عصر ایران؛ لیلا احمدی - ظهور محمود احمدینژاد در سال ۱۳۸۴ به زلزلۀ سیاسی میمانست؛ توفانی بود که از حاشیه به متن دوید و با واژگونکردنِ میز بازی نخبگان، معادلات تثبیتشدۀ نظام سیاسی را برهم زد.
او با شعار مبارزه با اشرافیت و وعدۀ آوردن پول نفت به سفرۀ مردم، برای خود پایگاه اجتماعی ایجاد کرد، اما هرچه پیشتر رفت، از آرمانهای اولیه فاصله گرفت و بهتدریج جزیرهای شد منزوی و پرابهام.
احمدی نژاد در شرایطی روی کار آمد که طنین جامعۀ مدنی و اصلاحطلبی تحت الشعاع افزایش مطالبات حداقلی به نظر می رسید.
سید محمد خاتمی که نماد «اصلاحگریِ نجیبانه» بود؛ چهرهای کاریزماتیک که تلاش میکرد مفاهیم مدرنی نظیر دموکراسی، حقوق شهروندی و تکثرگرایی را با ساختار سنتیِ قدرت در ایران پیوند دهد.
پیروزی غیرمنتظرۀ او در چون فردایی در ۲۹ سال قبل منجر به شکوفایی دوران طلایی مطبوعات، گسترش فعالیت نهادهای مدنی و بازگشت «لبخند» به عرصۀ دیپلماسی و «گفتگوی تمدنها» شد.
او با شمایلی آراسته و ادبیاتی مزین به فلسفه و عرفان، کوشید به جای تقابل، راه تعامل میان اسلام و مدرنیته را هموار کند.
با این حال، دوران هشتسالۀ صدارت او با شعار «فشار از پایین و چانهزنی در بالا»، در میانۀ بحرانهای پیاپی، به آزمونی سخت و صبورانه بدل شد.
دوران هشتسالۀ محمد خاتمی (۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴) از منظر شاخصهای کلان اقتصادی، یکی از باثباتترین و موفقترین دورههای تاریخِ پس از انقلاب است؛ واقعیتی که در سایۀ جنجالهای سیاسی و تبلیغات منفی تندروها که دولت را به «غفلت از معیشت» متهم میکردند، کمتر دیده شد.
در این دوره، با وجود قیمت پایین نفت (که در مقاطعی حتی به بشکهای ۹ دلار رسید)، دولت توانست میانگین نرخ رشد اقتصادی را به بالای ۵ درصد برساند و نرخ تورم را که در آغاز فراتر از ۲۰ درصد بود، به سطح تکرقمی نزدیک کند تا در محدودۀ ۱۰ تا ۱۲ درصد مهار شود.
دستاورد بزرگ این دوره، نه توزیع پول نقد، که «نهادسازی و انضباط مالی» بود؛ تأسیس «حساب ذخیرۀ ارزی» برای محافظت از اقتصاد در برابر نوسانات قیمت نفت، تکنرخیکردن ارز پس از دههها رانتخواری و راهاندازی بورس فلزات و کشاورزی از اقدامات زیربنایی این دوران است.
همچنین، جذب سرمایهگذاری خارجی در حوزههای نفت و گاز (مانند پارس جنوبی) و شکوفایی صنعت خودرو و مخابرات، باعث شد بخش خصوصی جانی دوباره بگیرد.
تفاوت اصلی این دوره با دورههای بعدی در این بود که توسعۀ اقتصادی نه از مسیر شعارهای هیجانی، که به مدد عقلانیت بوروکراتیک، تنشزدایی در سیاست خارجی و ثبات در سیاستگذاریهای پولی حاصل شد؛ رویکردی که «قدرت خرید» مردم را نه با اعانه، که با تقویت ارزش پول ملی و رونق تولید پایدار نگاه داشت.
آن روزها اما به سر آمد و فصل کارزار صندوقها رسید.
احمدینژادِ جوانِ کاپشنپوش با ادبیاتی عامهپسند به عرصه آمد تا «حلقۀ بستۀ مدیران» را بشکند و سفرۀ مردم را به نفت متصل کند. آداب دیپلماتیک را کنار زد تا به زعم خود، با زبانی که برای تودهها لمسشدنی است، نظم مستقر را به مبارزه بطلبد.
داستان ریاست او روایت فرازی خیرهکننده و فرودی پردردسر است.
