عصر ایران ؛ علی نجومی ــ پشت این پنجره جز هیچِ بزرگ، هیچی نیست، سردمه
مثل یک چوب بلال، که تو قبرستون افتاده باشه
عین کودک و خیال، اینقدر پاپیچم نشو
بینمون دو تا ننو میشه گذاشت، پس چرا مورچه دونه میبره؟
همچی تند و تیز میره که انگاری اگه نره، چرخ دنیا پنچره!
جیرجیرک برای کی میخونه؟ شب چرا تاریکه؟ ماه چرا طلاییه؟ گل چرا رنگینه؟
آفتابگردون بیجهت میگرده؟ کبوتر بیخودی میچرخه؟ بغبغو بیمعناست؟
همینجوری رو پارچه عکس شقایق میکشند؟
موشه بیهیچ لذتی بچه میزاد؟
خودت گفتی، بعدش هم خندیدی…..!! شب و روز تو گوش «واگنر»،
دهل نت میزدند؟ «کافکا» هیچوقت نخندید؟ گل رز را نشناخت؟
شعاع طلایی خورشید را درک نکرد؟
عرعر بچه همسایه را هیچوقت نشنید؟
دلمون هندونه، فکرمون هندونه، روحمون هندونه
با یه دست سرنوشت یکیشو برداریم، بسه!!!!! بابا!
اصلاً به ما چه که حاجیلکلک عاشق دختر درنا میشه؟ یا نمیشه!!
میگی ما، برای روح مار و مور حلوا خیرات بکنیم؟
فرق ما با اونا که ما فقط حرف میزنیم، لطف حرف هم مایه دردسره!!!
ویلسون که ماهشناس برجسته و باسابقهای است، عازم مأموریتی اکتشافی در سطح ماه میشود. او در همان ابتدای سفرش با یک ساختار هرمی رازآلود روبهرو میشود که توسط یک سپر نامرئی احاطه شده است. از قرار معلوم، این هرم میلیاردها سال قبل بر روی سطح ماه قرار گرفته است، پس نمیتواند نتیجه کار انسان زمینی باشد. چند سال بعد، به کمک انرژی هستهای این ساختار هرمی شکسته میشود، اما ذرات خردشده هرم همچنان برای محققان و ویلسون غیرقابلفهم هستند.
پادکست را اینجا بشنوید
خب، قسمت اولی که شنیدید دکلمهای شنیدنی از حسین خانپناهی دوستداشتنی و عزیز بود که بهخوبی یکی از مهمترین دغدغههای او، یعنی زیر سؤال بردن متر و معیار روتین ما انسانها برای درک دنیای اطراف را نشان میدهد.
اما قسمت دومی را که خودم خواندم، خلاصهای از داستان کوتاه «نگهبان» نوشته آرتور سی. کلارک، نویسنده شهیر انگلیسی است که بیشتر به خاطر نوشتن کتاب راز کیهان در ایران مشهور است که فیلم «2001: یک ادیسه فضایی» را استنلی کوبریک بر اساس آن ساخت.
خالی از لطف نیست که بگویم آرتور سی. کلارک نویسنده مورد علاقه حسین پناهی بود و داستان «نگهبان» او هم یکی از داستانهای محبوبش بوده است.
حسین پناهی دژکوه، که اهل روستایی به همین نام، دژکوه، از توابع شهرستان سوق در استان کهگیلویه و بویراحمد بود، در 6 شهریور سال 1335 به دنیا میآید.
او دوره کودکی خودش را در همین منطقه سپری میکند و در حالی که فقط 4 سال دارد، پدر خودش را از دست میدهد و بعد از پایان مدرسه ابتدایی به مدرسه علمیه آیتالله گلپایگانی در شیراز رفت. اما بعد از مدتی، با اتخاذ یک تصمیم بهظاهر عجیب برای خانوادهاش، تحصیلات حوزوی را ترک میکند و در سال 1354 برای معلمی به شوشتر در خوزستان میرود و دو سال بعد هم با خانمی به نام شوکت ازدواج میکند تا اینکه بالاخره در سال 1360 به تهران میآید تا 4 سال زیر نظر مصطفی و مهین اسکویی، از بزرگان هنر نمایش ایران، در مؤسسه آناهیتا درس بازیگری بیاموزد.
