فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۵۳۲۷۷
تاریخ انتشار: ۱۸:۱۲ - ۱۱-۰۱-۱۴۰۵
کد ۱۱۵۳۲۷۷
انتشار: ۱۸:۱۲ - ۱۱-۰۱-۱۴۰۵

تحلیل ابعاد جنگ ۱۴۰۵؛ تقابل روایت‌ها در خلیج فارس

تحلیل ابعاد جنگ ۱۴۰۵؛ تقابل روایت‌ها در خلیج فارس
درگیری‌های مستقیم میان ایران و ائتلاف تحت رهبری آمریکا و اسرائیل که از اوایل سال ۲۰۲۶ آغاز شد، اکنون به پیچیده‌ترین بحران رسانه‌ای و اقتصادی دهه اخیر تبدیل شده است. بررسی‌ها نشان می‌دهد رسانه‌ها فراتر از گزارش‌گری، به ابزاری کلیدی برای شکل‌دهی به ادراک ریسک و نوسانات بازار انرژی تبدیل شده‌اند.

سعید کیائی
تحلیل‌گر رسانه

جنگ میان ایران و ائتلاف تحت رهبری ایالات متحده و اسرائیل از اوایل سال ۲۰۲۶ به‌صورت مستقیم آغاز شد و در عرض یک ماه به یکی از پیچیده‌ترین بحران‌های منطقه‌ای تبدیل شد که نه فقط میدان‌های نظامی، بلکه میدان‌های رسانه‌ای، اقتصادی و روانی را نیز در بر گرفته است. این درگیری پس از حمله هوایی مشترک آمریکا و اسرائیل در 9 اسفندماه 1404 به اهداف مهم نظامی و سیاسی در ایران آغاز شد که طبق گزارش‌ها منجر به کشته شدن رهبر جمهوری اسلامی و ده‌ها مقام ایرانی شد. پاسخ متقابل ایران با تداوم حملات موشکی و پهپادی علیه اهداف در اسرائیل و پایگاه‌های آمریکایی نیز بخش دیگری از این بحران را تشکیل می‌دهد.

تحلیل رسانه‌ای این جنگ نشان می‌دهد که رسانه‌ها نه فقط گزارش‌دهنده رویدادها بوده‌اند، بلکه عامل فعال در شکل‌دهی افکار عمومی، تصمیم‌سازی سیاسی و فشار روانی بین‌المللیاند. در این تحلیل، روایت رسانه‌های ایران، آمریکا، اسرائیل و منطقه را بررسی می‌کنیم، اشتباهات ریشه‌ای و نقاط بحرانی را تحلیل می‌کنیم، و سناریوهایی که از این منظر پیش رو قرار دارد را، بررسی می‌کنیم. اطلاعات گردآوری شده برای این تحلیل، اطلاعات جمع آوری شده تا 10 فروردین ‌ماه 1405 است و با توجه به تغییرات و مواضع جدید طرف‌های درگیر در جنگ، امکان ایجاد تغییر در آن‌ در زمان انتشار، وجود دارد.

روایت رسانه‌های ایران

رسانه‌های رسمی ایران تلاش کرده‌اند پیام را حول محورهای سه‌گانه مقاومت ملی، تهدید خارجی و مشروعیت دفاعی، شکل دهند. خبرگزاری‌ دولتیِ ایرنا و همچنین خبرگزاری وابسته به سپاه، تسنیم، بارها تاکید کرده‌اند که حملات آمریکا و اسرائیل با هدف «فشار همه‌جانبه و سرکوب علمی و فرهنگی ایران» انجام می‌شود. در تاریخ ۹ فروردین ۱۴۰5، عباس عراقچی، معاون وزیر امور خارجه ایران، در واکنش به حملات هوایی به دانشگاه‌ها و مراکز علمی، گفت: «اقدامات شما بوی ناامیدی می‌دهد و فقط اشتیاق به دانستن را بیشتر می‌کند» و آمریکا و اسرائیل را «شریک جرم» خواند. این نوع روایت فراتر از گزارش نظامی است؛ پیام‌هایی نمادین برای افزایش همدلی داخلی و برجسته‌سازی مقاومت در برابر فشار خارجی همراه دارد.

رسانه‌های ایرانی همچنین ادعای تلاش‌های دیپلماتیک آمریکا برای گفت‌وگو با ایران را رد کرده‌اند. به‌عنوان مثال، سخنگوی وزارت امور خارجه ایران، اسماعیل بقایی، بارها اعلام کرده است که ایران با آمریکا مذاکره مستقیمی نداشته است و پیشنهادهای آتش‌بس را غیرواقعی خوانده است. این روایت تأکید بر استقلال تصمیم‌گیری دارد و تلاش می‌کند هرگونه پیشنهاد آتش‌بس یا مذاکره را بی‌اعتبار جلوه دهد که از نظر رسانه‌ای می‌تواند فضای دیپلماسی را محدود کرده یا حتی بسته نگه دارد.

در بخش دیگری از اخبار منتشر شده در رسانه‌های ایرانی، گزارش‌هایی مبنی بر عبور کشتی‌ها از تنگه هرمز به‌صورت محدود و گزینشی، دیده می‌شود و حتی به تلاش دو کشتی کانتینری بزرگ چینی برای خروج از خلیج فارس به چشم می‌خورد؛ این موضوع در گزارشی منتشر شده در روییترز هم تأیید شد که دو کشتی بزرگ COSCO اگرچه تلاش‌هایی برای خروج از تنگه‌ هرمز داشتند اما نتوانستند از تنگه خارج شوند، این موضوع علیرغم ادعای ایران درباره عبور ایمن برای برخی کشورها از این منطقه قلمداد می‌شود.

