عصر ایران؛ فرزانه متین- چهل و چهارمین جشنواره فیلم فجر به پایان رسیده اما به عنوان یک رخداد همچنان می توان دربارۀ آن نوشت. خصوصا این که آثار امسال از منظر کیفی عمدتاً در بازهای میان فیلمهای متوسط تا ضعیف قرار میگیرند هرچند از نظر تنوع ژانری قابل توجه بودند ـ
یکی از پرسشهایی که همچنان در میان اصحاب رسانه و منتقدان مطرح میشود این است که چگونه دو فیلم «غبار میمون» و «سقف» توانستند از فیلتر انتخاب عبور کرده و وارد بخش رقابتی جشنواره شوند.
«غبار میمون» ناخواسته به یکی از معدود فیلمهایی تبدیل شد که بهجای ایجاد تعلیق و جدیت، واکنشهای کمیک را در سالن برانگیخت. از سوی دیگر، «سقف» نیز بهدلیل نوع نگاه و پیام نهایی با انتقادهای جدی روبهرو شد و آن را اثری ضد انسانی دانستند.
غبار میمون به کارگردانی آرش معیریان - از سازندگان فیلمهای کمدی - در جشنواره امسال با یک فیلم امنیتی جاسوسی وارد آثار رقابتی جشنواره شد، فیلمی که از همان ابتدا نشانههای یک سوءتفاهم بنیادین با سینما را بروز میداد؛ سوءتفاهمی که پیش از آنکه به سطح روایت برسد، خود را در فرم آشکار میکند.
داستان این فیلم به تهیه کنندگی سعید مرادی و فیلمنامۀ بیرمق از امیر بوالی درباره صدرا، یک نیروی ارشد امنیتی است که متوجه میشود یک دانشمند علوم شناختی به نام ایمانوئل را نیروهای سیاسی سرویس بیگانه شناسایی کرده اند.
پس از این اتفاق، صدرا راهی کشوری میشود که ایمانوئل هم با همراهی نیروهای امنیتی ایران و به بهانه شرکت در یک همایش علمی در آن حضور دارد و دست به اقداماتی برای بازگرداندن ایمانوئل به ایران میزند. فیلمنامه فاقد یک فرضیۀ مرکزی روشن است و فیلم هرگز مشخص نمیکند مسألۀ اصلی آن چیست. داستان بهجای حرکت خطی یا حتی ساختاری پیچیده اما حسابشده، در سلسلهای از تصمیمهای ناگهانی و بیریشه پیش میرود.
شخصیتها بدون پیشینه معرفی میشوند، کنشهای بزرگ انجام میدهند و سپس بدون پیامد از صحنه کنار میروند.
قتل، بازنشستگی، تغییرات اخلاقی و عاطفی، نه نتیجهی انباشت دراماتیک، بلکه واکنشهای فوری فیلمنامه به بنبستهای خودساختهاند.
خطوط روایی نیمهکاره رها میشوند و روابط انسانی هرگز به سطح شناخت متقابل یا تحول نمیرسند. از منظر پازل و معما، هسته اصلی یک فیلم امنیتی- معمایی موفق ، انسجام طرح، باورپذیری پیچشها و ارائه سرنخهایی است که در نهایت مخاطب را به حل معما برساند یا دستکم لذت چالش فکری به او بدهد.

«غبار میمون» در همین نخستین میدان به شدت زمین میخورد. روایت بهجای منطق جهان روایت، بر تصادف و اتفاق تکیه میکند و بهجای درام، حجم زیادی رویداد بیاثر تولید میشود. پرداخت به هوش مصنوعی نیز در سطح دیالوگهای کلی باقی میماند؛ مفهومی که نه در ساختار داستان ادغام میشود و نه به مسألهای واقعی بدل میگردد.
پایانبندی، بهجای جمعبندی یا گشودن افق معنا، صرفا قطع ناگهانی روایت است. غبار میمون در نهایت فیلمی است که نه میداند کجا ایستاده و نه میداند به کجا میخواهد برسد؛ اثری که هم در فرم و هم در روایت، گرفتار فقدان تصمیم و فقدان اندیشه است و این سرگردانی را بهعنوان تنها دستاورد خود باقی میگذارد.
فیلم بهاشتباه گمان میکند بیقراری بصری معادل تنش است و حرکت مداوم دوربین میتواند جای خالی طراحی میزانسن را پر کند.
نتیجه، تصویری ناپایدار و فاقد مرکز ثقل است؛ دوربینی که مدام حرکت میکند، نه برای آشکار کردن فضا یا وضعیت، بلکه برای پنهانکردن فقدان تصمیم. قابها اغلب کارکردی ندارند: زاویههای کج بدون دلالت، کلوزآپهایی که نه اطلاعات میافزایند و نه رابطهای احساسی میسازند، و فضاهایی خالی که نه سکوت معنادارند و نه تعلیق.
تدوین نیز بهجای سازماندهی زمان و فضا، به عامل تشدید آشفتگی بدل میشود. برشها شتابزدهاند و پیوند صحنهها بیشتر مبتنی بر عجله است تا منطق درونی روایت.