او در همین دوران تلمذ بازیگری، در چند تئاتر و مجموعه تلویزیونی بازی میکند، اما بازی در مجموعههای تلویزیونی «محله برو بیا» و «محله بهداشت»، هر دو به کارگردانی داریوش مودبیان، در کنار بزرگانی چون اکبر عبدی، آتیلا پسیانی، فردوس کاویانی، حمید جبلی، حسین محباهری و محمود جعفری، قطعاً بیشتر از آثار دیگر در لوح خاطر مخاطبان حک شده است. مربوط به دورانی است که ستارهها و بازیهایشان هنوز برای مخاطب شگفتی میآفریدند.
حضور حسین پناهی در آن جمع، با آن هیبت ساده لولیوش و گویش شیرین چون قندش، هنوز هم بعد از 4 دهه دل از بیننده میرباید. او سبک بازیاش را در دو دهه بازیگریاش چندان تغییر نداد. چشمان بهتزده ولی آرام، همراه با آن سبیل پرابهت و موهای پرکلاغی و سخن گفتن پرصلابت اما بااحساس، همگی بخشی از خاطرات ما با جادوی بازی و حضور حسینخان پناهی است.
در میان خیل آثاری که پناهی در آنها بازی و یا حتی آنها را کارگردانی کرده، قطعاً چندتایی وزن و اهمیتی بالاتر دارند. یکی از آنها سریال «روزی روزگاری» ساخته امرالله احمدجو است؛ روایتی بینظیر از مرادبیگ و حسامبیگ، دو دزد سرگردنه، با بازیهای استثنایی از خسرو شکیبایی و محمود پاکنیت. اما در دو قسمت نهایی سریال، که قصه حدود 10 سالی سوار بر قطار زمان به جلو میرود، سادهدلی و سرسختی عشایری حسین پناهی آنچنان صحنه را در حضور بزرگان برای خود میکند تا یادمان نرود وقتی صحبت از آدم ایلیاتی و عشایر میشود، خانه، خانه حسینخان است و ارباب نمایش اوست.
اثر بعدی سریال «آژانس دوستی» است که در ظاهر مجموعهای از کارگردانان آن را ساختند، ولی در واقع وامدار مسعود جعفری جوزانی، یار بختیاری حسینخان، است. هنوزم که هنوز است، به اعتقاد من سریال تراز با تم اجتماعی در این چند دهه اخیر است.
حسین پناهی نازنین در نقش هوشنگ ریوفی، با آن موهای آبروغنزده صیقلی و شلوار جین راسته، با آن سخنان نغز و گوشنواز، دلهای بینندگان را فتح کرد.
خب، اگر بخواهیم تکتک آثار مهم حسینخان پناهی را بگوییم، باید حالاحالاها سر شما را درد بیاورم، اما یک اثر دیگر که شاید مهمترین فیلم اوست را بهعنوان آخرین اثر انتخاب میکنم. در سال 1369 حسین دلیر یک فیلم کمدی فانتزی نسبتاً مهجور ساخت با نام «سایه خیال»
فیلم، قصه یک نویسنده خیالباف و شاعر گمنام را با نام حسین پناهی روایت میکند که در خلوت تنهایی، یک شخصیت خیالی را در ذهن خود خلق میکند با نام غلومی که همهجا مثل سایه به دنبال او است. روایت قصههای حسین پناهی و روابط او با شخصیتهای داخل فیلم و خواستگاری حسین از دختر دلخواهش، همه و همه روایتی بیمثال از زندگی خود حسین پناهی است. گمشدهای که برای فهمیدن زبانش باید قدری تأمل کرد.
اما شاید مهمترین اشتباهی که در مورد حسین پناهی ممکن است مرتکب شویم، این است که همه این تراوشات ذهنی و بازیها و نمایشها و دکلمهها را حاصل چشمه جوشان درونش بدانیم، غافل از اینکه تلاشی مدام از جانب حسین پناهی در جریان بوده است. او همچون چشمهای که آبش با تلاش مداوم دل سنگ را تراشیده است تا از سطح زمین برون آید، با دست روزگار جنگید و عاقبت در 14 مرداد 1383 جان خستهاش را وداع گفت.
البته مرگ او هم باعث رقم خوردن حاشیههایی شد. علت مرگ او سکته قلبی ذکر شد، اما بعداً یغما گلرویی، شاعر مشهور و دوست نزدیک حسین پناهی، شائبههایی را در مورد اقدام او به خودکشی مطرح کرد. طبیعتاً این حرف او با واکنش سخت خانواده حسین پناهی و بهخصوص دخترش آنا پناهی روبهرو شد که بهکلی صحت ادعای یغما گلرویی را زیر سؤال برد.
خب، به هر حال این هم داستان زندگی مرد بزرگی بود که زمانی گفته بود:
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی
پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر