد را مي‌شنيديم و موشك‌هاي تاماهاك آنها را مي‌ديديم مخصوصا روز اول كه از نزديك زمين رد شد يا روز آخر كه فقط ۲۰ تا ۳۰ متر با زمين فاصله داشت. اين‌قدر كارمان زياد بود كه فقط فكر كار بوديم تا تمام شود، كمي استراحت كنيم و بعد برويم جاي ديگر.»

از رفتار مردم كه مي‌گويد صدايش رساتر است، انگار آدمي را به ياد آورده باشيد و بخواهيد با افتخار از او حرف بزنيد. آن لحظاتي را تعريف مي‌كند كه موقع اذان به اصطلاح «از در و ديوار» برايشان افطاري مي‌آمد.

« رفتار مردم خيلي عالي بود. هر جا مي‌رفتيم زن و مرد و كودك، نگاه خوبي به ما داشتند. شايد مثلا اگر يك نفر در جنگ آسيب مي‌ديد با نظام يا با دولت زاويه پيدا مي‌كرد كه به خاطر آنها چنين شده است اما رفتارها اين‌طور نبود. مردم خيلي با محبت بودند و به ما لطف داشتند و واقعا با ما همكاري مي‌كردند.»

آن روزها ميان همكاران سيد احمد تنها حرفي كه رد و بدل مي‌شد درباره جنگ بود و جزييات آن. به محله‌ها هم كه مي‌رسيدند در نگاه آدم‌ها و عابران، ترس را مي‌ديدند.«‌الان هم برايم تداعي‌كننده وحشت است. دقيقا نمي‌دانم چه مي‌شود به آن گفت. زمان سربازي در منطقه جنگي، تكاور ارتش بودم بنابراين خودم ترسي از جنگ ندارم، ولي براي مردم خيلي سخت بود. روز اول همه در حال فرار بودند و حس بدي بود اميدوارم ديگر هيچ‌وقت تكرار نشود. آسيب‌ها خيلي شديد و گسترده بود. ما فقط به اين اميد به كارمان ادامه مي‌داديم كه بتوانيم آنها را شكست دهيم و به قولي پوزه آنها را به خاك بماليم و هنوز هم اميدواريم.» 

در تمام چهل روزي كه كار مي‌كرد، آسيبي نديد و يك‌بار هم خطر از بيخ گوشش گذشت. يك روز پنج دقيقه پس از آنكه از محيط خارج شود يك بمب عمل نكرده، عمل كرد.« تا ۵ دقيقه قبل از آن داشتم روي ميني‌لودر در آن محل كار مي‌كردم و خدا رو شكر كه بيرون آمده بودم كه بمب عمل كرد. يك بار هم تير چراغ برق روي لودر ما افتاد اما باز خدا رحم كرد و راننده فقط چند زخم سطحي برداشت.»

طبيعتا كار او و ساير همكارانش در روزهاي جنگي نسبت به روزهاي عادي سخت‌تر است مخصوصا اگر مي‌گفتند كسي زير آوار زنده است يا نه جنازه‌اي را بايد پيدا كنند. در آن شرايط مسووليت سنگين‌تري داشتند و سعي مي‌كردند هر طور شده كار را به نحو احسن انجام دهند.

«از كار خسته نمي‌شدم اما وقتي مي‌ديدم جوان‌ها جلوي چشم ما پرپر مي‌شوند يا مثلا جايي مي‌رفتيم و مي‌ديدم خون مردم به در و ديوار خيابان پاشيده، روحيه‌ام خراب مي‌شد وگرنه از خدمت به مردم و كار براي كشور خودم خسته نمي‌شدم و پيش آمده بود كه از ۶ صبح پاي دستگاه باشم تا ساعت ۱۱ شب.»

