دیوارهای سالن انتهای نیمطبقه اول ساختمان دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بعدازظهر دوشنبه گوش بودند برای شنیدن حرفهای سه خبرنگاری که تجربه روزنامهنگاری در جنگ داشتند؛ خبرنگارانی که از سانسورها، محدودیتها، فشارها، گلایه کردند، درباره تصویر ذهنیشان از جنگ احتمالی و خبرنگاری در میدان سخن گفتند و به زبان آوردند که یک بار آنها را با حاکمیت و یک بار مقابل حاکمیت خواندهاند.
به گزارش شرق، این نشست، چهارمین نشستی بود که شورای دانشجویی انجمن جامعهشناسان ایران با عنوان «سلسله نشستهای زیست در زمانه بحران» این بار با تأکید بر «تجربه زیسته خبرنگاران در دوره جنگ» برگزار کرد.
آنطورکه محمد محمدی، دبیر این نشست، اعلام کرد، این شورا فعالیتش را بهتازگی آغاز کرده و تلاش دارد صدای گروههایی باشد که پیش از این کمتر شنیده شده؛ تأکید آنها بر روایتگری است. در یک ماه گذشته این دومین نشستی است که با تأکید بر شخص «خبرنگاران» برگزار میشود؛ قبل از این نشست ترومای روزنامهنگاری در بحران از سوی دفتر توسعه آموزش رسانه برگزار شد و در آن به تأثیرات روانی گزارشهای میدانی در وضعیت بحرانی مانند جنگ بر خبرنگاران پرداخت و این بار درباره تجربه زیسته همین افراد صحبت شد.
الناز محمدی، خبرنگار و دبیر سرویس اجتماعی روزنامه توقیفشده هممیهن، سوگل دانایی، خبرنگار اجتماعی اکوایران و زهرا جعفرزاده، خبرنگار و دبیر اجتماعی روزنامه شرق پشت میز مستطیلی سفیدی قرار گرفتند و بهنوبت درباره آنچه در یک سال گذشته طی جنگ ۱۲روزه، اتفاقات دیماه و جنگ اخیر گذشته، صحبت کردند؛ روایتهای آنها اما جدای از فعالیت حرفهایشان نبود.
نشست با سه پرسش شروع شد: اول: چرا روایت مهم است؟ ؛ دوم: تجربه زیسته خبرنگاران در جنگ چه لایههای پنهانی دارد؟ ؛ و سوم: جنگ در آنها چه چیزی را تغییر داد که دیگر به وضعیت قبل بازنگشتند؟ زهرا جعفرزاده، روزنامهنگار، اولین کسی بود که به این پرسشها پاسخ داد.
از نظر او، جایگاه خبرنگاران در سه، چهار سال گذشته، بیش از گذشته مشخص شد و شاید بتوان گفت جامعه با مخاطرات روزنامهنگاری آشناتر شد. او به حرفهایش این را هم اضافه کرد که روایتگری جنگ هم به این فضا کمک کرد: «تصورم از خبرنگاری در جنگ، درست مانند تصویری است که در رسانههای خارجی میبینم؛ خبرنگارانی که زیر موشکباران مشغول گزارشگری هستند و در دل ماجرا قرار دارند، اما بامداد بیستوسوم خرداد سال گذشته با اولین حملات موشکی، آنچه روزنامهنگاران را شوکه کرد این بود که نحوه مواجهه با این اتفاقات چطور باید باشد؟
ما هیچ شیوهنامهای در این زمینه نداریم، هیچ جزوه و نوشتهای. حتی جلسهای مرتبط با این موضوع برگزار نشد. اگر هم جلساتی بود، فقط برای ابلاغ دستوراتی بود که از نهادهای مربوطه اعلام شده و شیوه روایت و انتشار اخبار را مشخص میکرد. خبرنگاران مستأصل بودند آیا باید با موشکباران و خرابیهای ناشی از آن مانند یک حادثه زلزله یا ریزش آوار و انفجار گاز برخورد کنند یا با در نظر گرفتن ابعاد امنیتی، وارد میدان نشوند؟ به هر حال روایتگری از بحرانی مانند جنگ، برای خود خبرنگاران هم با مخاطرات جانی همراه است. امنیت آنها هم مانند سایر افراد، به خطر میافتد».