در آغاز نماد وحدت اصولگرایان و تودهها بود، اما بهتدریج با چرخش به سمت ناسیونالیسم مذهبی و تکیه بر حلقهای محدود از یاران وفادار، بهویژه اسفندیار رحیممشایی، از بدنۀ حاکمیت و حتی حامیان سنتی جدا شد.
دولتهای نهم و دهمِ او، مملو از پارادوکسهای عمیق بود. سیاستش آمیخته بود به پروژههای عمرانیِ وسیع، بذل و بخششهای بیسابقۀ نقدینگی ذیل عناوینی چون مسکن مهر و یارانهها، انزوای بینالمللیِ ناشی از دیپلماسی تهاجمی و نامهنگاریهای نامتعارف به سران جهان.
احمدینژاد که مدعی «مدیریت جهان» بود، در نهایت به جایی رسید که برای حفظ نزدیکترین یارانش، ۱۱ روز خانهنشینی را برگزید و عملاً مسیر جدایی از ساختار قدرت را آغاز کرد.
میراث او امروز در دو جبهه داوری میشود؛ گروهی او را قهرمانِ ستیز با اشرافیت میدانند و گروهی دیگر، معمارِ ویرانی ساختارهای اقتصادی و اخلاق سیاسی در ایران قلمداد میکنند.
او اکنون در تقاطع «نقد تند به وضع موجود» و «حضور در مجمع تشخیص مصلحت» ایستاده؛ هنوز سودای بازگشت دارد و شناسنامۀ سیاسیاش به دست یاران دیروز باطل شده است.
اواخر همین هفته و در واپسین روزهای اردیبهشت ۱۴۰۵ اما نام او بار دیگر در صدر اخبار جهان نشست؛ این بار نه به خاطر سخنرانی در سازمان ملل، بلکه دلیل گزارشی در نیویورکتایمز که در آن ادعا شده در جریان تهاجم اخیر و جنگ ۴۰ روزه، ایالات متحده و اسرائیل طرحی محرمانه برای برکشیدن او دوران انتقال در نظر داشتهاند؛بر پایۀ شکافهای عمیق جریان او با ساختار قدرت.
طبق مدعای گزارش، احمدینژاد در همان روزهای نخستِ تهاجم، در پی حمله به محل اقامت مجروح و سپس ناپدید شده است.
این نوشتار بی آن که درصدد تایید محتوای آن گزارش باشد یا وجوه تخیلی در آن را انکار کند به این بهانه به چرخش دراماتیکِ طلوع و افول مردی می پردازد که روزگاری نماد «ایستادگی در برابر استکبار» بود و اکنون با ظن مهرهای در نقشههای ژئوپلیتیک غرب مطرح شده است.
به قصد واکاوی ریشههای این دگردیسی با این نکته که پوپولیسمِ برخاسته از بطن جامعه، چگونه میتواند در تلاطم بحرانها، به ابزاری در خدمت سیاستهای پیچیدۀ بینالمللی بدل شود.
جریان احمدینژاد که خود را «اصول گرای عدالتخواه» یا «جریان سوم» مینامید، واکنشی تندروانه به نخبگهگراییِ جریان اصلاحات بود.
این جریان زمانی ظهور کرد که به زعم برخی منتقدانِ اصولگرا، اصلاحطلبان پس از هشت سال تمرکز بر توسعۀ سیاسی، آزادی بیان و جامعۀ مدنی، از مطالبات معیشتی و طبقات فرودست فاصله گرفته بودند. چنین مینمایاندند که شعارهای روشنفکرانۀ اصلاحات در پیچوخمهای بوروکراتیک و جدالهای جناحی گم شده و لایههای محروم جامعه در جشن دموکراسی نخبگان، سهمی ندارند.
احمدینژاد با ذکاوت سیاسی، این «خلأ نمایندگی» را پر کرد.
به جای توسعۀ سیاسی، از «آوردن پول نفت به سفرۀ مردم» سخن گفت و به جای «جامعۀ مدنی»، از «عدالت» و «مبارزه با مافیای قدرت و ثروت». او با نمادهایی چون کاپشن، سفرهای استانی و ادبیاتی که بوی کوچه و بازار میداد، خود را آنتیتزِ تکنوکراتها و روشنفکران نامید. جریان احمدینژاد خشم طبقاتی را شعلهور کرد و بازی را از ساحت نخبگانیِ پارلمان و روزنامه، به متن زندگی مردم در روستاها و حاشیۀ شهرها کشاند.
