فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۶۴۳۴۴
تاریخ انتشار: ۱۰:۱۸ - ۳۰-۰۲-۱۴۰۵
کد ۱۱۶۴۳۴۴
انتشار: ۱۰:۱۸ - ۳۰-۰۲-۱۴۰۵

محسن میردامادی: کارت هرمز نقد است

میرد
یک فعال سیاسی گفت: به نظر من کارت تنگه هرمز عملا برای ایران تا حد زیادی نقد شده است. پس از جنگ، نقش ایران در این تنگه دیگر مانند گذشته نیست و جهان نیز این موضوع را پذیرفته است. اکنون بسیاری از کشورها معتقدند که حل مسائل مربوط به تنگه هرمز بدون مشارکت ایران امکان‌پذیر نیست.

در روزهایی که افکار عمومی ایران به دنبال یافتن پاسخی برای این پرسش است که آیا جنگ در راه است یا ایران و امریکا راهی به سمت ترک تخاصم پیدا می‌کنند، محسن میردامادی فعال سیاسی اصلاح‌طلب معتقد است فارغ از اینکه امریکا در کوتاه‌مدت تصمیم به جنگ بگیرد یا نه «ترک تخاصم» سناریوی محتمل در روابط ایران و امریکا است.

به گزارش اعتماد، میردامادی در عین حال مهم‌ترین زیرساخت ایران را مردمی می‌داند که در سرما و گرما و جنگ و صلح از تمامیت ارضی و کیان مملکت خود دفاع می‌کنند. این فعال سیاسی در گفت‌وگویی صریح ضمن اشاره به ریشه‌های تنش میان ایران و امریکا، جنگ اخیر را نتیجه شرایط خاص دوره ترامپ و تأثیرگذاری اسراییل بر سیاست‌های واشنگتن می‌داند. 

*جنگ ۴۰روزه در شرایطی آغاز شد که ایران درگیر انجام مذاکراتی مهم با امریکا بود. بر اساس اعلام وزیر خارجه انگلیس که در مذاکرات ایران و امریکا حاضر بوده، ایران امتیازات قابل توجهی را هم به طرف امریکایی پیشنهاد داده بود اما امریکا آن را درک نکرد. ریشه‌های وقوع این تنازع را چگونه می‌توان تفسیر کرد؟ چه شد که ترامپ چنین تصمیمی را اتخاذ کرد که سایر روسای جمهور امریکا حاضر به پذیرش آن نبودند؟ 

در مورد ریشه‌های تنازع بین ایران و امریکا باید گفت این تقابل سابقه‌ای نزدیک به ۵۰ سال دارد؛ یعنی از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی چنین تنازعی میان ایران و امریکا وجود داشته و فراز و نشیب‌های مختلفی را نیز طی کرده است. در مقاطعی فرصت‌هایی به وجود آمده بود که می‌شد این تنازع را کاهش داد یا از آن عبور کرد و نوعی تعامل متفاوت با امریکا شکل بگیرد، اما به هر دلیل این اتفاق نیفتاد. در بیشتر موارد یکی از دو طرف نخواستند یا نتوانستند شرایط عبور از این تنازع را مدیریت کنند. ما اکنون حدود ۴۸ سال از ابتدای پیروزی انقلاب را پشت سر گذاشته‌ایم.

در دوره‌های مختلف گاهی این تقابل شدت گرفته و به شرایط بحرانی نزدیک شده، اما هیچگاه به جنگی در این سطح میان ایران و امریکا منجر نشده بود. در خاطرات روسای جمهور پیشین امریکا نیز آمده است که اسراییل بارها خواهان اقدام نظامی علیه ایران بوده، اما آن‌ها چنین اقدامی را نپذیرفته‌اند. به نظر من اگر در انتخابات اخیر امریکا هر رییس‌جمهوری غیر از ترامپ انتخاب می‌شد – حتی از حزب جمهوری‌خواه – باز هم وارد جنگ مستقیم با ایران نمی‌شد. ممکن بود اقدامات دیگری مانند تشدید تحریم‌ها یا فشارهای سیاسی بیشتر انجام دهند، اما جنگ مستقیم با ایران بسیار بعید بود. ترامپ اساسا پدیده‌ای متفاوت و غیر نرمال در سیاست امریکا است. نکته مهم‌تر این است که ترامپ به‌شدت تحت تأثیر نتانیاهو، نخست‌وزیر اسراییل، قرار دارد.

