فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۶۷۳۳۳
تاریخ انتشار: ۱۶:۰۱ - ۱۱-۰۳-۱۴۰۵
کد ۱۱۶۷۳۳۳
انتشار: ۱۶:۰۱ - ۱۱-۰۳-۱۴۰۵
گزارش اختصاصی و تفصیلی عصر ایران از آیین بزرگ‌داشت نویسندۀ فقید

همسر زندانی سیاسی رژیم شاه چگونه همان زمان در رادیو تلویزیون استخدام شد/ مسعود کیمیایی: نسیمی از سال‌های رنج به کشتی زندگی پرویز خرسند نَوَزید

گزارش مراسم پرویز خرسند
ماهداد توکلی (همسر خرسند): در مصاحبۀ استخدام در رادیو و تلویزیون در اوایل دهه 50 و در حالی که پرویز زندانی سیاسی بود هرگز از من دربارۀ او نپرسیدند. تنها می‌خواستند ببینند از عهدۀ ادارۀ استودیو برمی‌آیم یا نه.

   عصر ایران؛ مسعود پیوسته - مراسم بزرگداشت زنده یاد پرویز خرسند، نویسنده، ویراستار، مترجم و‌ روزنامه‌نگار سرشناس خراسانی، عصر جمعه، هشتم خرداد در جمع یاران و علاقه مندان او در تالار اجتماعات مؤسسه رعد در شهرک غرب تهران برگزار شد.

من و یگانه و دیوار

سعید شهرتاش با اشاره به کتاب پرویز خرسند با نام «من و یگانه و دیوار» گفت: « محور اصلی این کتاب که در قالب قطعات و نامه هایی نگاشته شده شخصیتی است که هم به اسم- «ماهداد توکلی»-و هم به رمز نشانه ای از عشق بی آلایش، یگانه و یگانه جان توصیف شده است.»

او در ادمه قسمت کوتاهی از متن این کتاب را خواند:

  ... صدای پای عباس (همکارش در کتابخانه) کتابخوانی ام را به هم ریخت. خوب که نزدیک شد گفت: «خانم توکلی به دیدنت آمده است. کارت دارد.»هم کلاسم بود و درست دو ردیف جلوی ما، بین ما و دوستان پسرم می نشست؛ و تنها کسی بود که انتظار نداشتم به دیدنم بیاید. صدها دلیل داشت که ببینی و هرگز فراموشش نکنی و من دلیل های زیادی داشتم که هرچه می توانم بکوشم که به او نیندیشم. نه دوست بودیم، نه سلام و علیکی داشتیم و نه از آن دختر خانزاده با آن نگاه و حرکات مغرورانه اش خوشم می آمد.

  و شاید تنها دختری بود که در تمام دانشکده با من حرف نمی زد. یعنی نه با من و نه با هیچ کس دیگر. و من همه ی این ها را به حساب غرور و خودبزرگ بینی اش می گذاشتم. از کتابخانه بیرون رفتم. پشت در، کنار پله ها ایستاده بود. برای اولین بار لبخندش را دیدم و آهنگ متفاوت و ناباور صدایش در گوشم می ریخت. نگاه مان به هم گره خورد. گفت در رابطه با زندان می خواهم شما را به سراغ آدم مهمی ببرم. 

خرسند در ادامه در این جا می‌نویسد:  آن چه گذشت، قصه مفصلی است. اما وقتی بیرون آمدیم فکر کردم هم کلاسیم را رنجانده ام. اما درست برعکس، غرور او بسیار نیرومندتر از من بود و از فردایش سلام و علیک و بعد، نشستن و حرف زدن های مان در بوفه ی دانشکده شروع شد. و هر روز که می گذشت، متوجه می شدم که سه سال تمام، چه جواهری را دست کم گرفته ام و یا منفی اش دیده ام! و تا به خود بیایم، عشق، تورش را پهن کرده بود و ... بهترین زمستان چهره نموده بود و برف و یخ، شکل شکوفه و گل و میوه یافته بود. و امروز بعد از سی سال یا بیشتر، هنوز «یگانه» همانی است که با لباس زردقناری در زندگی ام طلوع کرد و امکان تولد دوباره ام بخشید.