این جریان با تخریب چهرههای نمادینِ نظام (از قبیل مرحوم آیتالله هاشمی رفسنجانی) بهعنوان مسببان وضع موجود، احمدینژاد را «مردی از جنس مردم» در برابر «اشرافیت حاکم» معرفی کرد. نخبهگرایی و فاصلهگرفتن از فرهنگ عامه، جاده را برای بولدوزر پوپولیستیِ احمدینژاد هموار کرده بود.

یار غار احمدینژاد، اسفندیار رحیممشایی بود؛ معاونی که بعدتر نسبت سبب هم پیدا کردند و قطبنمای فکری و راهنمای مسیر سیاسیاش که توانست او را از اصولگرای سنتی به ناسیونالیست مذهبیِ ساختارشکن تغییر دهد. پیوندشان چنان عمیق بود که به تعبیر احمدینژاد، دو روح در یک بدن بودند. مشایی با طرح مفاهیمی چون «مکتب ایران» در مقابل «مکتب اسلام» و سخنگفتن از دوستی با مردم اسرائیل، خط قرمزهای نظام را جابهجا کرد و شکافی جبرانناپذیر میان دولت و حاکمیت ایجاد کرد.
منتقدان معتقدند مشایی با نفوذ متافیزیکی بر احمدینژاد، او را به سمتی سوق داد که بهتدریج مرجعیت روحانیت را زیر سؤال برد و در پی نوعی ارتباط مستقیم با معنویت در غیاب ساختارهای سنتی بود. این تأثیرپذیری تا جایی پیش رفت که رئیسجمهور برای ابقای او در برابر حکم حکومتی ایستاد و در این راه هزینههای سنگین سیاسی پرداخت.
مشایی نماد گذار احمدینژاد از چهرهای حزباللهی به کنشگری خاکستری بود که سعی داشت پایگاه اجتماعی جدیدی در قشر متوسط و ملیگرا بیابد. این پروژه در نهایت به انزوای هر دو انجامید و برچسبِ «جریان انحرافی» را برایشان به ارمغان آورد.
نفوذ مشایی چنان بود که حتی در سالهای پس از ریاستجمهوری، تفکراتش در نامههای دوزبانه و تغییرات رفتاری احمدینژاد مشهود بود. بسیاری بر این باورند که هستۀ سختِ قدرت در ایران، از همان زمانِ خانهنشینی ۱۱ روزه، احمدینژاد را از دایرۀ «خودیها» خارج کرد؛ فرآیندی که با بازداشت مشایی و بقایی به اوج رسید و احمدینژاد را به اپوزیسیونی درونسیستمی تبدیل کرد که هنوز در پی راهی برای بازگشت به قدرت است.
داستان احمدینژاد، داستان گسستهای بزرگ و ریزشهای پیاپی است. او که با حمایت قاطع و تمامقد اصولگرایان و نهادهای حاکمیتی (در سال ۸۴) به قدرت رسید، در پایان دورهاش (سال ۹۲) تقریباً همۀ یاران اولیه و متحدان استراتژیک را از دست داده بود. وزرای کلیدی و چهرههای شاخصی که در پیروزیاش سهم داشتند، به دلیل آنچه «استبداد رأی» رئیسجمهور و «نفوذ حلقۀ مشایی» مینامیدند، یکی پس از دیگری از قطار دولت پیاده شدند.
کار به جایی رسیده بود که جدایی نزدیکانش صرفاً وجه تشکیلاتی نداشت و به تقابل حیثیتی بدل شده بود. یاران دیروز، او را متهم به خروج از مسیر ولایت و خیانت به آرمانهای انقلاب میکردند.
احمدینژاد که روزی در مرکز دایرۀ وفاداران ایستاده بود، بهتدریج به جزیرهای منزوی و خارج از گود بدل شد که فقط با چند چهرۀ محدود مثل بقایی و مشایی تعریف میشد.
این ریزشها حتی به بدنۀ اجتماعی او نیز سرایت کرد؛ لایههای مذهبی و سنتی جامعه که او را «رجایی دوم» مینامیدند، با دیدن تغییرات فاحش در رفتار و گفتار، راه خود را جدا کردند. تنهایی سیاسیاش در سالهای بعد به اوج رسید؛ بهنحویکه حتی در میان اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز بهعنوان عضوی منزوی شناخته میشد. ریزش یارانش نشان داد حضور در تیم او، مبتنی بر ساختار حزبی یا گفتمان اصیل نبوده و با وفاداری شخصی به رئیسجمهور تعریف شده است. با تغییر جهتگیریهای فردی، این بدنه به سرعت فروپاشید و رئیس دولت بهار در برابر توفانهای سیاسی تنها ماند.