ریتم تند، نه حاصل فشردگی درام، بلکه نشانهی ناتوانی فیلم در مکث و تأمل است. تصاویر اینترنتیِ الصاقشده و سکانسهای عملیاتی کمپرداخت، وحدت بصری اثر را از بین میبرند و فیلم را به مجموعهای از قطعات ناهمگون تبدیل میکنند؛ گویی هر بخش از جهانی متفاوت آمده و هیچ ارادهای برای یکدستسازی آنها وجود نداشته است. فرم در اینجا نه زبان اندیشه، بلکه مانعی در برابر آن است.
فیلم «سقف» به کارگردانی ابراهیم امینی، یکی از بزرگترین فاجعههای چهلوچهارمین جشنواره فیلم فجر است؛ اثری که نه تنها سقف انتظارات را برآورده نکرد، بلکه کل ساختمان اعتبار امینی را با خاک یکسان کرد.
نویسندهای که زمانی با «موقعیت مهدی»، «مرد بازنده» و « ماجرای نیمروز» برای خودش افسانه ساخت، حالا در نقش کارگردان دومین فیلمش چنان سقوط آزاد کرده که انگار هیچوقت قلم به دست نگرفته بود.
«سقف» نه تنها ضعیفترین فیلم جشنواره بود، بلکه نمونهای تأسفآور از سینمایی که هنوز در باتلاق سطحینگری، شعارزدگی و بیمسئولیتی غرق شده و هیچ ارادهای برای بیرون آمدن ندارد.
فیلمی که زودتر از آنچه فکر میکنید، زیر آوار ادعاهای پوچ خود دفن میشود. یک خانواده به دلیل جنگ دوازده روز مجبور میشوند راهی ویلای یکی از اقوام خود میشوند و جنگ در این روایت تنها به عنوان یک تمهیدی است که بخواهد آوارگی یک خانواده نشان دهد.
واقعیت این است که «سقف» هیچ درسی ندارد جز درس فرصتطلبی و سطحینگری. شخصیتها نه تنها هیچ عمق یا تحول واقعی ندارند، بلکه درجا میزنند. «سقف» یک موقعیت ساده را بهانه کرده تا یک خانواده معمولی را در ویلایی محبوس کند و به اسم «تبعات روانی جنگ» آنها را به سطح حیوانات پایین بیاورد. پدر خانواده با بازی سام درخشانی ، که ظاهراً دکتر است، به قدری حقیر و بیاراده نشان داده میشود که حتی سگ خانه هم از او جدیتر به نظر میرسد. دیالوگ معروف «حتی تو بگی گوش میدهم» نه اوج تلخی است، بلکه نقطه اوج مسخرهبازی و خودزنی بیمزۀ فیلمنامه است. این شخصیت نه قربانی جنگ است، نه نماد چیزی؛ فقط یک عروسک خیمهشببازی است که نویسنده و کارگردان با لذت تمام تحقیرش کردهاند.
زن خانواده با بازی فریبا نادری هم وضع بهتری ندارد؛ زنی که حاضر است برای ماندن در خانهای که صاحبش به او پیشنهاد شرمآور داده، همه چیز را تحمل کند، بدون اینکه حتی یک لحظه خشم واقعی، عزتنفس یا حداقل یک واکنش انسانی از خودش نشان بدهد. اینها شخصیت نیستند؛ اینها کاراکترهای کاغذی بیروحی هستند که انگار از یک دوره نویسندگی آماتور دهه ۷۰ بیرون کشیده شدهاند.
روایت آشفتهتر از یک خواب پریشان است. پرشهای بیمنطق،و شخصیتهای حاشیهای که معلوم نیست چرا هستند، پایانبندی سانتیمانتال و کودکانه که انگار نویسنده بعد از ۹۰ دقیقه خسته شده و گفته «خب دیگه تمومش کنیم». پیام ضدجنگ؟ اصلاً وجود ندارد. فیلم نه ضدجنگ است، نه انسانی، نه حتی ضد چیزی. فقط یک نمایش طولانی از تحقیر و ذلت بیمعنا از انسانهایی است که هیچ کنشی ندارند، هیچ انتخابی ندارند، هیچ مقاومتی ندارند. سقف فرو ریخت. و زیر آوارش فقط یک حقیقت باقی ماند و کاش اصلا ساخته نمی شد.
سقف در واقع یک تلاش ناشیانه و پر از تناقض برای سیاهنمایی فیلمی است که هنوز حتی اکران عمومی نشده و بیشتر نقدهای موجود (از منابع معتبر مانند رویداد۲۴، برنا و ایکنا) آن را اثری طنزآمیز خانوادگی با تمرکز بر همدلی در بحران جنگ ۱۲ روزه توصیف کردهاند – یک درام تلخ نیست بلکه اثری تحقیرآمیزست . در مورد این اثر باید گفت سقفِ انتظاراتتان را کمی پایینتر بیاورید، چون اینجا فقط یک سقف معمولی است، نه آسمانخراش.
[ هر چند در دفاع شاید گفته شود فیلم تمثیلی است از این که خانه ویران خود بهتر از پناه بردن به بیگانه است چون در آن صورت، منت سگ او را هم باید کشید و البته به قدری باسمه ای است که نویسنده ترجیح داده اشاره نکند.- عصر ایران]