سيد احمد نيروي سازمان مديريت پسماند شهرداري تهران، حالا ۴۶ ساله است و ۲۱ سال سابقه دارد. او زمان جنگ ۱۲ روزه، پسر خود را هم به عنوان پاكبان وارد اين كار كرد و حالا مي‌گويد: «پسرم دانشجو است. دانشگاه كه فعلا تعطيل است و تعداد دستگاه‌هاي ما هم زياد است. همه سعي مي‌كردند فرار كنند من فرزند خودم را هم براي كمك آوردم. پسرم تجربه كمتري دارد، بنابراين كمي مي‌ترسيد. اگر احساس مي‌كردم جايي كه مي‌رود خطر دارد، كار سبك‌تر را به او مي‌دادم و خودم به جايش مي‌رفتم حتي اگر خسته بودم.  به هر حال جوان است و براي او ترس دارد ضمن اينكه به عنوان پدر براي من هم مسووليت داشت و بايد جوابگوي خانواده مي‌بودم.»

نگراني براي خانه و خانواده و سختي كار 

چند تن ديگر از كارگران سازمان پسماند شهرداري تهران كه اين سال‌ها تحت عنوان «پاكبان» از آنها ياد مي‌شود هم در گفت‌وگو با «اعتماد» روايت‌هاي خود را از حضور در صحنه‌هاي انفجار بازگو كرده‌اند. حبيب و رضا هر دو روزكارند و از هشت صبح تا حدود ۵ و نيم، ۶ عصر به كار پاكسازي و تميزكاري در محل‌هاي انفجار در محدوده شرق تهران مشغول بودند، يكي ۴۸ ساله با ۲۲ سال سابقه در سازمان پسماند شهرداري تهران و ديگري ۵۵ ساله با ۲۵ سال سابقه.

تلخ‌ترين صحنه‌هايي كه آنها هم در روزهاي جنگ ديده‌اند مربوط به زماني است كه نيروهاي امدادگر پيكر بي‌جاني را از زير آوار بيرون آورده‌اند. حبيب آقا توصيف شرايط آن روزها را اين‌طور آغاز مي‌كند: «چه بگويم؟‌ چطور بگويم؟ به قرآن سخت بود. ما كه كارمان را انجام مي‌داديم و نخاله‌هايي كه بر اثر انفجار پخش شده بود را جمع مي‌كرديم.

جنازه يك خانم را هم ديدم كه بيرون آورده بودند. همه غمگين بودند و خيلي‌ها هم كه براي تماشا جمع شده بودند گريه مي‌كردند. خانه مردم را زده بودند انگار خانه خودم بود، فرقي نمي‌كرد همه ايراني هستيم.» ساعت‌هايي كه كار مي‌كردند نگران خانه و خانواده هم مي‌شدند اما چاره‌اي نبود و به قول حبيب آقا «‌چه كار مي‌شود كرد؟»

زماني‌كه نزديك خانه او را هدف حمله قرار داده بودند، دخترش تماس گرفت و گفت؛ بابا اينجا رو زده‌اند مي‌توني بياي؟

و او جواب داد؛ نمي‌تونم كارم رو ول كنم. 

بعد از اين تماس، تا زماني كه كار تمام شود و بتواند به خانه برگردد، فكر و خيال دست از سرش برنداشت و مدام ناراحت بود. يك طرف خانه و خانواده و يك طرف ديگر شرايط كاري؛ نمي‌دانست چه كار كند. «بايد كارم را انجام مي‌دادم. خب البته به ما مرخصي هم ندادند كه به شهرستان برويم.»

وقتي براي تميزكاري آهن و نخاله‌هاي بعد از انفجار به مناطق تعيين شده مي‌رفت صحنه‌هاي تلخي را به چشم مي‌ديد؛ دوچرخه، عروسك يا كتاب و اسباب بازي‌هاي خاك خورده وسط كوچه و خيابان. فقط فكر مي‌كرد الان صاحب اين وسيله بازي و كودكي كه با آن بازي مي‌كرد، كجاست؟

يا مثلا آن دستي كه كتاب روي زمين افتاده را ورق مي‌زد، حالا در حال چه كاري است؟ آيا سالم است؟ روزي هم كه براي تميزكاري به خيابان ۷۲ تن رفته بود، زمان جارو كشيدن روي زمين، وسايل مردم را سرگردان در مسير جارو و باد مي‌ديد كه بي‌خبر از هياهو مي‌رقصند و راه خود را در باد پيدا مي‌كنند.