احمدینژاد در حوزۀ اقتصاد با دو طرح عظیم شناخته میشود که شوکهای ساختاری عمیقی به پیکرۀ اقتصاد ایران وارد کردند. «مسکن مهر» قرار بود با حذف قیمت زمین، رؤیای خانهدار شدن محرومان را محقق کند، اما به دلیل تأمین مالی با استقراض سنگین از بانک مرکزی و چاپ بیپشتوانۀ پول، به موتور محرکِ تورم افسارگسیخته بدل شد. این پروژه نقدینگی را بیمحابا افزایش داد و با جانماییهای غلط در بیابانها و فقدان زیرساختهای اولیه، سکونتگاههایی بیروح برپا کرد که هزینههای نگهداریشان برای دولتهای بعدی کمرشکن بود. هر چند که منکر این واقعیت نمی توان شد که بخش هایی از جامعه را خانه دار کرد و طرفه این که اغلب پروژه های مسکن مهر در دولت بعدی تکمیل و تحویل شد در حالی که به روش های دیگر بلور داشتند.
دیگری «هدفمندسازی یارانهها» بود که در آغاز ضرورتی اقتصادی برای واقعیکردنِ قیمت انرژی به نظر میرسید، در اجرا اما به «توزیع پول» تنزل یافت. در واقع نادیدهگرفتن سهم تولید و صنعت، کل درآمدها را به پرداخت یارانۀ نقدی اختصاص داد که نتیجهای جز تعطیلی واحدهای تولید و بیکاری در پی نداشت. این اقدام نتوانست قدرت خرید مردم را افزایش دهد و با رشد نقدینگی و سقوط پول ملی، یارانۀ ۴۵ هزار تومانی بیارزش شد.
هر دو طرح اقتصادی نماد بارز مدیریت هیجانی و پوپولیستی بودند که نتایج کوتاهمدت و تبلیغاتی را فدای ثبات و رشد بلندمدت کردند. میراث او، اقتصادی بود که در آن «نهادهای برنامهریزی» منحل شدند و مهمترین تصمیمات در سفرهای استانی بر مبنای هیجانات لحظهای گرفته شدند؛ ساختاری ویران که حتی سالها پس از او، آثارش در سفرههای مردم و آمارهای کلان اقتصادی بهوضوح دیده میشود.
سیاست خارجی احمدینژاد آمیزهای از جسارت، جنجال و انزوای بینالمللی بود. او با حضور مداوم در مجمع عمومی سازمان ملل و ایراد سخنرانیهای تحریکآمیز دربارۀ هولوکاست و مدیریت جهانی، توجه رسانههای دنیا را جلب کرد، اما درعمل، ایران را زیر تیغ سنگینترین قطعنامههای شورای امنیت برد. یکی از عجیبترین و بیپرواترین رفتارهایش، نگارش نامههای طولانی و نصیحتگونه به سران جهان بود.
او به جورج بوش، باراک اوباما و آنگلا مرکل نامههایی با ادبیات شبهپیامبرانه نوشت و هیچگاه پاسخ رسمی دریافت نکرد. همچنین، عطش او برای دریافت تقدیرنامه، نشانهای دولتی و مدارک افتخاری از کشورهای همپیمان در آمریکای لاتین و آفریقا، تصویری واضح از دیپلماسی نمایشی بر جای گذاشت. دریافتِ نشان از هوگو چاوز یا دکترا از دانشگاههای گمنام، با تبلیغات وسیع داخلی همراه بود، در حالی که جایگاه بینالمللی ایران به دلیل تحریمهای ناشی از رویکرد تهاجمیاش بهشدت تضعیف میشد.
او با شعار «نفی نظم موجود جهانی»، عملاً مسیر گفت و گوهای دیپلماتیک را مسدود کرد و با نادیدهگرفتنِ پروتکلهای رسمی، به جای تأمین منافع ملی، در پی کسب جایگاه بهعنوان رهبر جبهۀ ضدغرب بود. این رویکرد در سالهای اخیر به فضای مجازی نیز کشیده شد. احمدینژاد با پیامهای دوزبانه خطاب به سلبریتیهای بینالمللی، کوشید تصویری مدرن و صلحطلب از خود بنمایاند.