سپس از نخستین سخنران خواست پشت تریبون بیاید: «ماهداد توکلی، یگانه جان؛ و جان یگانۀ پرویز خرسند»...

نامه هایی از زندان

ماهداد توکلی سخنان خود را با تشکر از وزیر کنونی فرهنگ و مساعدت‌های او آغاز کرد و این که در دوران قبلی وزارت او نشان درجه یکِ فرهنگ معادل دکتری به او اهدا شد و در یک سال بیماری هم از یاری مضایقه نکردند و دربارۀ داستان آشنایی و آغاز زندگی مشترک چنین گفت:

  «من با پرویز همکلاسی بودم و  روزی که آمدند خرسند را به زندان ببرند، چندبار به من گفت از من خواسته‌اند خودت را معرفی کن  اما دکتر علی شریعتی که آن موقع استاد ما بود - ما با او واحد درسی داشتیم- گفت هرگز خودت را معرفی نکن. بگذار بیایند دمِ دانشگاه تو را ببرند.  همین طور هم شد و در هجوم ماموران و بدرقه دانشجویان، او را سوار ماشین کردند و بردند. در طول یک سال، پرویز نامه هایی در زندان نوشت و تنها دل‌گرمی ما بود و بعدها هم چاپ شد.

  او که یک سال از درس عقب افتاده بود، بعد از آزادی از زندان مجبور شد آن یک سال را به اتمام برساند و من نیز به دستور دولت، جزو اولین لیسانسه‌‎هایی  بودم که به خدمت سربازی رفتم. دو ماه آموزش سربازی دیدم و بعد در دبیرستانی بسیار معروف، مشغول تدریس شدم.

  سال پنجاه که تحصیل خرسند تمام شد و سربازی من هم تمام شد، به تهران آمد و خانه‌ای اجاره کرد و وسایل‌مان را آن جا برد و خانه را آماده کرد و بعد آمد و ازدواج کردیم و به تهران رفتیم. و ضمنا در دبیرستان کمال که از قدیم، بعد از دیپلم سال‌ها آن جا تدریس کرده بود، دوباره نام نویسی برای تدریس کرد و آن ها هم بسیار خوشحال بودند از دیدن او، اما مدتی کوتاه نگذشته بود که نامه‌ای به آن دبیرستان آمد که ایشان باید اخراج شود.

  از آن پس، ایشان خانه نشین شدند. در آن موقع دکتر علی شریعتی، دوست عزیز و یار پرویز- و پرویز هم یار او-  به خانه ما آمد و به من گفت « از این پس زندگی تو در همین وضع خواهد بود. پس بهتر است بروی برای خودت کاری پیداکنی تا زندگی‌تان را بگذرانید.»

   من آگهی استخدام رادیو و تلویزیون را دیدم که در آن موقع، تهیه کنندۀ لیسانسه می‌خواستند و  به سفارش دکتر آن‌جا را انتخاب کردم. در آزمون کتبی و بعدا در مصاحبه پذیرفته شدم. در آ‌ن دوره و در زمان مصاحبه هرگز از من در بارۀ همسرم و زندگی نپرسیدند و این موضوع برایم عجیب بود! چون پرویز خرسند حتما برای‌شان آشنا بود به عنوان زندانی سیاسی... ولی هرگز درباره‌اش از من نپرسیدند. سؤالات فقط درمورد خودم، تجربه‌ام، معلوماتم و شخصیت و توانایی‌ام بود به این معنا که آیا می‌توانم عهده‌دار ادارۀ استودیو باشم؟ سوال می‌کردند در همین زمینه ها و من پاسخ می‌دادم و در مصاحبه هم قبول شدم. در سال ۵۱ به استخدام درآمدم. در آن موقع دو شبکه داشتیم، یکی شبکه سراسری و یکی هم شبکه دو...