او در ادامه به مشقتهای خبرنگاری در این وضعیت اشاره کرد و گفت بعد از جنگ ۱۲روزه، اتفاقات دیماه و همین جنگ اخیر، انتقاداتی به آنها وارد میشد که چرا گزارشها کامل نیست؟ چرا همه ابعاد ماجرا در نظر گرفته نشده و چه پاسخی غیر از اینکه: «ما بر اساس آن میزانی که اجازه داده میشود میتوانیم بنویسیم و نوشتن هرچند کوتاه و مختصر، بهتر از ننوشتن است؛ نوشتن بخشهایی از واقعیت که امکان انتشار دارد. ما معتقد به نوشتن هستیم، نه اینکه به دلیل محدودیتها، به طور کلی نوشتن را کنار بگذاریم».
از نظر این روزنامهنگار، قطعی اینترنت در هر سه وضعیت دو جنگ و اتفاقات دیماه، بزرگترین بحران روزنامهنگاران بود و هست: «از سختیهای ارسال گزارشها به رسانه و خبرهایی که به موقع منتشر نشد که بگذریم، اتفاق بسیار ناراحتکنندهای که برای گروهی از خبرنگاران رخ داد، اتهاماتی بود که به دلیل سفیدشدن خطشان به آنها وارد شد؛ خطهایی که برای مدتی کوتاه برایشان فعال شد اما تا همین لحظه مورد هجمه قرار گرفتهاند و به آنها انواع اتهامات وارد شد».
به گفته جعفرزاده، تجربه زیسته روزنامهنگاران در جنگ تفاوتی با تجربه زیسته آنها به عنوان یک انسان ندارد، اما آنچه بر آنها در یک سال گذشته گذشت، موضوعی است که شاید از درک عمومی خارج باشد؛ اینکه چه اتهاماتی از دو سو، یعنی سیستم و جامعه به خبرنگارانی زده شد که فعال میدان و مشغول روایتگری بودند و عدهای از آنها نهتنها تحت پوشش بیمه نبودند، بلکه هیچ حمایتی هم از رسانههای خودشان نداشتند.
خبرنگارانی که با حداقل حقوق مشغول به کارند و مسئولیت تمام اتفاقات حرفهای را خودشان باید بر دوش بکشند: «در همان دوره جنگ، زمانی که روایت قربانیان منتشر میشد، به نویسندگان برچسب حکومتیبودن زدند، گزارشگری در دیماه اما منجر شد تا سوی دیگر ماجرا آنها را با اتهاماتی روبهرو کند. حالا در چنین وضعیتی باید خبرنگار در میدان باشد و گزارشگری کند».
بخشهای دیگر صحبتهای این روزنامهنگار به محدودیتهای راستیآزماییها و جمعآوری اطلاعات مرتبط میشود؛ وقتی تلفن را برمیدارند و با مسئولی تماس میگیرند و به محض شنیدن نام رسانه، از مصاحبه خودداری میکنند. حالا در این وضعیت چطور میتوان جانب انصاف و بیطرفی را رعایت کرد وقتی نمیتوان دو سوی ماجرا را در گزارش گنجاند؟
«یا پاسخگو نیستند یا رسما میگویند با شما مصاحبه نمیکنیم یا به سازمانهای دیگر ارجاع میدهند. سالهاست خبرنگاران به خودی و غیرخودی تقسیم میشوند. امکانات و مجوزها برای خودیهاست و محدودیتها و دوری از میدان برای غیرخودیها».
او سختترین لحظه خبرنگاری در جنگ را زمانی میداند که احتمال موشکباران ساختمانی در نزدیکی محل روزنامه مطرح شد اما او و سایر همکارانش در تحریریه بودند: «شاید یکی از مهمترین دلایل حضور در تحریریه، دسترسی به اینترنت بود. چون در صورت خروج از روزنامه، دیگر امکان دسترسی به اینترنت وجود نداشت. حتی سادهترین کاری که برای تکمیل گزارشها لازم بود یعنی جستوجو در گوگل، امکانپذیر نبود».
او بر این نکته تأکید میکند که محدودکردن گروهی از خبرنگاران برای حضور در میدان جنگ، اطلاعرسانی درست را خدشهدار میکند: «چرا باید خبرنگار روزنامه رسمی را به عنوان خبرنگار رسانه معاند بدانند و از ورود او به میدان خودداری کنند؟ اینها فشارهای زیادی به خبرنگاران وارد میکند. گروهی از این خبرنگاران حتی جرئت نشاندادن کارت خبرنگاریشان را ندارند، چون ممکن است با آنها برخورد شود. آنها اغلب با هویتهای پنهان گزارش میگیرند. به عنوان شهروند وارد میدان میشوند و مانند یک شهروند از میدان بیرون رانده میشوند.