تضاد میان «انکار هولوکاست» در دوران قدرت و «تبریک عید به سبک غربی» در دوران عزلت، نشان از استراتژی مغشوش و متناقض او برای ماندن در صدر اخبار دارد.

حال و هوای این روزهای محمود احمدینژاد، در هالهای از پرسش و ابهام و فرو رفته است. پس از حوادث اسفند ۱۴۰۴ و آغاز تهاجم نظامی، نام او بار دیگر به شکلی غیرمنتظره بر زبانها افتاد.
در گزارش اخیر نیویورکتایمز ادعا شده او در نخستین روز جنگ، در پی حملۀ هوایی اسرائیل به نزدیکی محل اقامت در نارمک مجروح شده؛ اما نکتۀ جنجالی، ادعای این روزنامه دربارۀ «آگاهی او از طرح غرب» برای برکشیدن او در دورانِ پس از تغییر در کادر اول رسمی است.
این گزارش مدعی است سرویسهای امنیتی غرب، او را به دلیل شکافهای عمیقش با بدنۀ نظام و نفوذش در میان لایههای فرودست، گزینهای مناسب برای «دولت انتقالی» میدیدند. از زمان این حوادث، احمدینژاد از انظار عمومی ناپدید شده و ویدئو یا پیامی از او منتشر نشده است. این سکوت سنگین، شایعات دربارۀ وضعیت سلامتی، احتمال بازداشت یا حتی خروج او از کشور را تقویت کرده است.
او که پیش از جنگ با انتقادات تند از ساختار قدرت، سعی داشت خود را یگانه منجی کشور بنمایاند، حال در وضعیتی قرار گرفته که تاریخ ممکن است او را نه در قالب مصلح، که به عنوان سوژۀ طرحی متجاوزانه و شکستخورده قضاوت کند. ناپدید شدن او در این مقطع حساس، نمادی از فرجام سیاستی آرمانگرایانه، پوپولیستی و فریبکارانه است. هوادارانش در نارمک همچنان منتظر خبری از او هستند، اما واقعیتهای میدانی نشان میدهند احمدینژادِ ۱۴۰۵، دیگر کنشگر نیست و به «معمای امنیتی» تبدیل شده است؛ معمایی که سرنوشتش با نتایج جنگ و تغییرات بزرگ در ساختار سیاسی ایران گره خورده است هر چند که بعید نیست همین حوالی در حال گذران عادی زندگی باشد و از این که این قدر به او بها و وزن داده اند لذت ببرد.
احمدینژاد و ترامپ، معمارانِ سیاستی هستند که در آن «کیش شخصیت» بر «نظم حزبی» غلبه دارد. جنبش «بهار» و جریان «ماگا» (MAGA) بر ویرانههای خشمِ طبقاتِ نادیدهانگاشتهشده بنا شدهاند و با تکیه بر دوقطبیسازیِ «مردم در برابر سیستم»، مشروعیتِ نهادهای سنتی (اعم از قوۀ قضائیه، پارلمان و رسانههای رسمی) را زیر سؤال بردهاند. هر دو با معرفی خود در قالب منجی و مصلحی که به جنگ دولتِ پنهان یا باندهای قدرت و ثروت رفته، از پاسخگویی ساختاری گریزانند و مخالفت با خود را مخالفت با «ارادۀ ملی» تعبیر میکنند.
شباهت کلیدی اینجاست که هر دو از دامنِ جناحهای راست سنتی (اصول گرایان و جمهوریخواهان) برآمدهاند، ولی در نهایت با شورش علیه همان خاستگاه، به جریانهایی «شبهمذهبی» و فردمحور بدل شدهاند؛ جریانهایی که وفاداری به رییس را مقدستر از وفاداری به مرامنامههای سیاسی میدانند. گویی هر دو سیاست را تجمعی هیجانی میدانند برای درهمکوبیدنِ نظم مستقر به بهانۀ بازگشت به «عصر طلاییِ» موهومی.
ریشه جذابیت چهرههایی چون محمود احمدینژاد، دونالد ترامپ یا خاویر میلی را باید در «بحران نمایندگی» و خستگی مردم از نخبگان سنتی جست.