  من از همان ابتدا شبکه دو را انتخاب کردم. چون فقط راجع به ادبیات و هنر صحبت می‌کرد.  استاد رضا سیدحسینی، مترجم بزرگ ایران مدیر برنامه های هنری و ادبی بودند. خرسند هم هم چنان بی‌کار در خانه نشسته بود. در سال ۵۳ دو بار خرسند را دستگیر کردند. قبل‌تر هم دکتر شریعتی را و هر دو را برده بودند به کمیته شهربانی در میدان توپخانه. بعد از آزادی، دکتر شریعتی به خارج رفت و خرسند به خانه بازگشت و باز خانه نشین بود. البته بعدا مدتی به بنیاد شاهنامه رفت و با استادان جلال همایی و مجتبی مینوی کار کرد.

  پس از انقلاب و در سال ۵۸ او سردبیر مجله تماشا شد که مجله رادیو تلویزیون بود و نام مجله را به سروش تغییر داد. تا آخرسال ۵۸، هر هفته مجله سروش را درمی‌آورد. بعد از تعطیلات نوروز 59 طبق قاعده پرویز بر سر کار رفت. اما دید آقایی بر جای او به عنوان سردبیر سروش نشسته است! بدون آن که نامه‌ای کتبی به او بدهند و بدون این که حتی یک تلفن به او بزنند تا بگویند:شما دیگر نیایید!

پرویز خرسند از پله‌ها پایین آمد و آمد در خانه. آن موقع ما دخترم مانا را داشتیم و شد پرستار او.  بعد که مانی به دنیا آمد هم شد پرستار مانی.‌ عاشق این دو   بود و از آن‌ها مواظبت می‌کرد. پنج سال بعد از سردبیری سروش درخانه بی‌کار و خانه‌نشین نشسته بود. بعدها در جاهای مختلف، آن هم به شکل مقطعی کار می‌کرد.  حتی در مقطعی در دانشکده بازرگانی هم تدریس کرد. اما به هرحال، سرنوشت او خانه نشینی بود تا اوایل دهه 80 که دیگر رسما خانه نشین شد تا پایان عمر: ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵. نه در در هیچ جا استخدام رسمی بود و نه از هیچ جا حقوقی دریافت می‌کرد. هرگز پیشنهاد خانه یا زمین یا هر پیشنهادی را برای دریافت چیزی نپذیرفت. و با هرچه داشتیم زندگی کردیم شرافت‌مندانه...

 من اما بعد از بازنشستگی مجددا از طرف صدا و سیما دعوت به کار شدم و تا سال ۹۰ هم به کار ضبط نمایش رادیویی مشغول بودم. در آن سال، دیگر خودم خودم را بازنشسته کردم. پرویز همواره هم‌دل من بود و در طول زندگی‌مان برای من و همه، انسانی مهربان، پاک‌دل، بی‌کینه و آموزگار درستی و راستی و وجدان و شرف بود.‌ و به همین خاطر، خداوند او را در کمال راحتی از این دنیا به سرای باقی برد.   او فقط پنج روز در بستر بیماری بود و با همه هم چنان حرف می‌زد با عقل کامل. چند ساعتی از پایان عمر را در اغما گذراند و بعد، با ایست قلبی به قول خودش رفت سفر...!

خاطرات مانی و مانا از پدر

  صدای پس از صحبت های همسر خرسند از آنِ فرزند آن دو بود: دکتر مانی خرسند؛ پزشکی انسان دوست و اهل کارهای نیکوکارانه که به خاطر شرایط جنگ نتوانست خود را از آمریکا به تهران برساند و خاطرات شیرینی از پدر نقل کرد و در پی او دختر خرسند - مانا- نیز از پدر و مهربانی‌های او گفت.

