عصر ایران ؛ حسن ظهوری ــ دود و آتش همهجا را فرا گرفته بود. هر سه نفر خودشان را به اتاقی در طبقهی بالای قلعه رسانده بودند؛ جایی که قیمتیترین اشیای طلایی و نقرهای را نگه میداشتند. از لباسهایی که پوشیده بودند، کلاهخودهایی که بر سر داشتند و حتی زرههایی که به تن کرده بودند، معلوم بود مهاجماند. ظاهراً میدانستند به دنبال چه آمدهاند و خیلی زود هم آن را به دست آوردند. یکی از آنها یک استوانهی سنگی با سر طلایی برداشت، دیگری یک دسته شمشیر برنزی و آخری هم یک جام طلا؛ جامی که حتی در زمان خودش هم یکی از زیباترین آثار طلایی جهان بود و مهاجمان قصد ربودن آن را ۲۸۰۰ سال قبل داشتند.
به ۹۱ سال قبل برگردیم؛ یعنی سال ۱۳۱۳ شمسی یا ۱۹۳۴ میلادی. به جایی در ۹ کیلومتری شهر نقده و جنوب دریاچهی ارومیه؛ جایی که دو روستای امینلو و حسنلو قرار دارند. در نزدیکی این دو روستا، حدود ۱۴ تپهی باستانی وجود دارد که نشانههایی از یک تمدن بزرگ باستانی را در خود دارند.
سال ۱۳۱۳ بود که یک هیئت تجاری، که به کارهای باستانشناسی هم علاقه داشت، کلنگ باستانشناسی را در تپهای میان دو روستای امینلو و حسنلو به زمین کوبید. پس از آن، چند باستانشناس مختلف ــ از جمله سر اورل اشتاین، دانشمند انگلیسی ــ به این منطقه آمدند و چند باری کلنگ باستانشناسی را به اینسو و آنسوی تپه زدند. یافتههای آنها اندک نبود و همین یافتهها دانشگاه پنسیلوانیا را بر آن داشت تا رابرت دایسون، باستانشناس خبره و مشهور آن دوران، را به ایران بفرستد تا با تیمی مشترک از ایران و آمریکا، تپهای که حالا نامش حسنلو است و یک دژ باستانی به شمار میآید، بهصورت علمی کاوش شود.
هیئت مشترک ایران و آمریکا از همان ابتدا متوجه شدند که در تپهی حسنلو فقط با یک کاوش باستانشناسی معمولی روبهرو نیستند. آنها قرار بود پرده از راز یکی از دهشتناکترین و خشنترین رویدادهای تاریخی بردارند.
بین سالهای ۱۹۵۵ تا ۱۹۷۷ میلادی، یعنی سالهای ۱۳۳۴ تا ۱۳۵۷ شمسی، کاوشها در تپهی باستانی حسنلو ادامه داشت. باستانشناسان با صحنههایی هولناک روبهرو شدند؛ صحنههایی که گویی زمان در لحظهی نابودی متوقف شده بود. لایههای ضخیم خاکستر و بقایای سوخته، سراسر دژ حسنلو را پوشانده بود. ساختمانهای بزرگ، معابد، انبارها و فضاهای کاخمانند، همگی زیر لایهای از خاکستر سیاه مدفون شده بودند. سقفهای چوبی بر اثر آتشسوزی گسترده فرو ریخته بودند و همهچیز از حملهای ناگهانی و بسیار خشونتبار خبر میداد؛ حملهای که احتمالاً شبانه رخ داده بود.
از مجموعه داستان باستان، کتیبه بیستون را اینجا ببینید
به ۲۸۰۰ سال قبل برگردیم؛ همان شبی که زمان در اینجا متوقف شد. باستانشناسان بر این باورند که در زمان حمله، اقوامی که ما آنها را مانایی مینامیم در قلعه زندگی میکردند. بهدرستی نمیدانیم این حملهی شبانه و دهشتناک در زمان کدام پادشاه مانایی رخ داده است؛ آیا هنوز اوداکی شاه ماناییها بود یا پسرش، ایرانزو، سلطنت را به دست گرفته بود.
اما تقریباً باستانشناسان به این اطمینان رسیدهاند که آن شب، ارتش قدرتمند اورارتو به اینجا حمله کرده است؛ ارتشی که هنوز ایشپوئینی، شاه قدرتمند اورارتو، آن را فرماندهی میکرد، هرچند برخی مورخان معتقدند این حمله در زمان پسرش، منوآ، رخ داده است.