وقتی بخش بزرگی از جامعه حس میکند صدایش در محافل قدرت شنیده نمیشود و ثروت ملی در دست گروهی خاص محصور است، بهدنبال قهرمانی میرود که میز بازی را برهم بزند؛ شخصیتی که با بهرهگیری از «پوپولیسم کلامی»، پیچیدهترین مسائل اقتصادی را به راهکارهای ساده و هیجانی تقلیل میدهد و با دوقطبیِ «مردم نجیب» در برابر «نخبگان فاسد»، حس قدرت به تودهها میبخشد و خود را منجی معرفی میکند.
شبکههای اجتماعی هم به این افراد اجازه میدهند با حذف واسطههای رسانهای، مستقیماً با مردم سخن بگویند و با دور زدن نهادهای نظارتی، خود را فراتر از قانون و سخنگوی انحصاریِ «ارادۀ عمومی» بنمایانند.
این الگو صرفاً مختص ایران نیست؛ تاریخ معاصر شاهد ظهور چهرههای مشابهی بوده که با فرمول «عصیان علیه وضع موجود» به قدرت رسیدهاند.
هوگو چاوز (ونزوئلا) با «بولیواریسم» و توزیع دلارهای نفتی میان فرودستان، دوقطبی شدیدی میان مردم و الیگارشی فاسد ایجاد کرد؛ مسیری که در آغاز محبوبیت افسانهای و در نهایت فروپاشی اقتصادی برای کشورش به ارمغان آورد.
نائیب بوکله (السالوادور) با استفادۀ افراطی از توییتر و تغییر ظاهر به سبک جوانان، خود را «مردمیترین دیکتاتور جهان» نامید و با شعار مبارزه با باندهای تبهکار، ساختارهای دموکراتیک را به نفع قدرت فردی تضعیف کرد.
رودریگو دوترته (فیلیپین) چهرهای است که با ادبیات چالهمیدانی و وعدۀ اعدام خیابانی قاچاقچیان، خشم فروخوردۀ مردم از ناامنی را به سرمایۀ سیاسی تبدیل کرد و به یکی از جنجالیترین رهبران آسیا بدل شد.
ویکتور اوربان (مجارستان) با تکیه بر ناسیونالیسم افراطی و معرفی خود به عنوان سدی در برابر نخبگان بروکسل و مهاجران، توانست نوعی دموکراسی غیرلیبرال را پایه بگذارد که در آن منتقدان به حاشیه رانده شوند.
همۀ این چهرهها در یک خصیصه مشترکاند. آنها در کوتاهمدت به مردم، حسِ «دیده شدن» و «انتقام از قدرتمندان» میدهند، اما در بلندمدت، با تخریب نهادهای مدنی و حاکمیت قانون، جوامعشان را با بحرانهای عمیقتری مواجه میکنند که عبور از آنها دههها زمان میبرد.
آمریکا نیز در تعامل با کشورها، «منطقِ منافع» را دنبال میکند. وقتی رهبری با رویکردِ هیجانی و احساسی وارد میدان میشود، منطقِ منافع ملی جای خود را به منطقِ «بقای سیاسی فردی» میدهد. این موضوع باعث میشود تصمیماتِ کلانِ کشور (مانند قراردادهای اقتصادی یا توافقهای هستهای) به موجهای لحظهای وابسته باشند، نه محاسباتِ استراتژیکِ بلندمدت.
آمریکا فردی مثل احمدینژاد را برای «راهبری موفقِ» ایران نمیخواهد، بلکه از پیامدهایِ ظهور چنین فردی یعنی بیثباتی، دوقطبیسازی و فروپاشیِ ساختارهایِ دیپلماتیک بهعنوان ابزاری برای تضعیفِ قدرتِ نظام استفاده میکند.
با این اوصاف، خواه احمدینژاد را «صدای خاموشان» بدانیم یا معمار «پوپولیسم مخرب»، نمیتوان انکار کرد او مرزهای سیاست در ایران را جابهجا کرد.
همانطور که روزنامۀ نیویورکتایمز اشاره کرده، « توانست شکافهای پنهان جامعۀ ایران را به سلاحی سیاسی بدل کند؛ شکافهایی که حتی پس از خروج او از قدرت، همچنان فعال باقی ماندهاند.»
فارغ از از میزان واقعیت یا تخیل در این گزارش این میراث او یعنی پیوند سیاست به هیجانات تودهای و بهحاشیهراندن نخبگان، واقعیتی قابل انکار است تا جایی که به الگویی جهانی بدل شده است. اگر چه در ایران خسارت های هنگفت آن آشکار شده و کم نیستند کسانی که وضعیت کنونی را حاصل همان مسیر می دانند.