روایت رسانه‌های آمریکا و اسرائیل

رسانه‌های اسرائیلی و آمریکایی روایت کاملاً متفاوتی ارائه داده‌اند. آن‌ها تهدید ایران را به‌عنوان دلیل و توجیه اقدامات نظامی و فشار منطقه‌ای برجسته می‌کنند. گزارش‌های رسانه‌هایی مثل تایمز اسرائیل وگاردین نشان می‌دهند که ارتش اسرائیل هم‌زمان با پیشروی در لبنان و حملات هوایی در داخل ایران، همچنان سیاست تهاجمی را دنبال می‌کند. این رسانه‌ها به‌طور منظم اخبار مربوط به حملات موشکی ایران به اهداف اسرائیل، آسیب‌های واردشده و واکنش‌های دفاع ضد موشکی را منتشر می‌کنند تا باعث ایجاد حس تهدید دائم در مخاطب شود.

رسانه‌های غربی نیز بر هدف قرار دادن مقامات بلندپایه ایران، برنامه هسته‌ای و توان موشکی این کشور تمرکز دارند. گزارش‌ها حکایت از این دارند که فشار رسانه‌ای و نظامی بر تهران با هدف «تغییر رژیم یا تضعیف ساختار قدرت» است، تا حدی که ترامپ در اظهارات اخیر خود به احتمال تسلط بر تأسیسات نفتی ایران اشاره‌های مستقیمی کرده است.

او همزمان توسط رسانه‌های غربی از افزایش حضور نظامی آمریکا در منطقه و طرح عملیات‌هایی مانند تصرف جزیره خارک خبر می‌دهند. گزارش‌ها نشان می‌دهند که افزایش نیروهای آمریکایی و بحث درباره عملیات زمینی به‌عنوان اهرم فشار مطرح شده است، حتی اگر تأکید شود که هنوز جنگ همه‌جانبه آغاز نشده باشد.

روایت رسانه‌های منطقه‌ای

رسانه‌های منطقه‌ای، به‌ویژه در کشورهای حاشیه خلیج فارس و پاکستان، جنبه‌های دیگری از بحران را برجسته می‌کنند. در حالی که رسانه‌های ایرانی و غربی بر تهدیدات نظامی تمرکز دارند، رسانه‌های عربی بیشتر پیامدهای انسانی و اقتصادی آن را گزارش می‌کنند. برای مثال، گزارش Indian Express به مواردی اشاره دارد که کارگران خارجی در حملات جان باخته‌اند، و این رسانه‌ها به پیامدهای انسانی و تعاملات اجتماعی بحران توجه دارند. این موضع را رسانه‌ای مثل تایمز هم در نظر داشته و به آن پرداخته است.

هم‌زمان، رسانه‌های کشورهای منطقه‌ای نیز با توجه به مورد حمله قرار گرفتن بخش‌هایی از مواضع آمریکا در منطقه به موضوعاتی مانند رهگیری پهپادها، واکنش‌های دفاعی سعودی‌ها و امارات اشاره می‌کنند که نشان می‌دهد جنگ، فراتر از مرزهای ایران و اسرائیل گسترش یافته است و اکنون رسانه‌های منطقه‌ای آن را به‌عنوان بحران مشترک امنیتی و اقتصادی می‌بینند.

اشتباهات ریشه‌ای و نقاط بحرانی

اما سؤال ریشه‌ای کماکان برای تعداد بسیاری از مردم این است که چرا جنگ به این نقطه رسید؟ برای درک بهتر این سؤال، لازم است اشتباهات استراتژیک و نقاطی که می‌توانستند تنش را کاهش دهند مرور شود. یک چارچوب تحلیلی این موارد را از سه زاویه بررسی می‌کند.

یکی از اشتباهات ریشه‌ای ایران، تمرکز بیش از حد بر تهدیدات خارجی و بازدارندگی نظامی بود، به جای تداوم برنامه‌های دیپلماسی فعال و چندجانبه. این رویکرد اگرچه از منظری مربوط به تغییرات و تفاوت‌های بنیادین نگاه جناح‌ها و رویکردهای سیاسی در داخل ایران است، اما اثری بلند مدت در موضع‌گیری‌های خارجی و به طبع آن زندگی مردم داشته و دارد. زمانی که گزینه‌های دیپلماتیک مانند کانال‌های میانجی منطقه‌ای (پاکستان، ترکیه یا هر کشور دیگری مثل امارات) مطرح شد، رسانه‌های ایران گزارش‌های متعددی منتشر کردند که مذاکره مستقیم با آمریکا را رد کردند. این نوع روایت باعث شد فضای مذاکره (و آنچه دیپلماسی خوانده می‌شود) سخت‌تر شود و اعتماد دوطرفه به پایین‌ترین سطح خود برسد.

برای آمریکا نیز اشتباه ریشه‌ای در تمرکز بر راه‌حل‌های نظامی و فشار اقتصادی شدید بود. رسانه‌های آمریکایی و غربی بر حملات استراتژیک و حضور نیروی نظامی در خلیج فارس تأکید کردند، حتی زمانی که گزینه‌های دیپلماتیک همچون نشست‌های پاکستان حتی در میانه جنگ، برای پایان آن مطرح شد، این تمرکز رسانه‌ای بر توان نظامی تصویر مذاکره‌ای پایدار را کاهش داد.

