فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۶۶۷۰۴
تاریخ انتشار: ۱۳:۳۲ - ۰۹-۰۳-۱۴۰۵
کد ۱۱۶۶۷۰۴
انتشار: ۱۳:۳۲ - ۰۹-۰۳-۱۴۰۵

روایت یک صبح در مترو: سیاست در مدار واگن‌ها

1
با تلخی خندید و گفت: این‌ها حاضرند یکی دو سال فحش بخورند، اما بعدش خیالشان برای یک نسل راحت باشد.»

 

 قادر باستانی تبریزی

متروسواری هم عالمی دارد، مخصوصاً این روزها که انگار شهر در یک انتظار کش‌دار نفس می‌کشد. در واگن‌های شلوغ، مسافران معمولاً پناه می‌برند به دنیای کوچک گوشی‌هایشان، انگار هر کس جزیره‌ای جداافتاده است که تمایلی به هم‌کلام شدن با دیگری ندارد. در این سکوت، گاهی صدای خوشایند ساز یک نوازنده دوره‌گرد یا فریادهای تکرارشونده دست‌فروش‌هاست که شیشه‌ این خلوت جمعی را ترک می‌اندازد و برای لحظه‌ای فضا را به زندگی برمی‌گرداند.

چند روز پیش اما، برخلاف همیشه، همهمه‌ای غریب جای آن سکوت آشنا نشسته و میان مسافران بحثی درباره گرانی، جنگ و وضع کشور درگرفته بود. ترجیع‌بند همه حرف‌ها، شکوه از زمین و زمان و نقد روزگاری بودکه انگار بر مدار مراد کسی نمی‌چرخد.

پیرمردی که قیافه‌ای حق‌به‌جانب داشت و لحنش بوی سال‌ها دل‌نگرانی و تجربه می‌داد، سرش را تکان داد وگفت: «چرا این قصه را تمام نمی‌کنند؟ هر روز مردم را میان بیم و امید نگه داشته‌اند. یک روز می‌گویند فقط یک قدم تا توافق مانده، روز دیگر ترامپ لعنتی حرف تازه‌ای می‌زند و نتانیاهو آتش تازه‌ای روشن می‌کند. خدایا ما چه‌گناهی کرده‌ایم که گیر این دو دیوانه خطرناک افتاده‌ایم؟»

پسر جوانی که روبه‌رویش ایستاده بود، بی‌آنکه نگاهش را از شیشه غبارگرفته مترو بردارد، آرام جواب داد: «اصلاً معلوم نیست کی به کی است. با کاندیداهای ضعیف انتخابات برگزار می‌کنیم و بعد توقع معجزه داریم. وقتی شأن رئیس‌جمهور را تا حد مدیر یک فروشگاه پایین می‌آوریم و هم‌زمان، رئیس قوه‌ دیگر را مسئول هزار پرونده ریز و درشت می‌شود، یعنی خودمان اعتبار مسئولیت را از بین برده‌ایم.»

پیرمرد با دست‌های لرزانش هوا را شکافت، انگار می‌خواست بی‌نظمی اوضاع را با دست نشان دهد، و گفت: «وقتی قانون‌گذاری عملاً دست شوراهای‌عالی باشد و مجلس به حاشیه برود، دیگر کسی برای این مدل مملکت‌داری تره هم خرد نمی‌کند.»

دانشجویی که آن‌طرف‌تر ایستاده بود و از لحنش می‌شد فهمید دل پُرخونی از فضای دانشگاه دارد، ناگهان خودش را وسط بحث انداخت وگفت: «تُندروهای پایداری حالا جنگ را بهترین فرصت می‌بینند و دوست دارند تا دانشگاه را از بیخ و بن تغییر دهند، چون سال‌هاست فهمیده‌اند خروجی دانشگاه آن‌طورکه می‌خواهند با آنان سازگار نیست و حالا دنبال ساختن عالمی دیگر و آدمی دیگرند؛ با هیأت‌علمی مطیع، درس‌های تازه و دانشجویانی دست‌چین‌شده.»

با تلخی خندید و گفت: این‌ها حاضرند یکی دو سال فحش بخورند، اما بعدش خیالشان برای یک نسل راحت باشد.»

بعد مکثی کرد و ادامه داد: «همین نگاه حالا به اینترنت هم رسیده؛ انگار می‌خواهند هر چیزی را که در مرز ارتباط مردم و دولت قرار دارد، از نو تعریف کنند و زیرکنترل ببرند.»