به هر حال روایت خبرنگاران برای ثبت در تاریخ است و فکر میکنم روزنامهنگاران ایرانی بهویژه خبرنگاران بخش اجتماعی با نقشی که در روایتگریهای اتفاقات یک سال اخیر داشتند، اتفاق کمنظیری را رقم زدند و خدمت بسیار بزرگی به روزنامهنگاری ایران کردند. همه اینها با وجود تهدیدها و فشارها بود».
الناز محمدی، روزنامهنگار اجتماعی، صحبتهایش را با مقایسه کار حرفهای در دو جنگ اخیر شروع کرد؛ آنجا که کار سختتر شد و محدودیتها بیشتر: «برای ما باورش سخت است که به فاصله چند ماه تا این میزان شرایط زندگی عجیب، سخت و پیچیده شد و به طور قطع میتوان گفت روایتگری در جنگ ۱۲روزه، با روایتگری در جنگ اخیر تفاوتهای بسیار زیادی دارد و شاید یکی از دلایل آن هم قرارگرفتن جنگ اخیر بعد از اتفاقات دیماه بود».
او درباره تجربه زیستهاش گفت: «برای من بسیار عجیب بود که بعد از نزدیک به ۲۰ سال روزنامهنگاری به این موضوع فکر میکردم که شاید دیگر نباید بنویسیم. به هر حال فشارها به خبرنگاران داخلی بسیار زیاد بود و همچنان هم این وضعیت وجود دارد. این اولین بار بود که به این موضوع فکر میکردم؛ خبرنگاری که خودش زیر بمباران بود و مانند خبرنگاران در افغانستان، غزه، عراق و… در ساختمانهای امن رسانههای خودشان تحت محافظت نبود، خبرنگاری که تنها بود و از هر طرف به او حمله میشد.
بحثهای امنیتی از یک طرف و حملاتی که از طرف دیاسپورا میشد و جامعهای که پر از خشم بود… گویی خبرنگار سیبل بود و از هر طرف به سمتش دارت پرتاب میشد. همه خشمشان را بر سر خبرنگاران خالی میکردند؛ خبرنگارانی که با وجود فشارها، انتخاب کردهاند در اینجا بمانند و کار کنند».
او ادامه حرفهایش را گرفت: «ما تا به حال تجربه کار در جنگ را نداشتیم، همیشه تصورمان این بود که اوج کار روزنامهنگاری، خبرنگاری در جنگ است، نه اینکه میخواستیم جنگی رخ دهد اما همیشه به این فکر میکردیم که برای کار در جنگ باید آموزش ببینیم تا بتوانیم روزنامهنگاری مؤثری داشته باشیم. البته روی صحبتهای من با خبرنگاران اجتماعی است که با وجود تمام مسائل از نظر من گل کاشتند، رفتار حرفهایشان شاهکار بود و توانستند بدون هیچ آموزش و حکایت، روایتهای بسیاری از جنگ داشته باشند».
به گفته این روزنامهنگار، با وجود تجربه جنگ ۱۲روزه، اما باز هم خبرنگاران برای جنگ بعدی آماده نشدند؛ به آنها آموزشی داده نشد، جزوهای دستشان ندادند و حتی اثرات روانی ناشی از خبرنگاری در جنگ هم مورد توجه کسی نبود. وقتی دوباره جنگ شروع شد، باز هم همان وضعیت تکرار شد.
او ادامه داد: «هرآنچه خبرنگاران انجام دادند و نوشتند، کاری بود که خودشان میخواستند، حداقل در رسانهها و خبرنگارانی که میشناسم، یعنی از طرف رسانه خیلی هم اصراری به این کار نبود. هرچند حمایت هم میکردند اما کسی فشاری نمیآورد. خودشان دست را بر زانو گذاشتند و بلند شدند و از دل آوار و جنگ، روایتها را بیرون کشیدند. اما نکته مهم اینجاست که حتی وقوع جنگ در ایران متفاوت از سایر کشورها بود. دستورالعملهای رویترز و ایپی درباره روزنامهنگاری در جنگ را که میخواندم، میدیدم روی خطوط جبهه تأکید میشود، اما خط جنگ ما کجا بود؟
خانه خودمان جبهه جنگ بود؛ خط مقدم، خانه خودمان بود. حتی نظمی که در موشکباران در مناطق دیگر مانند غزه رخ میداد در ایران وجود نداشت. خبرنگار تنها و بیپناه مانند مردم بود. به هر حال خبرنگاران جدای از مردم نیستند. اما وقتی روایت قربانیان جنگ را منتشر میکردند با انواع اتهامزنیها مواجه میشدند. سؤال میشد اینترنت از کجا آوردهای؟ تو خط سفید داری. تو که درباره قربانیان جنگ نوشتی درباره قربانیان دیماه هم نوشتی؟ هرچه توضیح میدادیم در گوشهایشان پنبه گذاشته بودند. حتی ما را زیر سؤال میبردند چرا درباره کودکان میناب نوشتید؛ میخواستند کنار مرکز نظامی، مدرسه نسازند. اما آخر این چه حرفی است؟ اینها کودک بودند و حتی رسانههای آمریکایی هم تأیید کردند موشک آمریکایی بمباران کرده. به ما میگفتند خونشور. همه اینها در حالی است که ما میخواستیم قربانیان جنگ را چهره کنیم، اینها فقط عدد نبودند».