رسانه‌های اسرائیلی نیز به‌جای تاکید بر جلوگیری از گسترش جنگ، بر اقدامات پیش‌دستانه و امنیت ملی مطلق تأکید دارند که در گزارش‌ها به گسترش حملات در لبنان و داخل ایران دیده می‌شود. این نوع روایت به تشدید زنجیره‌ای پاسخ‌ها و واکنش‌ها کمک کرده است.

نقش رسانه‌ها در فجایع اقتصادی و اجتماعی

نقش رسانه‌ها تنها در تصویر جنگ خلاصه نمی‌شود. پوشش گسترده بحران باعث ایجاد ترس اقتصادی جهانی شده است. تحلیل‌ها نشان می‌دهد که افزایش قیمت نفت و ریسک زنجیره‌های عرضه به‌ویژه از تنگه هرمز، یکی از پیامدهای امنیتی و رسانه‌ای این جنگ است. رسانه‌ها از یک‌سو این ترس را تقویت می‌کنند و از سوی دیگر آن را به عنوان بهانه‌ای برای افزایش حضور نظامی و فشار بیشتر بر طرف مقابل بازتاب می‌دهند.

همچنین رسانه‌های جهانی گزارش داده‌اند که شبکه‌های نادرست اطلاعاتی و پروپاگاندای جنگ، به یکی از اجزای ساختاری این بحران - نه به‌عنوان یک پدیده حاشیه‌ای، بلکه به‌عنوان بخشی از زیرساخت تصمیم‌سازی اقتصادی و امنیتی - تبدیل شده‌اند. در تحلیل منتشرشده در Erkan’s Field Diary که حدوداً یک هفته قبل منتشر شده است از مفهوم «AI-Native War Disinformation» استفاده می‌شود تا نشان دهد چگونه در روزهای ابتدایی درگیری، تصاویر جعلی از حملات، موقعیت نیروها و حتی خسارات زیرساختی در مقیاس وسیع در شبکه‌های اجتماعی و برخی رسانه‌های ثانویه بازنشر شد. این تصاویر، که در بسیاری موارد با ابزارهای هوش مصنوعی تولید شده بودند، نه‌تنها افکار عمومی را هدف گرفتند، بلکه به‌صورت مستقیم بر رفتار بازارها اثر گذاشتند.

مسأله در اینجا صرفاً «اطلاعات غلط» نیست؛ بلکه زمان‌بندی انتشار اطلاعات، منبع آن، و قابلیت بازتولید سریع آن در اکوسیستم رسانه‌ای است که به آن قدرت اقتصادی می‌دهد. در شرایطی که بازارهای انرژی، بیمه دریایی و حمل‌ونقل جهانی به شدت به «ادراک ریسک» وابسته‌اند، حتی یک خبر تأییدنشده درباره ناامن شدن مسیر عبور در تنگه هرمز می‌تواند باعث افزایش فوری نرخ بیمه نفتکش‌ها، تغییر مسیر کشتی‌ها و در نتیجه افزایش هزینه نهایی انرژی شود.

برای مثال، در گزارش‌های منتشرشده توسط بلومبرگ درباره تلاش ناموفق کشتی‌های کانتینری چینی برای خروج از خلیج فارس، تأکید می‌شود که این کشتی‌ها با وجود عدم حمله مستقیم، به دلیل «عدم قطعیت اطلاعاتی و سیگنال‌های متناقض امنیتی» مسیر خود را تغییر داده‌اند. این یعنی بازار نه به واقعیت حمله، بلکه به روایت احتمال حمله واکنش نشان می‌دهد. این همان نقطه‌ای است که رسانه از بازتاب واقعیت عبور کرده و به تولید واقعیت اقتصادی می‌رسد.

در همین چارچوب، داده‌های مرکز اطلاعات دریایی مشترک (United Maritime Information Center – UMIC) که در گزارش China Securities (۱۰ فروردین ۱۴۰۵ / ۳۰ مارس ۲۰۲۶) بازتاب یافته، نشان می‌دهد که در دوره‌ای از درگیری، اختلال در سیگنال‌های موقعیت‌یابی کشتی‌ها (GPS spoofing) باعث شد مالکان کشتی‌ها عملاً موقعیت دقیق ناوگان خود را ندانند. این وضعیت، به گفته همان گزارش، «ریسک حقوقی و بیمه‌ای» را به شدت افزایش داد. اینجا نیز رسانه‌ها با بازنشر این داده‌ها، به‌جای کاهش ابهام، آن را در سطح جهانی گسترش دادند. نتیجه آن بود که شرکت‌های بیمه و کشتیرانی، حتی در نبود حمله مستقیم، رفتار خود را تغییر دادند.

از منظر اقتصاد سیاسی رسانه، این وضعیت را می‌توان در قالب یک «زنجیره اثرگذاری» تحلیل کرد که در آن رسانه نقش محرک اولیه را ایفا می‌کند. در مرحله اول، یک خبر یا تصویر (واقعی یا جعلی) درباره ناامنی منتشر می‌شود. در مرحله دوم، این خبر توسط رسانه‌های معتبرتر، حتی با قید تردید، بازنشر یا تحلیل می‌شود. در مرحله سوم، بازارهای مالی و انرژی که به شدت حساس به ریسک هستند، این اطلاعات را در مدل‌های خود وارد می‌کنند. در نهایت، در مرحله چهارم، رفتار واقعی اقتصادی تغییر می‌کند. در این مورد، قیمت نفت افزایش می‌یابد، بیمه‌ها گران‌تر می‌شوند، مسیرهای حمل‌ونقل تغییر می‌کند و حتی دولت‌ها تصمیمات امنیتی جدید می‌گیرند.

