عصر ایران؛ محسن سلیمانی فاخر- در سینمای مستند ایران، نسبت فیلمساز با «بحران» همواره سنجهای برای عیار شجاعت و هوشمندی او بوده است.
مستند «کد ۷۰۰» به کارگردانی مینا قاسمی زواره، فراتر از یک ثبتِ تصویری ساده از پیامدهای یک جنگ دوازدهروزه، فرو رفتن در آوارِ روانیِ خانوادههایی است که میان «امید به بازگشت» و «تمنای یافتن یک قطعه بدن» معلق ماندهاند. قاسمی زواره در این اثر، دست به انتخابی جسورانه زده است؛ او به جای روایتِ کلانِ جنگ، دوربینش را به راهروهای پرتنش و غبارآلود «معراج شهدا» میبرد تا قصهی «امیرحسین» را از میان هزاران قصهی ناتمام، بازخوانی کند.
نخستین و برجستهترین ویژگی «کد ۷۰۰»، فاصلهگذاری هوشمندانهی آن با الگوهای کلاسیک و کلیشهای مستندهای دفاع مقدس یا سینمای پایداری است.
در اینجا خبری از «قدیسسازی» یا بازخوانیِ خصایل شهید نیست. فیلمساز، آگاهانه از ساحتِ اسطوره فاصله میگیرد و به ساحتِ «انسان» و «ماده» نزدیک میشود. روایت فیلم، روایتِ جستوجوی یک «جسد» است؛ جستوجوی قطعهای از گوشت و پوست که قرار است هویتِ از دست رفتهی یک سرباز جوان را به او بازگرداند.
این رویکردِ رئالیستی، لایهای عمیق از صداقت را به فیلم میبخشد که تماشاگرِ امروزی را، که از شعارزدگی گریزان است، با خود همراه میکند. امیرحسین در این مستند، نه یک آیکونِ مذهبی، بلکه جوانی از طبقه متوسط یا فرودست است که قربانیِ خشونتِ عریانِ جنگ شده و حالا خانوادهاش در پیِ بازپسگیری کالبد او از دهانِ بلعندهی جنگ هستند.
یکی از درخشانترین ابعاد مستند، حضورِ «ناظر و فعال» فیلمساز است. فیلمساز صرفاً یک مشاهدهگرِ پشتِ لنز نیست؛ او در لحظاتی که دوربین منع میشود، یا در دقایقی که تلخیِ واقعه از توانِ تحمل خارج است، دست از ثبت برنمیدارد.
حضور پنهانی دوربین در برخی سکانسها، نه از روی کنجکاویِ زرد، بلکه برای ثبتِ «حقیقتِ عریان» در گلوگاههای اداری و شناسایی معراج است. نمایشِ تلاشهای مسئولانهی زنی در معراج که در میانِ هیاهو و ضجهها، به دنبال حلِ گرههای شناسایی است، به فیلم وجهی انسانی و سیستمی بخشیده که پیش از این کمتر در قابِ سینما دیده بودیم. این بخش، کلیشهی «کارمندِ بیتفاوت» را میشکند و مسئولیتپذیری را در دلِ فاجعه به تصویر میکشد.
اما نکتهی طلایی و تاملبرانگیز فیلم که آن را از یک گزارشِ سوزناک فراتر میبرد، نسبتِ میان «یافتن جسد» و «اعادهی حیثیت» است. خانوادهی امیرحسین، فراتر از غمی که بر شانه دارند، با یک فشارِ اجتماعیِ خردکننده در روستایشان دستبهگریباناند.
شایعهی «متواری شدن» یا «فرار» سرباز، زخمی عمیقتر از مرگ بر جانِ این خانوادهی محجوب شمالی نشانده است. در اینجا، یافتنِ حتی قطعهای کوچک از پیکر شهید، دیگر تنها تسلای دلِ مادر نیست، بلکه یک «انگزداییِ حیاتی» است.
فیلمساز به خوبی نشان میدهد چگونه یک سندِ فیزیکی (جسد)، میتواند شرفِ یک خانواده را در برابر قضاوتهای ناعادلانهی جمعی بازگرداند. این لایه از فیلم، نقدی تند و تیز به ساختارِ قضاوتهای اجتماعی در زمانهی بحران است.
با این حال، «کد ۷۰۰» از منظرِ تجربهی تماشای مستمر، با چالشی جدی روبرو ست. حجمِ بالای شیون، زاری و صداهای گوشخراشِ برخاسته از عمقِ سوگ در حاشیه صوتی فیلم، اگرچه «واقعی» است، اما در بسیاری از لحظات از مرزِ «تأثیرگذاری» عبور کرده و به «آزارِ مخاطب» بدل میشود.
این حجم از فرکانسهای صوتیِ دردناک، ممکن است باعث شود تماشاگر برای محافظت از روانِ خود، از محتوای فکری و تحلیلِ زیرپوستی فیلم فاصله بگیرد. اکاش فیلمساز با بهرهگیری از تمهیداتِ تدوین و صداگذاری، کمی از این غلظتِ شنیداری میکاست تا مخاطب فرصتِ بیشتری برای اندیشیدن به «چراییِ» این رنج داشته باشد، نه فقط «چگونگیِ» آن.
در پایان، استعارهی «پنکه» در سکانسهای نهایی، شاهبیتِ تصویریِ مستند است. پنکهای که در کنار خانوادهای مستأصل، خاموش و بیکارکرد مانده بود، با پیدا شدنِ جسد و رسیدنِ خبرِ قطعی، انگار جان میگیرد و شروع به وزش میکند.
این وزش، نمادی از جریان یافتنِ دوبارهی زندگی (حتی تلخ) و آرامشی است که از پسِ «یقین» میآید. «کد ۷۰۰» سندی معتبر و شجاعانه است که ثابت میکند جنگ، تنها در خطِ مقدم جریان ندارد؛ جنگ تا روزی که آخرین استخوان به خاک سپرده نشود، در راهروهای معراج و در خانههای چشمانتظار، با بیرحمی تمام ادامه دارد. مینا قاسمی زواره با این فیلم، نه تنها پاسداشتی برای شهدای گمنامِ این نبردِ دوازدهروزه ساخت، بلکه جایگاه سینماگرِ زن را در خطِ مقدمِ روایتهای دشوار تثبیت کرد.