یکی از تکه‌های شهامت

در ادامه نوبت به علی سرهنگی - روزنامه‌نگار - که رسید بعد از مقدمه‌ای درباره خاطرات خود از او، نوشته ای از مسعود کیمیایی درباره رفیق دیرین را خواند و توضیح داد ناراحتی پا اجازه نداده به این مراسم بیاید:

 

پرویز خرسند؛ مانده از تندیسی که فردا باید در یک بلندی بایستد- مسعود کیمیایی

  «قطار تاریخ، در بعضی اوقات، جا برای دوستان خودش ندارد. مسافران زیادی که در ایام سختِ خون و حبس و تحقیر نبوده‌اند و شناختی از آن‌ها ندارند، کوپه مخصوص رزرو کرده‌اند و در انتظار دیدن مناظر خوش از پنجره‌اند. پرویز خرسند، یکی از تکه‌های شهامت است. اگر در یک دوره بی‌رحم مبارزاتی، کاملا در یک سو بی‌سلاح ایستاده باشی، سینه‌ات خانۀ گلوله می‌شود.

  پرویز خرسند، در ۲۲ سالگی به دلیل عقیده بازداشت سیاسی شد. در سال ۵۱ هابیل و قابیل را نوشت. پنهان، میلیونی تکثیر شد. در همان‌سال من فیلم خاک را می ساختم. از نوشتۀ دوست عزیزم، محمود دولت آبادی که در آن روزگار، با نوشته‌هایش، مبارز سختی بود که هنوز هم تحمل را تدریس می‌کند. عقاید فیلم خاک، هم‌سویی زیادی با عقاید دوست همشهری‌ام نداشت. پرویز خرسند از راه شریعتیِ پدر، به حریم دکتر علی شریعتی در مشهد راهی شد و همان شد که زیر زمین آمد و اضطراب و بازجویی و ...

  اگر به تاریخ‌های مبارزاتی نگاه کنیم، دولت پیروز و پرچم اعتدال و احترام‌شان برای هم دوره‌های مبارزاتی دوران خودش به نسیم می‌نشاند تا بادهای خوشی از جانب همان تکه شهامت به بادبان‌هایش بوزد. اما افسوس در این سال‌های رنج برای پرویز خرسند، نه نسیمی و نه بادی خوشی به بادبان‌های کشتی ساکت او نمی‌وزد. اما کشتی معرفتیِ او، هنوز اژدهاست که می‌گویند او متولد این سال است:  ۱۳۱۹

من همراهی زیادی با آن نگاه در آن سال‌ها نداشتم. اما پرویز خرسند هرآن‌چه عدد مبارزاتی بود را با دیگرانی از جنس آن روزگار رعایت می‌کرد. این روزها خرسند آرام است. با آن روح بلند و وارسته‌اش می‌تواند زندگی را بچرخاند. توانی که باید از معرفت‌های دورۀ مقاومتش کمک شود.

 اکنون رسانه‌ها سالارند. در این دورۀ رسانه‌سالاری، رسانه‌ها پیری و جوانیِ این چریک زنده را دوره کنند. زود است برای فراموشی. پرویز خرسند، مانده از تندیسی است که فردا باید در یک بلندی بایستد....»

از شعر بگو

در ادامه علی سرهنگی گفت روزی از از  او پرسیدم اگر قرار باشد روزی درباره شما بگویم از چه بگویم: ازمبارزه و زندان  وحماسه یا  ایدئولوژی و فریب وخیانت یا  ازمارکس و شریعتی و امیر پرویز پویان و بهرنگی و گلسرخی و شاملو و مصطفی رحیمی؟ از مطبوعات زرد و عشق و جمیله و رقص یا از خماری و کافه و مستی و بی خیالی  و خرسند پاسخ داد: هیچ یک. همه را  رها کن و مرابه شعر  میهمان کن .
از این رو شعری از خود خواند و به یاد پرویز خرسند:
 