به‌عنوان نمونه، گزارش 10 فروردین رسانه‌ای مثلExpress در هند اشاره می‌کند که قیمت نفت به بالای ۱۱۵ دلار در هر بشکه رسیده است، در حالی که بخش مهمی از این افزایش نه ناشی از کاهش واقعی عرضه، بلکه ناشی از «ترس از اختلال در عرضه» بوده است. این تمایز حیاتی است و باید پذیرفته شود که بازار سرمایه اگرچه در «واقعیت حال» زندگی می‌کند ولی به «روایت آینده» واکنش نشان می‌دهد.

در این میان، بازیگران مختلف از این سازوکار آگاه‌اند و از آن استفاده می‌کنند. برای مثال، اظهارات ترامپ در مصاحبه با فایننشیال تایمز، مبنی بر اینکه «ممکن است جزیره خارک را بگیریم، یا نگیریم»، دقیقاً در همین چارچوب قابل تحلیل است. این جمله نه یک تصمیم نظامی قطعی، بلکه یک «سیگنال رسانه‌ای با کارکرد اقتصادی» از طریق ایجاد عدم قطعیت کنترل‌شده، برای فشار بر بازار و طرف مقابل است. در مقابل، تکذیب مذاکره توسط اسماعیل بقایی نیز به همان اندازه یک سیگنال رسانه‌ای است که می‌تواند انتظارات بازار را در جهت تداوم تنش تثبیت کند.

نکته مهم‌تر این است که این چرخه، خودتقویت‌کننده است. هرچه رسانه‌ها بیشتر بر ناامنی تأکید کنند، بازارها حساس‌تر می‌شوند؛ و هرچه بازارها واکنش شدیدتری نشان دهند، رسانه‌ها نیز با استناد به این واکنش‌ها، روایت بحران را تقویت می‌کنند. این همان چیزی است که در ادبیات آینده‌پژوهی به آن «چرخه بازخوردیِ ادراک و واقعیت» (feedback loop of perception and reality) گفته می‌شود؛ چرخه‌ای که در آن ادراک و واقعیت به‌طور مداوم یکدیگر را بازتولید می‌کنند.

از این منظر، جنگ فعلی را نمی‌توان صرفاً یک درگیری نظامی دانست. این یک «جنگ بر سر کنترل ادراک ریسک» است؛ جایی که رسانه‌ها، بازارها و تصمیم‌گیران سیاسی در یک شبکه پیچیده به هم متصل شده‌اند. در چنین شرایطی، حتی اگر درگیری نظامی محدود باقی بماند، اثر اقتصادی آن می‌تواند در مقیاسی کاملاً نامتناسب گسترش یابد. صرفاً به این دلیل که در دوره‌ای هستیم که روایت‌ها از کنترل خارج شده‌اند.

بدترین سناریو در این چارچوب، نه لزوماً گسترش فوری جنگ، بلکه تثبیت یک وضعیت «بی‌ثباتی ادراکی مزمن» است؛ وضعیتی که در آن بازارها به‌طور دائم در حالت هشدار باقی می‌مانند، هزینه‌های انرژی بالا می‌ماند، و اقتصاد جهانی وارد یک فاز فرسایشی می‌شود، بدون اینکه حتی یک شلیک جدید رخ داده باشد. بماند که کماکان موشک‌ها مردم را هدف قرار می‌دهند.

از بازتولید روایت تا شکل‌دهی واقعیت

بر اساس تحلیل نحوه بازنمایی جنگ در رسانه‌های بین‌المللی و منطقه‌ای- از گزارش‌های میدانی تا تفسیرهای تحلیلی- می‌توان چهار سناریوی کلان برای آینده این درگیری ترسیم کرد. این سناریوها نه صرفاً بر مبنای تحرکات نظامی، بلکه بر اساس «الگوهای بازتولید روایت»، «سیگنال‌های رسانه‌ای» و «رفتارهای ادراکی بازیگران» شکل گرفته‌اند. به بیان دقیق‌تر، آنچه آینده جنگ را تعیین می‌کند، فقط تصمیمات میدانی نیست، بلکه نحوه بازنمایی این تصمیمات در رسانه‌ها و تأثیر آن بر ادراک ریسک، فشار افکار عمومی و واکنش بازارهاست.

در این چارچوب، چهار مسیر قابل تصور است: تشدید به جنگ تمام‌عیار منطقه‌ای، حرکت به سمت آتش‌بس موقت تحت فشار رسانه‌ای و دیپلماتیک، تثبیت در وضعیت بن‌بست و فرسایش بلندمدت، و در نهایت توافقی محدود برای مدیریت تنگه هرمز.

نخستین سناریو، یعنی جنگ تمام‌عیار منطقه‌ای، اگرچه از نظر رسانه‌ای بیشترین بازنمایی را دارد، اما از نظر تحلیلی نمی‌توان احتمال وقوع آن را بیش از حدود ۳۰ درصد دانست. در این مسیر، درگیری‌ها از سطح فعلی فراتر رفته و به‌صورت هم‌زمان در چند جغرافیا گسترش می‌یابد: خلیج فارس به‌عنوان گلوگاه انرژی، لبنان به‌عنوان جبهه نیابتی فعال، سوریه و عراق به‌عنوان عمق استراتژیک و یمن به‌عنوان نقطه فشار دریایی. آنچه این سناریو را از سایر سناریوها متمایز می‌کند، نه فقط گستره جغرافیایی، بلکه نقش رسانه‌ها در «افزایش شتاب تنش» است. رسانه‌ها در این وضعیت، به جای بازتاب واقعیت، خود به تولیدکننده فضای تهدید تبدیل می‌شوند؛ با تکرار مداوم پیام‌های هشدار، برجسته‌سازی سناریوهای بدبینانه و بازنشر تحلیل‌هایی که احتمال درگیری گسترده را تقویت می‌کنند. این فرآیند، که می‌توان آن را «آتش‌افروزی ادراکی» نامید، باعث می‌شود بازیگران سیاسی نیز تحت فشار افکار عمومی و بازارها، تصمیماتی اتخاذ کنند که خود به تشدید واقعی درگیری منجر شود. در چنین وضعیتی، تمایز میان «تصمیم استراتژیک» و «واکنش به فشار رسانه‌ای» به‌تدریج از بین می‌رود و جنگ وارد فازی می‌شود که کنترل آن برای هیچ‌یک از طرفین آسان نیست.