احتمالاً همزمان با آغاز حمله، گویهای آتشین از منجنیقها پرتاب شدند و دیوارها و دروازههای شهر را به آتش کشیدند. حمله آنقدر برقآسا بود که هیچکس ــ نه زن، نه مرد و نه کودک ــ حتی فرصت فرار پیدا نکرد. قتلعام، اتاق به اتاق و کوچه به کوچه، در حیاطها و در تمام بخشهای قلعه رخ داد. برای همین است که امروز به تپهی حسنلو «پمپی خاورمیانه» میگویند. شواهد این حملهی غافلگیرانه و شبانه، منجر به یکی از تکاندهندهترین شواهد باستانشناسی از خشونت جمعی در دوران باستان شده است؛ جایی که مرگ، آتش و ویرانی در یک لحظه تاریخ را متوقف کردند و هنوز هم روایتگر یک فاجعهی انسانیاند.
در جریان کاوشهای باستانشناسی به سرپرستی رابرت دایسون، صدها جسد انسانی در خیابانها، داخل ساختمانها و زیر آوارها کشف شد؛ اجسادی که در همانجایی که افتاده بودند رها شده بودند، بدون آنکه آیین دفنی دربارهشان انجام شده باشد. نزدیک به ۳۰۰ قربانی در این کاوشها شناسایی شدند. بقایای سوختگی روی تمام اسکلتها دیده میشد؛ جمجمهها شکسته بودند، سرها بریده شده، ضربات سنگین به بدن وارد شده، دست و پاها قطع شده و حتی در مواردی بدنها به دو نیم تقسیم شده بود. شواهد باستانشناسی نشان میداد اورارتوها بیرحمانه به ماناییها ــ که آن زمان قطب تجاری منطقه هم محسوب میشدند ــ حمله کردند و همزمان با کشتار، آنها را غارت کردند.
سال ۱۹۵۸ میلادی، یعنی ۱۳۳۷ شمسی بود و سه سال از آغاز حفاریهای تیم ایرانی–آمریکایی میگذشت. آنها اتاق به اتاق پیش میرفتند و در همهجا اجساد بهصورت پراکنده دیده میشد. اما آنچه تیم باستانشناسی در طبقهی دوم یک ساختمان سوخته پیدا کرد، شاید تا امروز یکی از بزرگترین اکتشافات باستانشناسی ایران به شمار میآید.
وقتی امامقلی محمدی حسنلویی، یکی از کارگران تیم کاوش، در حال پاکسازی سه اسکلتِ یافتشده در طبقهی دوم بود، ناگهان کلنگش به یک شیء فلزی که زیر یکی از اسکلتها پنهان شده بود خورد. وقتی شیء را بیرون آورد، باورش نمیشد؛ هنوز میدرخشید. با آنکه غبار خاک و خاکستر رویش را پوشانده بود، اما میشد تشخیص داد آنچه در زیر اسکلت و در تمام این ۲۸۰۰ سال پنهان مانده، یک جام طلای بزرگ است.
او بلافاصله جام را به دست گرفت و بهسمت رابرت دایسون، که در چادری استراحت میکرد، رفت و آن را به او نشان داد. دایسون، حیرتزده، به یکی از شگفتانگیزترین اکتشافات باستانشناسی خیره شده بود. ظاهراً همانزمان، در ازای سکوت و اینکه امامقلی ماجرای پیدا شدن جام را به کسی نگوید، پیشنهاد رشوه و پول گزافی میدهد. اما امامقلی نمیپذیرد و جام را به سرپرست ایرانی هیئت نشان میدهد؛ کاری که اگر انجام نمیشد، جام برای همیشه از ایران میرفت و رابرت دایسون هرگز مجبور نمیشد دستش را با جام اینگونه بالا ببرد و آن عکس تاریخی ثبت شود. شاید بتوان با جرأت گفت امامقلی حسنلویی دومین نگهبانی بود که نگذاشت جام حسنلو از سرزمین ایران خارج شود.
جام حسنلو که حالا کمی دفرمه به دست باستانشناسان رسیده بود، مملو از نقشونگارهای اسطورهای و روایت داستانهای افسانهای است. این جام که بهطور کامل از طلا ساخته شده و حدود یک کیلوگرم وزن دارد، قطری نزدیک به ۲۵ سانتیمتر و ارتفاعی حدود ۲۰ تا ۲۱ سانتیمتر دارد. تاریخ ساخت آن را به حدود ۳۰۰۰ سال قبل نسبت میدهند. معلوم نیست این جام در ایران و توسط ماناییها ساخته شده یا توسط اقوام دیگر و بعد به غنیمت به دست ماناییها افتاده است؛ چرا که داستانهای تصویرشده روی جام به فرهنگهای آشوری، حوری و حتی اورارتویی مربوط میشود.