«همه‌چيز پخش و پلا بود. يك نفر انگار قند و چاي و شيريني گرفته بود كه همه‌اش روي زمين افتاده بود و صاحب معلوم نبود كجا بود؟ زنده بود يا نه! البته جنازه‌اي نديدم. همه را جمع كرديم و كنار گذاشتيم. گفتيم شايد برگردد و آنها را ببرد. حقيقتا اين‌قدر سخت است كه نمي‌شود توصيف كرد.جانمان را گذاشتيم كه كمك كنيم.» 

يك روز حوالي غروب در درون كانكس محل اسكانشان در خيابان دماوند در حال چاي خوردن بود كه در فاصله صد متري‌شان انفجاري رخ داد. صحنه انفجار آن‌قدر ترسناك بود كه تا مدت‌ها؛ حتي وقتي در خانه و در حال استراحت بود، اضطراب آن صحنه را داشت و مدام با خود مي‌گفت؛ الان اينجا را هم موشك مي‌زنند.

«با موج انفجار به بيرون پرتاب شديم. اين ور مي‌دويديم آن ور مي‌دويديم. اصلا نمي‌دانستيم بايد چه كار كنيم؟ رفتيم نزديك‌تر و ديديم كه همه كارگران، قبلا بيرون آمده بودند و سالم هستند. آن‌قدر صداي انفجار شنيده بودم كه در مغزم مانده است.»

روايت رضا، پاكبان ديگري كه آن شب‌ها به محل‌هاي انفجار مي‌رفت اما خيلي كوتاه است. او با صدايي كه به‌شدت ضعيف است و انگاري از ته چاه بر مي‌آيد از تخريب، دود، آجرهاي شكسته و هواي باراني آن روزها حرف مي‌زند. جنازه ديده است و حتي شاهد بوده كه چطور ميلگرد حين كار به بدن همكارش ضربه وارد كرده است.

«ماسك مي‌زديم كه خاك و دود وارد ريه‌مان نشود و نفس كشيدن سخت بود. صداي انفجار كه مي‌آمد چند دقيقه دست از كار مي‌كشيديم و بعد برمي‌گشتيم. بچه‌ها كه به من گله مي‌كردند مي‌گفتم؛ وظيفه‌مونه بايد كارمون رو انجام بديم.»

چند روز قبل محمدخاني، سخنگوي شهرداري تهران در ديداري كه با چند تن از پاكبان‌هاي شهر تهران داشت درباره عملكرد نيروهاي پاكباني در آن روزها و توصيف شرايط‌شان مي‌گفت: «شما كمتر ديده شديد. كلي از ما كه هيچ كاري نكرديم، تشكر كردند و ما پز شما را داديم. ساعت دو و سه نصفه شب خطر حمله موشكي و صداي هواپيما بود اما بعد كه يك‌دفعه صداي خش‌خش جارو را مي‌شنيديم آرامش مي‌گرفتيم و خيال‌مان راحت بود. شما هم دلتان غصه‌دار بود اما به مردم آرامش مي‌داديد.»

همين‌طور هم بود. در روزهاي جنگ، زماني ‌كه گوش‌ها با غرش جنگنده‌ها تيز مي‌شد، چشم‌ها به آسمان و ردي از موشك‌ها بود، دست‌هاي سيد احمد، حبيب و رضا و همكارانشان به دنبال بازگرداندن زندگي به خيابان‌ها بودند. آنها خرابكاري بمب‌ها و موشك‌ها را جمع مي‌كردند، نه به دنبال افتخار بودند و نه با جنجال‌هاي سياسي كار داشتند فقط مي‌خواستند «نظم»، آنچه را كه جنگ از شهر مي‌ربود به جاي خود برگردانند.

روايت آنها، روايت لايه‌ پنهان هر بحراني است؛ لايه‌اي كه در آن، پاكبان‌ها و كارگران، گمنام هستند و حتي وقتي از آنها مي‌خواهي از روزگارشان بگويند، سكوت مي‌كنند و اغلب كمتر سخن مي‌گويند. 

برچسب ها: پاکبان ، جنگ ، تخریب
ارسال به دوستان