در مقابل، سناریوی دوم- آتش‌بس موقت تحت فشار رسانه‌ای و دیپلماتیک- با احتمال تقریبی ۴۰ درصد، محتمل‌ترین مسیر در کوتاه‌مدت به نظر می‌رسد. در این سناریو، رسانه‌ها از نقش تشدیدکننده به نقش «میانجی غیررسمی» تغییر وضعیت می‌دهند. به‌عبارت دیگر، همان رسانه‌هایی که پیش‌تر بر تهدید و تنش تأکید داشتند، به‌تدریج شروع به بازنمایی هزینه‌های جنگ، پیامدهای انسانی و اقتصادی، و ضرورت کاهش تنش می‌کنند. این تغییر لحن، هم‌زمان با تحرکات دیپلماتیک در کشورهایی مانند پاکستان، ترکیه یا برخی کشورهای عربی، فضای لازم برای توقف موقت درگیری را فراهم می‌کند. با این حال، تجربه اخیر نشان می‌دهد که چنین آتش‌بس‌هایی لزوماً پایدار نیستند. در کمتر از یک سال گذشته، نمونه‌ای از آتش‌بس شبانه وجود داشت که ابتدا در شبکه‌های اجتماعی مطرح شد و سپس بدون پشتوانه حقوقی یا توافق رسمی، به‌طور موقت اجرا شد. نبود سند بین‌المللی، فقدان سازوکار نظارتی و تداوم بی‌اعتمادی ساختاری میان طرفین باعث شد همان آتش‌بس، نه به پایان بحران، بلکه به تعویق و حتی تشدید آن در آینده منجر شود. بنابراین، در این سناریو، رسانه‌ها می‌توانند «وقفه» ایجاد کنند، اما تضمینی برای «حل بحران» فراهم نمی‌کنند.

سناریوی سوم، یعنی بن‌بست و درگیری محدود اما طولانی‌مدت، با احتمال حدود ۲۰ درصد، از منظر تاریخی و ساختاری اهمیت ویژه‌ای دارد. در این وضعیت، جنگ نه به‌طور کامل گسترش می‌یابد و نه به پایان می‌رسد، بلکه در قالب مجموعه‌ای از درگیری‌های پراکنده، حملات محدود و واکنش‌های متقابل ادامه پیدا می‌کند. رسانه‌ها در این سناریو، به‌جای ایجاد شوک‌های خبری، وارد فاز «عادی‌سازی جنگ» می‌شوند؛ به این معنا که اخبار درگیری به بخشی از جریان روزمره خبر تبدیل می‌شود و حساسیت اولیه خود را از دست می‌دهد. در سطح عمیق‌تر، این سناریو ریشه در تاریخ بلندمدت تقابل میان ایران و آمریکا دارد، تاریخی که اگرچه در انقلاب ۱۳۵۷ به نقطه عطف رسید، اما ریشه‌های آن به رخدادهایی مانند کودتای ۲۸ مرداد بازمی‌گردد. از نگاه بسیاری از نیروهای سیاسی در ایران، این رویداد به‌عنوان نماد مداخله مستقیم آمریکا در سرنوشت داخلی کشور، بنیان بی‌اعتمادی ساختاری را شکل داد. این بی‌اعتمادی، در سال‌های پس از انقلاب و به‌ویژه پس از تسخیر سفارت آمریکا در ۱۳ آبان، به یک مؤلفه هویتی در سیاست خارجی ایران تبدیل شد. در مقابل، در روایت آمریکایی و اسرائیلی نیز، ایران به‌عنوان یک تهدید پایدار بازنمایی شده است. این دو روایت متقابل، طی دهه‌ها در رسانه‌ها بازتولید شده و به نقطه‌ای رسیده‌اند که هر طرف، خود را نه فقط در یک جنگ تاکتیکی، بلکه در یک تقابل تاریخی و ایدئولوژیک می‌بیند. در چنین شرایطی، دستیابی به یک پیروزی قاطع تقریباً ناممکن است، اما خروج از درگیری نیز به همان اندازه دشوار خواهد بود.