برخیز و بیا به سوی مستی/ ای دوست اکر دلی شکستی   
فانوس فقر خانه من/   بی وقفه ترانه می سراید
گیسوی توام گرفته دربر/ کزباد سحربه پنجه تر
راهی به ستاره می گشاید/ من ابم و اب جاری ازچشم 
کی می رسی ای نشانه من / می خواهمت ازهمیشه ای یار
کز پچپچه های کوچه تار/ یک شب به سراغ من بیایی
من پرده سرنگون عشقم / آیینه ای و دهانت خیس ات 
لبریز دعای عاشقانه است / ای مست 
برخیز وبیا به سوی مستی

تا صبح گریستم

 بهروز بهزادی، مدیرمسئول روزنامه اعتماد و از دوستان قدیمی پرویز خرسند هم گفت: «شبی که علی سرهنگی این خبر را به من دادتا صبح گریستم. یاد روزهایی افتادم که در کنار پرویز خرسند بودم. به همین دلیل، آن اپیزود اول زندگی پرویز خرسند را که خودم شاهدش بودم و کمتر در موردش سخن گفته شده، شاید هم اصلا گفته نشده، برای شما بازگو می کنم. زمانی که پدرم مأموریتی به مشهد داشت و من را در کلاس سوم دبیرستان فیوضات مشهد اسم نویسی کرد. دبیرستانی که در آن زمان، مبارزه خیز بود. در آن دبیرستان، برادر بزرگترم هم کلاس یازده یا دوازده بود، با پرویز خرسند آشنا شده بود و بعد، من هم به همین جهت، به جمع شان می رفتم. جوانی بودم، گرچه کتاب می خواندم و روزنامه می خواندم، ولی چیزی از مبارزه نمی دانستم. در کنار پرویز خرسند، آموختم چگونه باید مبارز بود. در کنار پرویز خرسند، آموختم که چگونه باید حق خود را از حکومت بگیرم. 


دوستان دیگری هم یواش یواش به این جمع افزوده شدند. من کنار پرویز خرسند بودم و دوستان دیگری هم بودند که آقای سرهنگی از ایشان نام برد. مثل امیرپرویز پویان، برادران احمدزاده و خواهرشون، اصغر مصدق رشتی و دیگران... همه ی این ها نگاه شان به تفکر اسلامی بود. جمع می شدیم شب های جمعه در کانون نشر حقایق اسلامی، به نقد محمد تقی شریعتی مزینانی، پدر آقای دکتر علی شریعتی در مشهد. آن جا بود که با حقایق زیادی از مسائل اسلامی آگاهی پیدا کردیم. من محمدتقی شریعتی را یکی از بزرگانی می دانم در این مملکت که حقایقش، حقایق زمان خودش بود. عقاید کهنه ای نداشت. کلامش همیشه با این جمله جاری می شد که اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست در مسلمانی ماست.  دیگرانی هم بودند که افراد را جذب می کردند، مثل آیت‌الله میلانی که آن موقع خیلی تفاوت داشت با آیت‌الله‌های دیگر...

با خواندن کتاب های پرویز خرسند، این را هم آموختم که در مطالعات، باید دنبال کتاب های اصولی بروم.‌» بهزادی در بخش پایانی سخنانش به موضوع قطع ارتباط پرویز خرسند از سردبیری سروش اشاره کرد و گفت: «آن موقع که سردبیر خبر تلویزیون بودم، قطب زاده مرا خواست که در باره پرویز خرسند صحبت کنیم... البته آن روز نتوانستم با قطب زاده کنار بیایم. به پرویز گفتم که تو چگونه می‌توانی با این ها کار کنی؟ در نگاهش دانستم که همین را می‌گوید و نمی‌تواند با این‌ها کار کند. پرویز، آدم آزاده‌ای بود و در این آزادگی ماند.»