به نظر می‌رسد اسراییل نیز نقش مهمی در روی کار آمدن او داشته تا بتواند از این فرصت استفاده کند. اسراییل از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی همواره در پی وارد کردن ضربه به ایران بوده است. حتی در خاطرات مک‌فارلین، مشاور امنیت ملی ریگان، در سال‌های اولیه پس از انقلاب آمده است که اسراییلی‌ها تدارک کودتا در ایران را می‌دیدند اما امریکایی‌ها آن را جدی نگرفتند.

بنابراین از همان زمان اسراییل به دنبال اقدام علیه ایران بوده و با روسای جمهور مختلف امریکا این موضوع را مطرح می‌کرده است. اکنون با حضور ترامپ و تأثیرگذاری شدید نتانیاهو بر سیاست‌های او، شرایط مطلوب برای اسراییل فراهم شد تا پای امریکا را به چنین جنگی بکشد. 

*نیویورک تایمز طی گزارشی اعلام کرد که برخلاف نظر مقامات امریکایی مانند رییس سیا و وزارت خارجه، ترامپ تصمیم به جنگ با ایران گرفت. مهم‌ترین اهداف امریکا از این جنگ چه بود و آیا به اهداف بنیادین خود دست یافته‌اند؟ 

همانطور که اشاره کردم، این جنگ در واقع جنگی بود که اسراییلی‌ها به نوعی بر امریکا تحمیل کردند. در داخل امریکا نیز نهادهای مختلفی با این جنگ مخالف بودند و نسبت به تبعات آن هشدار می‌دادند. با این حال، بر اساس آنچه در رسانه‌های امریکایی مطرح شده، اسراییلی‌ها چنین تصویری برای ترامپ ترسیم کرده بودند که اگر به ایران حمله شود و سران نظام هدف قرار بگیرند، حکومت ایران به سرعت سقوط خواهد کرد.

در جنگ چهل‌روزه نیز چنین توهمی داشتند که اشتباه بود و طبیعتا محقق نشد. در حال حاضر نیز می‌توان گفت امریکایی‌ها در این جنگ دستاورد مشخصی نداشته‌اند. افکار عمومی امریکا هم عملکرد دولتشان را به عنوان یک پیروزی تلقی نمی‌کند. آن‌ها اهداف اعلام شده و اعلام‌نشده‌ای داشتند؛ مهم‌ترین هدف اعلام‌نشده سقوط نظام در ایران بود که تحقق پیدا نکرد.

هدف دیگر که اعلام کرده بودند از بین بردن توان هسته‌ای و موشکی ایران بود که در این زمینه نیز موفق نشده‌اند. البته نمی‌توان انکار کرد که ایران هم در این جنگ خسارات قابل توجهی متحمل شد، چه از نظر انسانی و چه از نظر اقتصادی. اما اگر معیار قضاوت درباره پیروزی یا شکست را اهداف اولیه طرف‌ها قرار دهیم، می‌توان گفت امریکایی‌ها به اهداف اعلامی خود نرسیده‌اند.

ضمن اینکه در این جنگ متغیر مهم و استراتژیکی چون تنگه هرمز هم که قبلا ایران نقش فعالی در خصوص آن نداشت به یک معضل جدید برای امریکا و اقتصاد جهانی بدل شده است. فشاری که باعث شده فشار افکار عمومی جهانی نسبت به امریکا افزایش یابد. به هر حال امریکایی‌ها نمی‌توانند در این جنگ ادعای پیروزی داشته باشند. هرچند ترامپ دایم ادعا می‌کند ما زدیم، چنین و چنان کردیم اما امریکا عملا دستاوردی برای ارایه به افکار عمومی کشور خودش هم نداشته است. 

*پس از وقوع جنگ ۱۲ روزه و جنگ ۴۰ روزه نوع خاصی از حس ملی‌گرایی و وطن‌دوستی میان ایرانیان ایجاد شد. درباره این حس مشترک و زمینه‌های وقوع آن چه نظری دارید؟ 

همانطور که اشاره کردید، جنگ حس وطن‌دوستی و ایران‌دوستی را در میان مردم به‌شدت تقویت کرد. این موضوع در جنگ ۱۲ روزه نیز دیده شد، اما در جنگ دوم که طولانی‌تر و شدیدتر بود، بیشتر نمود پیدا کرد. در واقع این جنگ حس ایرانی بودن و تعلق به ایران را در وجدان جمعی مردم تقویت کرد. برای اکثریت مردم، ایران و حفظ آن در اولویت قرار گرفت. حتی بسیاری افراد و شخصیت‌هایی که در گذشته نسبت به عملکرد حکومت منتقد یا معترض بودند، در این شرایط در موضع دفاع از ایران قرار گرفتند. به نظر من در این دوره برای بسیاری از ایرانیان «حفظ ایران» به اوجب واجبات تبدیل شد؛ یعنی حفظ تمامیت ارضی، هویت ملی، تاریخ و تمدن ایران در اولویت قرار گرفت.