در نهایت، سناریوی چهارم یعنی توافق مدیریت‌شده و کنترل مشترک تنگه هرمز، با احتمال حدود ۱۰ درصد، کم‌احتمال‌ترین اما در عین حال راهبردی‌ترین گزینه محسوب می‌شود. این سناریو مستلزم آن است که طرفین، به‌جای تمرکز بر پیروزی نظامی، بر مدیریت ریسک و کاهش هزینه‌های اقتصادی تمرکز کنند. در این چارچوب، عبور کشتی‌ها از تنگه هرمز از سر گرفته می‌شود، سازوکارهایی برای نظارت یا مدیریت مشترک امنیت دریایی ایجاد می‌شود و در سطح رسانه‌ای نیز، از شدت پیام‌های تهدیدآمیز کاسته می‌شود. با این حال، تحقق این سناریو نیازمند سطحی از اعتماد حداقلی و هماهنگی چندجانبه است که در شرایط فعلی، به‌دلیل شکاف‌های عمیق سیاسی و تاریخی، به‌سختی قابل دستیابی است. علاوه بر این، رسانه‌ها نیز باید از نقش خود به‌عنوان تقویت‌کننده تنش فاصله بگیرند و به بازنمایی راه‌حل‌ها بپردازند—تغییری که معمولاً در مراحل پایانی بحران‌ها رخ می‌دهد، نه در اوج آن‌ها.

در مجموع، تحلیل این سناریوها نشان می‌دهد که آینده جنگ را نمی‌توان صرفاً بر اساس متغیرهای نظامی پیش‌بینی کرد. این سناریوها باید در یک چارچوب زمانی چندلایه—کوتاه‌مدت، میان‌مدت و بلندمدت—بررسی شوند، زیرا رسانه‌ها می‌توانند در بازه‌های زمانی بسیار کوتاه، جهت‌گیری ادراک عمومی و در نتیجه تصمیمات سیاسی را تغییر دهند. در واقع، آنچه این جنگ را از بسیاری از درگیری‌های پیشین متمایز می‌کند، سرعت و شدت تأثیرگذاری رسانه‌ها بر «زمان تصمیم‌گیری» است؛ به‌گونه‌ای که فاصله میان انتشار یک روایت و تغییر یک تصمیم استراتژیک، به حداقل رسیده است.

مسئله مردم است یا ابزار سیاست؟

در تمام روایت‌هایی که از این جنگ در رسانه‌ها بازتاب یافته - چه در تهران، چه در واشنگتن و چه در تل‌آویو - یک گزاره به‌صورت ضمنی یا صریح تکرار می‌شود: «این جنگ برای امنیت مردم است». هر سه طرف، با شدت و ادبیات متفاوت، مدعی‌اند که اقداماتشان در نهایت برای حفاظت از شهروندان خود یا حتی ثبات منطقه‌ای انجام می‌شود. اما اگر این گزاره را به‌عنوان یک فرض مبنا بپذیریم، آنگاه باید پیامدهای منطقی آن را نیز بپذیریم؛ و اگر نپذیریم، ناگزیر به یک نتیجه‌گیری سخت‌تر خواهیم رسید.

اگر واقعاً «مردم» مسئله اصلی باشند، آنگاه هر سه بازیگر- ایران، آمریکا و اسرائیل- باید در سطح سیاست‌گذاری، رسانه و میدان، دست‌کم سه تغییر راهبردی را به‌طور هم‌زمان در دستور کار قرار دهند؛ تغییراتی که نه در سطح شعار، بلکه در سطح رفتار قابل سنجش باشند.

نخست، مسئله «شفاف‌سازی و زمان‌بندی انتشار اخبار» است. در وضعیت فعلی، بخش قابل توجهی از تنش نه از خود وقایع، بلکه از نحوه بازنمایی آن‌ها در رسانه‌ها ناشی می‌شود. انتشار گزینشی اطلاعات، تأخیر در تأیید یا تکذیب، و استفاده از ادبیات مبهم یا تهدیدآمیز، همگی باعث شکل‌گیری یک فضای «ابهام پرهزینه» می‌شوند؛ فضایی که نه‌تنها افکار عمومی، بلکه بازارهای مالی، زنجیره‌های تأمین و حتی تصمیم‌گیری‌های نظامی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. اگر مردم واقعاً در مرکز توجه باشند، آنگاه رسانه‌های رسمی و نیمه‌رسمی باید از «مدیریت ادراک از طریق ابهام» فاصله بگیرند و به سمت «مدیریت اعتماد از طریق شفافیت» حرکت کنند. این به معنای کاهش پیام‌های تحریک‌آمیز، ارائه داده‌های قابل راستی‌آزمایی و ایجاد یک ریتم مشخص برای اطلاع‌رسانی است؛ به‌گونه‌ای که شهروندان و بازیگران اقتصادی بتوانند بر اساس اطلاعات نسبتا پایدار تصمیم بگیرند، نه بر اساس موج‌های هیجانی خبر.

دوم، ضرورت «باز کردن کانال‌های مذاکره حتی در سطح رسانه‌ای» است. تجربه بحران‌های پیشین نشان داده است که در بسیاری از موارد، مسیر دیپلماسی رسمی پیش از آنکه در اتاق‌های مذاکره آغاز شود، در رسانه‌ها شکل می‌گیرد. زمانی که همه تریبون‌ها صرفاً به بازتولید تهدید، تکذیب و تحقیر طرف مقابل اختصاص یابد، عملاً هیچ فضای ذهنی برای پذیرش مذاکره باقی نمی‌ماند. در مقابل، زمانی که رسانه‌ها - حتی به‌صورت کنترل‌شده - شروع به طرح سناریوهای کاهش تنش، بازنمایی میانجی‌ها و برجسته‌سازی هزینه‌های ادامه جنگ می‌کنند، نوعی «پیش‌دیپلماسی رسانه‌ای» شکل می‌گیرد. در شرایط فعلی، کشورهایی مانند پاکستان، ترکیه و برخی بازیگران عربی تلاش کرده‌اند چنین نقشی را ایفا کنند، اما این تلاش‌ها در خلأ یک روایت رسانه‌ای پشتیبان، به سختی به نتیجه می‌رسد. اگر مردم مسئله باشند، آنگاه باید این کانال‌ها - حتی به‌صورت غیرمستقیم و غیررسمی- باز نگه داشته شوند، نه اینکه با هر پیام تند رسانه‌ای، عملاً مسدود شوند.