نقشونگارهای روی جام به سه نوار یا سه بخش تقسیم شدهاند. نوار بالایی صحنههای اساطیری و آیینی را نشان میدهد: خدای طوفان ایستاده بر گاو نر با رعدوبرقی در دست، یا خدای خورشید یا آسمان بر ارابهای که گاوهای بالدار آن را میکشند، و در صحنهای دیگر قهرمانی که سه موجود ترکیبی انسان–حیوان را بلند کرده؛ چیزی شبیه گیلگمش در حماسههای بابلی.
در نوار میانی، داستانهای قهرمانی و اساطیری دیده میشود: کشتن شیر، گاو نر، مار غولپیکر، یا تصویر پرندهی بزرگی که ماری را در چنگ گرفته است. در نوار پایینی، ردیفی از مردان نشسته دیده میشوند که جام به دست دارند؛ حیوانات قربانی میشوند یا مردی با کوزهای در حال ریختن آب است. باستانشناسان سالهاست روی این نقشها مطالعه میکنند و هنوز به اتفاقنظر نرسیدهاند که این داستانهای اسطورهای دقیقاً روایتگر چه چیزی هستند.
اما سوراخ عجیب ایجادشده در دو سوی جام، پرده از رازی بزرگ برمیدارد؛ سوراخی که احتمالاً بر اثر برخورد تیری که از کمان رها شده به وجود آمده است.
به ۲۸۰۰ سال قبل برگردیم. مرگ و وحشت دژ را فرا گرفته بود. اجساد در هر گوشهای افتاده بودند، آتش قلعه را میسوزاند و دیوارها و سقفها یکییکی فرو میریختند. در همین آشوب بود که سه سرباز اورارتویی خودشان را به اتاق طبقهی بالا رساندند؛ جایی که اشیای قیمتی نگهداری میشد. هرکدام چیزی برداشتند: یکی استوانهای سنگی با سر طلایی، دیگری دستهای شمشیر برنزی و سومی جام طلای حسنلو را.
همهجا در آتش میسوخت و آنها باید هرچه زودتر اتاق را ترک میکردند. از پلهها بهسمت پایین دویدند، اما در آخرین لحظه یکی از نگهبانان قلعه آنها را دید که جام را ربودهاند. او تیری بهسوی کسی که جام را در دست داشت پرتاب کرد تا مانع فرارشان شود. مهاجم جام را دو دستی گرفته و به شکمش چسبانده بود که ناگهان تیر از جام عبور کرد و در بدنش فرو رفت. همینجا و روی خود جام میتوان دید تیر از کجا وارد شده، جام را شکافته و خارج شده است. مهاجم همان لحظه به زمین افتاد و جام زیر شکمش ماند.
اما فرصت تمام شده بود. سقفهای چوبی دیگر تابِ آتش مهیب را نداشتند و فرو ریختند. هر سه سرباز زیر آواری از آتش و ویرانی مدفون شدند. در واقع، آن مهاجم با مرگ خود و مدفون شدن زیر آوار دژ، نگذاشت آسیب بیشتری به جام طلا برسد؛ هرچند حرارت آتش و وزن آوار باعث شد جام امروز به این شکل دفرمه به دست ما برسد.
در ابتدا باستانشناسان تصور میکردند جسدی که پیدا شده، یکی از نگهبانان قلعه است که میخواسته جام حسنلو را نجات دهد. اما مطالعات بیشتر، بهویژه پژوهشهای مایکل دانتی، ثابت کرد که آن سه نفر سربازان مهاجم بودهاند؛ چیزی که از روی لباسها، کلاهخودها و ادوات جنگیشان کاملاً مشخص است. در واقع، این سرباز ایرانی بود که با شلیک ماهرانهاش مانع خروج این شیء ارزشمند از ایران شد. عجیبتر آنکه ۲۸۰۰ سال بعد، امامقلی محمدی حسنلویی هم با نپذیرفتن رشوهای هنگفت، تیر دیگری بهسوی باستانشناسی شلیک کرد که شاید میخواست جام حسنلو را از ایران خارج کند.