ادامه تقویت این علقه به ایران و نگرانی از آسیب دیدن ایران باعث شد که حفظ ایران و تمامیت ارضی کشور با بقای جمهوری اسلامی پیوند بخورد و این دو در امتداد و در کنار هم قرار بگیرند. یعنی این باور به وجود آمد که لازمه حفظ ایران و تمامیت ارضی ایران، بقای جمهوری اسلامی است و به این دلیل بسیاری از افراد و گروه‌ها و شخصیت‌هایی که نسبت به حکومت موضوع انتقادی و اعتراضی داشتند، انتقادات و اعتراضات را در کشاکش تجاوز به وطن کنار گذاشتند و رسالت مقابله با متجاوزین به کشور را به نحو احسن انجام دادند، این پدیده بسیار مهمی بود که باید قدر آن را دانست. البته این رفتار مردم مسوولیت سنگینی را نیز برای حکومت ایجاد می‌کند که پس از جنگ به خواسته‌ها و اراده مردم توجه کند و تغییرات اساسی و جدی در رویکردهای خود ایجاد کند. 

*متغیر تنگه هرمز در کنار توان هسته‌ای وارد معادلات راهبردی ایران، منطقه و جهان شده است. این کارت بازی برای ایران چه وزنی دارد و ایران چگونه می‌تواند از آن استفاده کند؟ 

به نظر من کارت تنگه هرمز عملا برای ایران تا حد زیادی نقد شده است. پس از جنگ، نقش ایران در این تنگه دیگر مانند گذشته نیست و جهان نیز این موضوع را پذیرفته است. اکنون بسیاری از کشورها معتقدند که حل مسائل مربوط به تنگه هرمز بدون مشارکت ایران امکان‌پذیر نیست. اینکه این نقش متفاوت چگونه اعمال خواهد شد به نظرم از جمله مسائل مرتبط به دوران پساجنگ است. ولی برداشت همه این است که نقش ایران در مدیریت تنگه امری پذیرفته شده است. 

*پس از آتش‌بس موضوع مذاکرات بر اساس تصمیم شعام و تایید رهبری در دستور کار قرار گرفته. در عین حال برخی افراد و گروه‌ها به مخالفت با اصل مذاکرات پرداخته‌اند. درباره اصل وجودی مذاکره و مکانیسم تحقق منافع ملی از طریق آن چگونه فکر می‌کنید؟ 

دو جریان غالب در کشور در این خصوص به چشم می‌خورد. این طیف‌ها در خصوص موضوعاتی مثل تمامیت ارضی اختلاف نظری ندارند. ولی یک دیدگاه تلاش می‌کند تهدیدها علیه کشور را از طریق دیپلماسی کاهش دهد و معتقد است مذاکره می‌تواند ابزار مهمی برای جلوگیری از جنگ، خسارت و آسیب باشد و اینکه ما در مذاکره چیزی از دست نمی‌دهیم این طیف ضمن دفاع از مذاکره در عین حال این نگاه را هم دارند که علی‌رغم همه این تلاش‌ها اگر نهایتا جنگی به ما تحمیل شد با تمام توان و با قدرت باید از کشور دفاع کرد. دیدگاه دیگر به تعبیر امروز نگاه آخرالزمانی به مسائل دارد، یا چنین ادعایی دارد، و اساسا با مذاکره یا تعامل دیپلماتیک مخالف است.

نگاه این طیف این است که جنگ برای کشور نعمت است، در عین حال ایران نباید هیچ امتیازی به طرف مقابل بدهد یا اساسا نباید مذاکره‌ای صورت گیرد. ما در زمان جنگ ایران و عراق هم با چنین مساله‌ای مواجه بودیم و برخی از همین افرادی که امروز طرفدار تداوم جنگ و مخالف مذاکره هستند در آن زمان هم بر طبل جنگ می‌کوبیدند و در نهایت پایان جنگ را به جام زهر برای امام کشاندند. واقعیت این است که در تعارضات و اختلافات بین‌المللی و عرصه دیپلماسی هیچ‌وقت نمی‌توان خواسته‌های صد درصدی داشت و برای حل اختلافات معمولا باید نوعی بده بستان صورت گیرد و طرفین برای رسیدن به توافق باید امتیازاتی بدهند و امتیازاتی بگیرند. اگر هر دو طرف بخواهند صد درصد خواسته‌های خود را به دست آورند هیچ اختلافی حل نخواهد شد.