سوم، تغییر کانون روایت از «توان نظامی» به «هزینه انسانی و اقتصادی» است. در حال حاضر، بخش عمده‌ای از پوشش رسانه‌ای بر تعداد اهداف منهدم‌شده، دقت حملات و برتری‌های تاکتیکی متمرکز است؛ در حالی که پیامدهای انسانی—از جابه‌جایی جمعیت تا فشار اقتصادی بر خانوارها—در حاشیه قرار می‌گیرد. این عدم توازن، به‌تدریج حساسیت اجتماعی نسبت به هزینه‌های واقعی جنگ را کاهش می‌دهد و ادامه درگیری را از نظر روانی قابل‌تحمل‌تر می‌کند. اگر مردم واقعاً در مرکز توجه باشند، رسانه‌ها و تصمیم‌گیران باید به‌طور سیستماتیک این توازن را تغییر دهند: از نمایش «قدرت» به نمایش «هزینه»، از روایت «پیروزی» به روایت «پیامد». چنین تغییری، به‌ویژه در شرایطی که قیمت انرژی، زنجیره‌های تأمین و معیشت روزمره تحت تأثیر مستقیم جنگ قرار گرفته، می‌تواند فشار اجتماعی برای کاهش تنش را افزایش دهد.

اما اگر این سه مسیر- شفافیت واقعی، باز کردن کانال‌های مذاکره و تمرکز بر پیامدهای انسانی- به‌صورت معنادار دنبال نشوند، آنگاه فرض اولیه زیر سؤال می‌رود. در آن صورت، می‌توان به این نتیجه رسید که «مردم» نه به‌عنوان هدف سیاست، بلکه به‌عنوان ابزار پیشبرد آن در نظر گرفته شده‌اند؛ ابزاری که در ادبیات سیاسی از آن با عنوان «سپر انسانی» یاد می‌شود، اما در اینجا نه فقط در میدان جنگ، بلکه در میدان روایت نیز عمل می‌کند. به بیان دیگر، زمانی که هزینه‌های جنگ بر دوش جامعه توزیع می‌شود، اما منطق تصمیم‌گیری همچنان بر محور رقابت ژئوپلیتیک و تثبیت قدرت باقی می‌ماند، فاصله میان «ادعای حمایت از مردم» و «واقعیت استفاده از مردم» به حداقل می‌رسد.

این دوگانه، صرفاً یک بحث اخلاقی نیست، بلکه پیامدهای عملی نیز دارد. در جهانی که رسانه‌ها به‌سرعت می‌توانند این شکاف را آشکار کنند، تداوم چنین وضعیتی به فرسایش سرمایه اجتماعی داخلی، کاهش مشروعیت بین‌المللی و در نهایت محدود شدن گزینه‌های راهبردی منجر خواهد شد. از این منظر، انتخاب میان این دو مسیر—مردم به‌عنوان هدف یا مردم به‌عنوان ابزار—نه یک انتخاب انتزاعی، بلکه یکی از تعیین‌کننده‌ترین متغیرهای آینده این جنگ است.

جنگ ایران، آمریکا و اسرائیل نمونه‌ای از درگیری مدرن است که در آن رسانه‌ها نه تنها نقش گزارش‌دهنده دارند، بلکه خود ابزار جنگ روایت‌ها هستند. تحلیل روایت‌ها نشان می‌دهد که اشتباهات ریشه‌ای رسانه‌ای و استراتژیک در ایران، آمریکا و اسرائیل به از دست رفتن فرصت‌های کاهش تنش و افزایش بحران منجر شده است. برای مدیریت این بحران، باید نقش رسانه‌ها، دیپلماسی و راه‌های آینده‌پژوهی را به‌طور هم‌زمان مورد توجه قرار داد.

مردمِ هدف، مردمِ ابزار

این دوگانه، صرفاً یک بحث اخلاقی یا حتی صرفاً رسانه‌ای نیست؛ بلکه یک متغیر تعیین‌کننده در سطح «کارکردی» نظام‌های سیاسی و امنیتی است. زمانی که فاصله میان ادعای «حفاظت از مردم» و واقعیتِ «تحمیل هزینه به مردم» افزایش پیدا می‌کند، نخستین پیامد آن در سطح داخلی بروز می‌یابد؛ جایی که سرمایه اجتماعی- به‌عنوان مهم‌ترین پشتوانه هر تصمیم استراتژیک- به‌تدریج فرسایش پیدا می‌کند. در چنین شرایطی، روایت‌های رسمی- حتی اگر از نظر فنی دقیق باشند- با تردید مواجه می‌شوند، زیرا مخاطب نه صرفاً محتوا، بلکه نیت و کارکرد آن را نیز ارزیابی می‌کند. این همان نقطه‌ای است که شکاف میان «روایت رسمی» و «ادراک عمومی» شکل می‌گیرد و به‌مرور، توان بسیج اجتماعی، تاب‌آوری اقتصادی و حتی مشروعیت تصمیمات امنیتی را کاهش می‌دهد.