سه دوست داشتنی 

رضا اسدزاده هم به نقل از او گفت: «از لذت‌های جهان، سیگار دنیا را، از فرهنگ ایران، فردوسیِ توس را و از مذهب و ایمان، حسین کربلا را بیش از همه دوست می‌دارم. البته من در سرتاسر زندگی، مدیون یکی هستم و او هم «ماهداد» است. مخاطب اولین نوشته‌ها و یار و همراه همه عمر».

چرخش و انزوا

آخرین سخنران، احسان شریعتی بود که هر چند پژوهش‌گر و استاد فلسفه و مطالعات اجتماعی است اما همچنان به عنوان فرزند دکتر علی شریعتی شناخته‌شده‌تر است و نام خرسند و شریعتی با هم در ذهن متبادر می‌شود. او  با نقل برخی از فعالیت‌های خرسند در پیش از انقلاب به سردبیری مجله سروش در سال 58 پرداخت و گفت: «پس از غیبت شریعتی، خرسند با این تصور که باید صدای این انقلاب که علیه وابستگی و استبداد و برای آزادی و عدالت بوده در آغاز، ارگانی داشته باشد و منتشر شود، مسئولیت انتشار مجله سروش، ارگان صدا و سیما را می‌پذیرد که در آن ماه‌های اول انقلاب، پربار و پرمخاطب بود و گویای ادامه نهضت. غافل از این که وقتی نهضت، به نظام تبدیل می‌شود و با چرخش گفتمانی، مسیر، دیگر شد آن صداها خاموش و ایشان برکنار می‌شود! و به تبع آن قلم‌هایی هم چون قلم خرسند به حاشیه رفت و این صدا منزوی شد.‌ 

پرویز خرسند؛ مانده از تندیسی که فردا باید در یک بلندی بایستد- مسعود کیمیایی/ چرا به انزوا رفت؟- احسان شریعتی

 با این حال برای آخرین درس و یادمان، زندگی، مبارزه و تلاش خرسند، به یاد این جملات شریعتی می‌افتیم که هرکسی توتمی دارد که بدان سوگند می‌خورد و ما هنوز توتم پرستیم. این توتم، بازماندۀ آن منی است که در زندگی به شهادت رسیده است. قلم، توتم قبیله من است. هرکسی را هر قبیله‌ای را توتمی است. به قلمم سوگند، به خون سیاهی که از حلقومش می‌چکد سوگند که به دست زورش تسلیم نمی‌کنم، به کیسۀ زرش نمی‌بخشم، به سرانگشت تزویرش نمی‌سپارم، دستم را قلم می‌کنم و قلمم را از دست نمی‌گذارم.»

ارسال به دوستان
زیدآبادی: در شرایط تاریخی امروز فقط ۲ راه پیش‌روی ایرانیان است قطعی گسترده آب در بندرعباس به دلیل تعمیرات اضطراری مسمومیت ۸۱ نفر در لاله‌زار کرمان به دلیل آلودگی آب عارف: فرماندهی رهبر انقلاب و وفاداری پزشکیان به نظام بی‌نظیر است پیش‌بینی ابرکامپیوتر اوپتا از قهرمان جام جهانی آینده نامشخص ستارگان سیتی در دوران پس از گواردیولا عربستان حملات اسرائیل در لبنان را محکوم کرد مرگ زن جوان در پی برخورد قطار با عابران در شیرگاه «گوفمان» به عنوان رئیس جدید موساد تایید شد اموال بیمارستان هلال احمر در دبی مسدود شد گزارش فاکس‌نیوز از آخرین مطالبات ترامپ از ایران جزئیات فهرست نهایی و نکات آماری تیم ملی در جام جهانی ۲۰۲۶ تکمیل کاروان تیم ملی والیبال ایران در برزیل کاهش ۱۲ هزار فقره‌ای پرونده‌های دادگاه‌های تجدیدنظر تهران / تلاش دادگستری تهران برای تسریع در رسیدگی به پرونده‌های مهم مادربزرگ ۸۱ ساله با بازی ماینکرفت به جنگ سرطان رفت