در مذاکره باید یک حد تعادل و نقطه بهینه را پیدا کرد البته در شرایط فعلی که ما هستیم کار آسانی نیست. ولی این رویکرد باید مد نظر باشد. هرچند با زیاده‌خواهی‌های رییس‌جمهور فعلی امریکا و تاثیری که از نتانیاهو می‌پذیرد، مدیریت میدان و دیپلماسی و به نتیجه رساندن آن به یک دیدگاه مشترک راحت نیست. نکته دیگری که باید به آن توجه داشته باشیم این است که امریکایی‌ها در این مرحله همه توان خود را می‌گذارند تا بحث هسته‌ای را با ایران به سرانجام برسانند.

آن‌ها تهدید می‌کنند که اگر توافقی شکل نگیرد، حمله کرده و زیرساخت‌ها را می‌زنند (ممکن است این حمله را هم صورت دهند) اما برداشت من این است که آن‌ها اگر با چنین فشاری مساله هسته‌ای را حل کنند بلافاصله همین تهدیدات را در قبال برنامه موشکی ایران از سر می‌گیرند. اگر در مورد برنامه موشکی، نظراتشان پذیرفته نشود دوباره همین بازی را تکرار خواهند کرد. لذا موضوع توافق و ترک تخاصم باید به عنوان یک پکیج دیده شود و در خصوص آن تصمیم‌گیری شود. فکر می‌کنم بالاخره ما باید این بحران که به اوج رسیده و در اثر آن جنگی آغاز شده را حل کنیم. یعنی اینکه به سمت دستیابی به راه‌حل جامعی برویم که امریکا دوباره جنگ را آغاز نکند. 

*تحرکات اپوزیسیون هم در این جنگ بازخوردهای زیادی داشته است. برخی تحلیلگران معتقدند سلطنت‌طلب‌ها همان اشتباهی را در ۱۴۰۴ مرتکب شدند که مجاهدین خلق در دهه ۶۰ و در کشاکش جنگ ایران و عراق انجام می‌دادند. نظر شما درباره صف‌کشی اپوزیسیون چیست؟ 

به نظر من سلطنت‌طلبان اساسا جایگاه مهمی در اپوزیسیون ایران نداشتند. با این حال در جریان این جنگ، حمایت برخی از آن‌ها از حمله نظامی به ایران باعث شد بیش از گذشته بدنام شوند. این رفتار به نوعی تیر خلاصی بر اعتبار نداشته سیاسی آن‌ها بود. من رفتار سلطنت‌طلب‌ها را به مراتب بدتر از رفتار مجاهدین خلق در دهه ۶۰ می‌بینم. در دهه ۶۰ منافقین کار کثیفی کردند و کنار صدام قرار گرفتند ولی در راه‌اندازی اصل جنگ نقش نداشتند و از ابتدا تشویق به حمله نمی‌کردند. ولی سلطنت‌طلب‌ها از قبل از شروع جنگ بر طبل جنگ می‌کوبیدند و خواهان جنگ علیه ایران و حمله به ایران بودند. به نظرم اینها یک بدنامی ابدی را برای خودشان به ثبت رساندند که همانطور که گفتم تیر خلاصی بر کنشگری آن‌ها بود. 

*اگر فرض کنیم که توافقی میان ایران و امریکا حاصل شود، آینده روابط دو کشور چگونه خواهد بود؟ 

در آینده می‌توان سه حالت را تصور کرد: ادامه تخاصم، ترک تخاصم، یا حرکت به سمت عادی‌سازی روابط. به نظر من در کوتاه‌مدت محتمل‌ترین گزینه «ترک تخاصم» است؛ یعنی وضعیتی که در آن درگیری مستقیم رخ ندهد. رسیدن به شرایط عادی‌سازی روابط به دلیل سابقه طولانی خصومت و بی‌اعتمادی بسیار دشوار و زمان‌بر خواهد بود. به نظر من ادامه تخاصم که تداوم شرایط فعلی است یعنی صلحی برقرار نشود و سایه جنگ همواره برقرار باشد (محاصره دریایی برقرار باشد و ایران هم تنگه هرمز را ببندد) ادامه‌دار نخواهد بود. امریکا هم توانایی باز کردن تنگه را نخواهد داشت.