در سطح بین‌المللی، این شکاف پیامدهای پیچیده‌تری دارد. در جهانی که رسانه‌ها، شبکه‌های اجتماعی و نهادهای ناظر به‌صورت هم‌زمان در حال رصد و بازنمایی رفتار دولت‌ها هستند، هرگونه تناقض میان گفتار و عمل به‌سرعت به یک «نقطه فشار دیپلماتیک» تبدیل می‌شود. کشورها نه‌فقط بر اساس قدرت نظامی، بلکه بر اساس «اعتبار روایی» خود نیز ارزیابی می‌شوند. وقتی این اعتبار تضعیف شود، دامنه گزینه‌های راهبردی نیز محدود می‌شود؛ به این معنا که حتی اگر یک بازیگر بخواهد وارد مسیر مذاکره یا کاهش تنش شود، با بی‌اعتمادی ساختاری مواجه خواهد شد. در نتیجه، هزینه رسیدن به همان اهداف، نسبت به زمانی که این شکاف وجود نداشت، به‌مراتب بیشتر می‌شود.

اما مهم‌ترین اثر این دوگانه، در خودِ مسیر جنگ ظاهر می‌شود. زمانی که مردم- چه در سطح واقعی و چه در سطح روایی- به ابزار تبدیل شوند، منطق تصمیم‌گیری نیز به‌تدریج از «کاهش هزینه» به «تحمل هزینه» تغییر می‌کند. در چنین وضعیتی، طولانی شدن جنگ دیگر یک شکست تلقی نمی‌شود، بلکه به بخشی از فرآیند تثبیت روایت تبدیل می‌شود. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که جنگ از یک درگیری قابل مدیریت، به یک وضعیت فرسایشی و خودتقویت‌کننده تبدیل می‌شود؛ وضعیتی که در آن، هر اقدام جدید نه برای پایان دادن به بحران، بلکه برای حفظ انسجام روایت قبلی انجام می‌شود.

از این منظر، انتخاب میان «مردم به‌عنوان هدف» یا «مردم به‌عنوان ابزار» یک انتخاب انتزاعی یا اخلاقی صرف نیست، بلکه یک تصمیم راهبردی با پیامدهای قابل اندازه‌گیری است. این انتخاب تعیین می‌کند که آیا سیستم سیاسی می‌تواند در بلندمدت انعطاف‌پذیر باقی بماند یا در مسیر سخت‌شدن و قفل‌شدن تصمیمات حرکت خواهد کرد. همچنین مشخص می‌کند که آیا امکان بازگشت از لبه بحران وجود دارد یا هر گام، بازیگر را عمیق‌تر در آن فرو می‌برد.

در چنین چارچوبی، جنگ ایران، آمریکا و اسرائیل را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان یک تقابل نظامی یا حتی ژئوپلیتیک تحلیل کرد. این یک نمونه کامل از «جنگ‌های ادراکی-روایتی» در عصر جدید است؛ جایی که رسانه‌ها نه در حاشیه، بلکه در مرکز میدان قرار دارند. آن‌ها نه‌فقط واقعیت را گزارش می‌کنند، بلکه با انتخاب، زمان‌بندی و نحوه بازنمایی، در حال شکل دادن به خودِ واقعیت هستند. اشتباهات ریشه‌ای در این میدان—چه در قالب اغراق، چه در قالب پنهان‌کاری و چه در قالب استفاده ابزاری از اطلاعات—به‌طور مستقیم به از دست رفتن فرصت‌های کاهش تنش منجر می‌شود.

در نتیجه، هرگونه تلاش برای مدیریت این بحران، اگر بخواهد واقع‌گرایانه باشد، ناگزیر است سه سطح را به‌صورت هم‌زمان ببیند: سطح نظامی، سطح دیپلماتیک و سطح رسانه‌ای. نادیده گرفتن هر یک از این سه، عملاً به بازتولید بحران در سطحی دیگر منجر خواهد شد. به‌ویژه در شرایطی که سرعت گردش روایت‌ها از سرعت تصمیم‌گیری‌های کلاسیک پیشی گرفته، مدیریت جنگ بدون مدیریت روایت، نه‌تنها ناکافی، بلکه در بسیاری موارد گمراه‌کننده خواهد بود.


تهیه و تنظیم: 10 فروردین 1405

ارسال به دوستان
پایان محدودیت های ترافیکی در منطقه قرمز اسلام آباد کنایه قالیباف به ترامپ: چه کسی کارت‌هایش تمام شده! عراقچی و پوتین در «سنت پترزبورگ» دیدار می‌کنند نقشه‌راه 5 ماده ای موسویان برای پایان بن‌بست تهران-واشینگتن: بازگشت به وضعیت «پسا انقلاب، پیشا گروگان‌گیری» کامالا هریس: مردم آمریکا مخالف جنگ علیه ایران هستند کشته شدن قانونگذار آمریکایی در حادثه سقوط هواپیما گفت‌وگوی تلفنی اردوغان و ترامپ وزیر خارجه عمان: رایزنی مُثمر ثمری با همتای ایرانی خود داشتم آذربایجان قهرمان کشتی آزاد اروپا شد؛ حذف روسیه از جدول تیمی درخشش پدیده ۱۹ ساله سن‌آنتونیو؛ وارث رکوردهای لبران پیدا شد رییس کمیسیون امنیت مجلس: پاکستان واسطه مناسبی برای مذاکرات نیست پاکستان: همچنان به تلاش‌های صلح خود در منطقه ادامه می‌دهیم درخشش مهاجم سابق پرسپولیس در لیگ عراق؛ آقای‌گل در نقش منجی رایزنی وزیران امور خارجه قطر و عربستان درباره آتش بس ایران و آمریکا ارز حج تمتع ۱۴۰۵ ابلاغ شد؛ جزئیات دریافت ۵۰۰ دلار ارز زیارتی