روایت سوگل دانایی، روزنامهنگار، اما متفاوت از دو نفر دیگر بود. او یکی از قربانیان جنگ بود؛ خانهشان در سومین روز جنگ تخریب شد و خانوادهاش آواره شدند. در این شرایط او باید از جنگ گزارش میداد: «تراپیستم میگوید شما خبرنگاران روی لبه باریکی حرکت میکنید. چیزهایی مینویسید که خیلیها دوست ندارند. هم باید انسانیت را در روایتتان رعایت کنید و هم در جامعه دوقطبی کار کنید که بسیار سخت است؛ جامعهای که مدام ما را در فهرست خوبها و بدها قرار میدهد. یک روز با شماست و یک روز مقابل شما. در کنار همه این مشکلات از سانسوری که نهادینه میشود تا برخوردهای قهری، حالا خودتان هم گرفتار بحران میشوید. ما در این دو جنگ با بوروکراسیهای بسیار سختی مواجه شدیم که عملا گاهی کار را غیرممکن میکرد».
خانه سوگل دانایی ساعت ۴ بعدازظهر ۱۱ اسفندماه واقع در منطقه ۴ تهران تخریب شد. ساختمان کناریشان هدف موشکباران قرار گرفت و آنها که دیوار به دیوار بودند، وقتی به خانه بازگشتند با تلی از خاک مواجه شدند. از خانه آنها جز تعدادی کتاب و چند دست لباس چیز دیگری باقی نماند: «ما در جنگ ۱۲روزه گزارشهای زیادی میگرفتیم؛ گزارشهای تصویری از مناطقی که تخریب شدهاند اما در جنگ بعدی در وضعیتی قرار گرفتیم که خودمان آسیبدیده بودیم و باید در این شرایط کار حرفهایام را هم انجام میدادم. خشمگین و عصبانی بودم و در عین حال باید از نظر روانی خودم را برای گزارشگری آماده میکردم».
او ادامه حرفهایش را گرفت: «قبل از جنگ ما با هجمههای زیادی مواجه بودیم. هم اتفاقات دیماه را پشت سر گذاشته بودیم و هم مورد حملههای زیادی بر سر سیمکارت سفید قرار گرفته بودیم. در گزارشهای تصویری هر حرفی میتوانست منجر به برچسبزدن شود. نمیدانستم باید از صلح بگویم یا از پایان جنگ یا از مذاکره. هر حرف منجر به ایجاد یک داستان عجیب میشد.
حتی وقتی درباره شایعاتی که در میان مردم ایجاد شده بود مثل باران اسیدی و زلزلههای ناشی از انفجار و موشکباران، باز هم مردم حرف ما را باور نمیکردند وقتی گزارش مینوشتیم و توضیح میدادیم. در این وضعیت به سایتهای خارجی هم دسترسی نداشتیم و این فشار را برای ما دو برابر میکرد».
خانواده او در هتل زندگی میکنند و او از وضعیت اسکاندادهشدهها در هتل هم گزارش نوشت: «برای من خیلی سخت بود که بیرون از ماجرا بایستم و گزارش بنویسم. وقتی از خانوادههای اسکاندادهشده در هتل نوشتم، تازه متوجه شدم چه فاجعهای رخ داده است. من مکرر میشنیدم میگفتند چطور باید این زندگی را دوباره بسازیم؟ نوشتن این گزارش برای من خیلی سخت بود.
در این وضعیت اما کسی حتی حال ما را نپرسید. نگفت دچار چه مشکلاتی شدید. حالا که رفتید و فلان گزارش را گرفتید حالتان خوب است؟ ما هرکاری کردیم خودمان کردیم. هیچ صنفی از ما حمایت نکرد».
او ادامه داد: «ما نمیتوانیم ادعا کنیم توانستیم همه ماجرا را روایت کنیم، شاید به ما اجازه داده نشد اما تلاشمان را کردیم. مردم عصبانیاند و شاید هم حق داشته باشند، اما این خشم و عصبانیت را بر سر آدمهای اشتباهی خالی میکنند».