مسافر میانسالی‌که تا آن لحظه فقط گوش می‌داد، آهی کشید و آرام وارد بحث شد. صدایش خسته بود، شبیه صدای کسی‌که بیشتر از آنکه بخواهد تحلیل کند، نگران دوام آوردن زندگی است. گفت: «مردم انتظار دارند مسئولان هم پای این فشار بایستند و سهم خودشان را از سختی‌ها بپردازند. ایده مقاومت و ایستادگی، هرچقدر هم که محترم و ضروری باشد، بالاخره تبعات سنگین اقتصادی دارد و این فشار اقتصادی، کم‌کم خودش را در جامعه نشان می‌دهد.»

بعد با لحنی جدی‌تر گفت: «به نظرم اولین قدم این است‌که نشان داده شود بیشترین فشار بر دوش مسئولان است، نه مردم، یا دست‌کم مردم باور کنندکه سختی‌ها عادلانه بین همه تقسیم شده. اگر این تصویر در واقعیت دیده شود، تاب‌آوری جامعه هم بالاتر می‌رود. مردم با صداقت کنار می‌آیند، اما با تبعیض نه.»

آقایی با ریش پروفسوری که گوشه واگن ایستاده بود و به نظر می‌رسید دنیا را از زاویه دیگری می‌بیند، وارد بحث شد. آرام حرف می‌زد، اما کلماتش بوی تحلیل می‌داد. او معتقد بود ریشه بسیاری از مشکلات، پیش از آنکه خارجی باشد، در نگاه ما به جهان بیرون نهفته است. می‌گفت: «تا وقتی به مشکلات داخلی نپردازیم، هیچ راه‌حلی هم پیدا نمی‌شود. ایران سال‌هاست نسبت به روابط بین‌الملل و توافقات جهانی نگاهی آمیخته به تردید و بدبینی دارد. این فقط یک اختلاف سیاسی نیست، نوعی فوبیاست که ریشه تاریخی و فکری دارد.»

چند نفر ساکت شدند تا بهتر بشنوند. مرد ادامه داد: «حکمرانی در ایران بیشتر بر پایه قطعیت و ایستایی بنا شده، در حالی که نظام بین‌الملل ذاتاً پویا و متغیر است. برای همین، ما هیچ‌وقت نتوانسته‌ایم درک پایداری از قواعد این بازی پیدا کنیم. جمهوری اسلامی خودش را بخشی طبیعی از این نظم جهانی نمی‌داند، حس تعلقی به آن ندارد و اغلب قوانین بین‌المللی را مزاحم حاکمیت خود تصور می‌کند. به همین دلیل، در شرایط عادی ترجیح می‌دهد از این فضا فاصله بگیرد، مگر وقتی که فشار و اجبار، راه دیگری باقی نگذارد.»

در میان همه این تحلیل‌های تُند و تیز، اما حرف‌های مرد جاافتاده‌ای که تا آن لحظه آرام گوش می‌داد، حال‌وهوای دیگری داشت. صدایش بیشتر شبیه کسی حرف می‌زد که هنوز روزنه‌ای از نور می‌بیند.

او گفت: «این تجمعات شبانه مردم را دست‌کم نگیرید. همین که مردم بعد از این همه فشار، هنوز کنار هم در خیابان می‌ایستند، یعنی امید هنوز زنده است. این اجتماعات، بعد از تجاوز نهم اسفند، به یکی از عناصر قدرت دفاعی کشور تبدیل شد، حتی می‌تواند نقش بازدارنده داشته باشد.»

بعد کمی مکث کرد و ادامه داد: «اما این سرمایه اجتماعی باید درست مدیریت شود. اگر خیابان، طبقاتی یا جناحی شود، همان نقطه قوت می‌تواند به ضعف تبدیل شود. سیاست خیابانی شمشیر دولبه است که هم می‌تواند پشتوانه کشور باشد و هم اگر بی‌ضابطه رها شود، کنترلش از دست همه خارج شود.»

او با دقت کلماتش را انتخاب می‌کرد: «حضور مردم در خیابان برای دفاع از کشور ارزشمند است، اما خیابانی شدن سیاست به عنوان یک رویه دائمی، خطرناک است. تصمیم‌گیری را نمی‌شود به کف خیابان سپرد، هرچند می‌توان تصمیم‌های بزرگ را با حمایت و همراهی مردم پیش برد. این دو با هم فرق دارند.»

واگن آرام‌تر شده بود. حتی دست‌فروش جوانی که تا چند دقیقه قبل جوراب می‌فروخت، حالا ساکت به حرف‌های مرد گوش می‌داد.

مرد جاافتاده در آخر گفت: «این مردم که ماه‌ها زیر فشار اقتصادی، نگرانی جنگ و بی‌ثباتی دوام آورده‌اند، سرمایه واقعی این کشورند. اگر قرار است آینده‌ای ساخته شود، باید از همین سرمایه برای منافع ملی استفاده کرد؛ نه برای دعواهای جناحی و منافع کوتاه‌مدت.»

 

پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
برچسب ها: مترو ، مسئولان ، گفتگو ، شهر
ارسال به دوستان