اساسا بسیاری از شرکت‌های کشتیرانی دیگر حاضر نیستند ریسک کنند و بدون موافقت ایران کشتی‌هایشان را به منطقه بفرستند. افکار عمومی داخلی امریکا هم روز به روز مخالفتش با جنگ و مخالفتش با عملکرد ترامپ بیشتر شده و همچنان در حال افزایش است. به نظر می‌رسد حالت فعلی پایدار نیست و باید تغییر کند و اوضاع عادی شود. مورد دوم، احتمال ترک تخاصم است، ترک تخاصم احتمالی هم می‌تواند شکننده باشد یا پایدار. ترک تخاصمی برای دو طرف، و به خصوص ایران، کاربردی است که پایدار باشد. احتمالی بیشتر از سه موارد یاد شده را فعلا نمی‌توان متصور شد.

فعلا نمی‌توان انتظار داشت یک فرآیند تعاملی بین ایران و امریکا آغاز شود. چرا که اولا یک خصومت طولانی حدود نیم قرنی در این میان وجود دارد و این دیوار بلند بی‌اعتمادی چیزی نیست که به راحتی بتوان از آن عبور کرد. برای تعامل ابتدا باید ترک تخاصم شود، بعد این ترک تخاصم به وضعیت پایدار برسد و در مراحل بعد با رفع تنش‌ها و حل و فصل اختلافات در میان‌مدت اعتماد متقابل ایجاد شود و به تدریج منتج به تعاملاتی در عرصه low politics همچون حوزه‌های اقتصادی بشود. رسیدن به این وضعیت در کوتاه‌مدت دشوار است به خصوص با مخالفت‌هایی که در امریکا نسبت به این موضوع وجود دارد و کنشگری اسراییلی‌ها که سعی می‌کنند این روند اعتمادسازی را مختل کنند. به همین دلیل این حالت سوم در کوتاه‌مدت دست یافتنی به نظر نمی‌رسد. در شرایط فعلی حداکثر آنچه می‌تواند دست یافتنی باشد ترک تخاصم به نحوی است که درگیری‌ها مجددا آغاز نشود. 

*در پایان اگر نکته‌ای باقی مانده بفرمایید. 

در این جنگ امریکا مرتب تهدید و تکرار می‌کند که زیرساخت‌های کشورمان، مثل نیروگاه‌های برق و پالایشگاه‌ها را مورد حمله قرار می‌دهد. طبعا این زیرساخت‌ها مهم هستند و ممکن است دشمن به آن‌ها صدمه بزند. ولی مهم‌ترین زیرساخت امروز ایران ملت ایران است که دشمن نمی‌تواند به آن لطمه‌ای وارد کند و هر اقدام آن حتی ملت را استوارتر و منسجم‌تر می‌کند. ولی آنچه می‌تواند به این مهم‌ترین زیرساخت حیاتی لطمه وارد کند نه دشمن بلکه خودی‌ها هستند. قدر ندانستن و قدر ناشناسی این زیرساخت و پاسخ مناسب به آن ندادن ضررش از انهدام هر زیرساختی بیشتر است.

جنگ اخیر جامعه ایران را وارد دوران جدیدی کرده است. در این جنگ نیروهای مسلح کشور عملکرد قابل توجهی داشتند و فداکاری‌های زیادی کردند. همچنین مردم نیز در دفاع از کشور همراهی قابل توجهی نشان دادند و سنگ تمام گذاشتند. نکته مهم این است که پس از جنگ باید امید به آینده در جامعه تقویت شود. این امید تنها با شعار ایجاد نمی‌شود، بلکه نیازمند تغییرات واقعی و اساسی در سیاست‌ها و رفتارهاست تا مردم نسبت به آینده خود و فرزندانشان امیدوار شوند. این امید را باید احیا کرد و احیا کردن این امیدها وظیفه حکومت است. یعنی حکومت باید به گونه‌ای رفتار کند که امیدبخش باشد.

سیاست‌هایی اتخاذ شود که مردم نسبت به آینده خودشان و فرزندانشان امیدوار شوند. در این صورت است که روح جدیدی در جامعه دمیده خواهد شد و بسیاری از مشکلاتی که در گذشته باقی مانده بود می‌تواند حل شود. دستیابی به یک چنین ضرورتی طبیعتا نیاز به تغییرات جدی در رفتار حکومت نسبت به گذشته دارد به نحوی که مردم تغییر را حس کنند.

ارسال به دوستان