عصر ایران؛ محسن سلیمانی فاخر- در تحلیلهای کلاسیک اقتصادی، فقر را اغلب با متر و معیار درآمد میسنجند، اما جامعهشناسیِ فقر به ما میآموزد که فقر، تنها «نداشتن» نیست، بلکه «بسته شدن تمام راههای گریز» است.
برای درک این بنبست، هیچ مدلی گویاتر از «تله محرومیت» رابرت چمبرز نیست. این تله زمانی به وضوح رخ مینماید که در متن زندگی روزمره با واقعیتهای تکاندهنده روبهرو میشویم.
چندی پیش، همکاری تعریف میکرد که پسر ۱۸ سالهاش دچار سوءتغذیه شده است. من بی تامل و با نگاهی از سرِ ناباوری پرسیدم: «خب چرا؟ تغذیه خوب بهش بده!» او با نهایت شرمی که در کلامش دویده بود، پاسخ داد: «توان تهیه سه وعده گوشت در هفته برایم ناممکن است. در بهترین شکل، ماهی یکبار.»
این دیالوگ کوتاه، عصارهای از آن چیزی است که چمبرز آن را «خوشههای نامساعد» مینامد؛ جایی که فقر معیشتی با محرومیت نسبی گره خورده و تلهای گریزناپذیر میسازد.
چمبرز پنج ضلع برای این تله قائل است که در روایت این مادر، به وضوح خود را نشان میدهند:
اولین ضلع، فقر (درآمدی) است که به لایههای عمیقتری سرایت میکند. وقتی درآمد یک خانواده حتی از پسِ تأمین پروتئین اولیه برای یک جوانِ در آستانه بلوغ برنمیآید، فقر از حالت «نداریِ ساده» به حالت «تخریبی» تغییر ماهیت میدهد. اینجاست که ضلع دوم، یعنی ضعف جسمانی، وارد میدان میشود. سوءتغذیه آن پسر ۱۸ ساله، تنها یک عارضه پزشکی نیست؛ بلکه یک «حکم اعدام برای آینده» است. جوانی که در حساسترین سن رشد، از توان بدنی و تمرکز ذهنی محروم میماند، عملاً از چرخه رقابت در آموزش و بازار کار حذف میشود. ضعف جسمانی او، فقرِ خانواده را در نسل بعد بازتولید میکند و این یعنی تله، دهان باز کرده است.
ضلع سوم، آسیبپذیری است. خانوادهای که توان خرید گوشت ندارد، در برابر کوچکترین تکانههای اقتصادی یا یک بیماری ساده، به کلی فرو میپاشد. در این وضعیت، ابزارهایی مانند کالا برگ و یارانه، کارکردی جز تسکین لحظهای ندارند. یارانه شاید بتواند نانِ سفره را تأمین کند، اما هرگز نمیتواند «امنیت غذایی» و «تابآوری» ایجاد کند. این خانوادهها مدام در لبه پرتگاه راه میروند.
در ادامه، انزوا رخ میدهد. فقرِ ناشی از پیامدهای جنگ، آدمها را منزوی میکند. پدر و مادری که با شرمساری از ناتوانیاش سخن میگوید، آرامآرام از روابط اجتماعی کناره میگیرد. او نمیتواند مهمانی بدهد، نمیتواند در مناسک جمعی شرکت کند و در نتیجه، از «سرمایه اجتماعی» که تنها راه نجات فقراست، محروم میشود. این انزوا، او را در تنهاییِ فقرِ خود محبوس میکند.
و سرانجام، تمام اینها به بیقدرتی ختم میشود. فردِ گرفتار در تله، نه در ساختار سیاسی صدایی دارد و نه در ساختار اقتصادی توانِ چانهزنی. او به یک دریافتکننده منفعلِ صدقات دولتی تبدیل میشود که کالابرگش، توهینی به کرامت انسانی اوست؛ چرا که ساختار، قدرت انتخاب را از او گرفته است.
از این دیدگاه ، این مسأله مهمترین مقولهای است که در دوران پس از جنگ دامان مردم را میگیرد. جنگها تنها زیرساختها را ویران نمیکنند، بلکه «نردبانهای طبقاتی» را میشکنند. طبقه متوسط که زمانی با تکیه بر تخصص خود، رفاهی نسبی داشت، اکنون مضمحل شده و به طبقه پایین پرتاب شده است. در این فرآیند، «محرومیت نسبی» دردی جانکاهتر از خودِ فقر دارد؛ چرا که این والدین، طعمِ زندگیِ انسانیتر را چشیده و اکنون شاهد تحلیل رفتن جسم پسرش در برابر چشمانش است.
این تله محرومیت، باعث بازتولید مدام فقر میشود. وقتی ساختار اقتصادی، سفره را از گوشت و مغز را از توانِ اندیشیدن تهی میکند، در واقع در حال تولید انبوهِ طبقهای است که نه راهِ پیش دارد و نه راهِ پس. شکستن این تله، نه با توزیع قطرهچکانیِ یارانه، بلکه با بازنگری بنیادین در ساختارهای توزیع ثروت و قدرت امکانپذیر است. تا زمانی که سیاستهای کلان، فقر را به عنوان یک «اشکال فنی» و نه یک «فاجعه ساختاری» ببینند، قصههایی همچون سوءتغذیه آن پسر ۱۸ ساله، نه یک استثنا، بلکه تقدیرِ محتومِ بخش بزرگی از جامعه خواهد بود. این، لایه پنهان و چرکینِ پس از جنگ است: تولد نسلی که تله محرومیت، فرصتِ رویاپردازی را از او ربوده است.
* «...در هیأتِ عزایِ مفرغینِ فقر
به جادهیِ بیانتهایِ پاداشِ پا نهادند...»
در تیتر از کلمه ای از این شعر شاملو استفاده شده