عصر ایران؛ سمانۀ ناظریان*- در ماههای اخیر، همزمان با تشدید مباحث مربوط به «جنگ روایتها»، نقش رسانهها در شکلدهی به ادراک عمومی از هویت ملی، سرمایههای مشترک و انسجام اجتماعی بیش از گذشته مورد توجه قرار گرفته است.
در بسیاری از تحلیلهای منتشرشده، بر تلاش برخی رسانههای معارض برای تضعیف احساس تعلق شهروندان به هویت، نمادها و سرمایههای ملی تأکید شده است.
این تحلیلها بهدرستی اهمیت سرمایه اجتماعی و پیوند مردم با داشتههای مشترک ملی را یادآور میشوند.
با این حال، به نظر میرسد برای فهم کامل این مسأله، لازم است در کنار عوامل بیرونی و روایتهای رسانهای، به برخی عوامل درونی نیز توجه شود؛ عواملی که به کیفیت حکمرانی، اعتماد نهادی و تجربۀ زیستۀ شهروندان، نخبگان و سرمایههای انسانی کشور بازمیگردند.
از این منظر، بحث جنگ روایتها میتواند مدخلی برای گفتوگو درباره پیوند میان اعتماد نهادی، سرمایۀ انسانی و انسجام ملی باشد.
در این میان، پرسش مهمی وجود دارد که شاید تکمیلکننده این بحث باشد: آیا فرسایش احساس تعلق شهروندان صرفاً محصول روایتسازی رسانههای بیرونی است یا بخشی از آن به تجربه زیسته مردم، نخبگان، متخصصان، مدیران و کیفیت حکمرانی در درون کشور بازمیگردد؟
بیتردید، بخشی از جنگ روایتها معطوف به تضعیف همین احساس تعلق است. هنگامی که دستاوردهای علمی، زیرساختی، فرهنگی و ملی از مردم جدا انگاشته شوند و به عنوان اموری بیگانه با جامعه معرفی گردند، پیوند میان شهروندان و سرمایههای ملی آسیب میبیند و زمینه برای فرسایش هویت جمعی فراهم میشود.
در ادبیات حکمرانی، میان «هویت ملی» و «اعتماد نهادی» تفاوتی بنیادین وجود دارد. هویت ملی به احساس تعلق افراد به کشور، مردم و سرنوشت مشترک اشاره دارد؛ اما اعتماد نهادی به میزان باور شهروندان و نخبگان به کارآمدی، عدالت، شفافیت، پاسخگویی و شایستهسالاری در ساختارهای اداره کشور مربوط میشود.
آنچه امروز باید مورد توجه قرار گیرد، صرفاً گسست از هویت ملی نیست، بلکه نشانههایی از فرسایش اعتماد نهادی است؛ پدیدهای که در صورت تداوم، میتواند سرمایه اجتماعی، احساس تعلق و حتی تابآوری ملی را نیز تحت تأثیر قرار دهد.
بسیاری از مدیران، متخصصان و نیروهای کارآمد کشور که سالها برای توسعه و پیشرفت ایران تلاش کردهاند، نه از مردم و نه از ایران فاصله گرفتهاند. آنان همچنان خود را متعلق به این سرزمین میدانند و نسبت به آینده آن دغدغه دارند. آنچه موجب رنج و دلسردی آنان شده، مشاهده شکاف میان شایستگی و فرصت، میان مسؤولیتپذیری و پاداش و میان خیر عمومی و برخی سازوکارهای تصمیمگیری است.
پژوهشهای حوزه حکمرانی و تجربۀ بسیاری از کشورها نشان میدهد که اعتماد عمومی بیش از آنکه تابع رضایت از همه نتایج باشد، تابع احساس عدالت در فرآیندهاست. شهروندان و نخبگان زمانی با نهادها همراهی میکنند که اطمینان داشته باشند قواعد تصمیمگیری برای همگان یکسان است و فرصتها بر پایه شایستگی، نه ترجیحات غیرشفاف، توزیع میشود. از این منظر، عدالت رویهای یکی از مهمترین زیرساختهای اعتماد نهادی به شمار میرود.
هنگامی که سرمایه انسانی احساس کند عملکرد حرفهای، نوآوری، صداقت و مسئولیتپذیری الزاماً به رسمیت شناخته نمیشود، مسأله را نمیتوان صرفاً در چارچوب جنگ روایتها تحلیل کرد. در چنین شرایطی، بخشی از مسئله به کیفیت حکمرانی، نظام ارزیابی عملکرد، سازوکارهای انتصاب، عدالت سازمانی و نحوۀ بهرهگیری از سرمایه انسانی بازمیگردد.
واقعیت آن است که انسجام ملی صرفاً با نقد روایتهای بیرونی تقویت نمیشود؛ بلکه با حفظ امید، انگیزه و احساس اثرگذاری در میان نیروهای کارآمد کشور نیز تقویت میشود. هر اندازه که سرمایۀ انسانی احساس کند دیده میشود، مورد اعتماد است و میتواند در ساختن آینده نقشآفرین باشد، همان اندازه پیوند میان مردم، نخبگان و سرمایههای ملی نیز مستحکمتر خواهد شد.
از این منظر، بازسازی اعتماد نهادی نیازمند توجه همزمان به دو جبهه است: صیانت از هویت و سرمایههای ملی در برابر روایتهای مخرب، و اصلاح سازوکارهایی که اعتماد نهادی را تضعیف میکنند.
بازسازی اعتماد نهادی بیش از آنکه نیازمند پروژههای تبلیغاتی باشد، نیازمند اصلاح قواعد بازی در نظام حکمرانی است؛ قواعدی که تعیین میکنند فرصتها چگونه توزیع میشوند، تصمیمها چگونه اتخاذ میشوند و عملکردها چگونه مورد ارزیابی قرار میگیرند.
اگر بپذیریم که اعتماد نهادی یکی از زیرساختهای اصلی انسجام ملی و تابآوری اجتماعی است، آنگاه بازسازی آن نیازمند مجموعهای از اصلاحات ساختاری، مدیریتی و نهادی خواهد بود. اصلاحاتی که نه در سطح شعار، بلکه در سطح قواعد، رویهها و سازوکارهای تصمیمگیری قابل پیگیری باشند.
در این چارچوب، چند راهبرد عملی و قابل دفاع قابل طرح است:
نخست، تقویت شایستهسالاری و شفافیت در نظام انتصابها؛ به گونهای که تخصص، تجربه، عملکرد و سلامت حرفهای بیش از روابط و ملاحظات غیرتخصصی تعیینکننده فرصتهای مدیریتی باشد. این مهم می تواند از طریق انتشار عمومی معیارهای انتصاب مدیران، استقرار بانک ملی مدیران و الزام دستگاهها به ارائه گزارشهای مستند درباره دلایل انتخاب مدیران ارشد دنبال گردد.
دوم، استقرار نظامهای ارزیابی عملکرد مبتنی بر شاخصهای روشن، قابل سنجش و عادلانه؛ به نحوی که میان مسئولیتپذیری، نوآوری و پاداش، ارتباطی معنادار برقرار شود. تحقق این هدف مستلزم طراحی نظام ارزیابی مبتنی بر شاخصهای خروجیمحور و انتشار دورهای نتایج عملکرد مدیران برای نهادهای ناظر و ذینفعان است.
سوم، ایجاد سازوکارهای مؤثر برای مشارکت نخبگان، متخصصان و مدیران باتجربه در فرآیندهای تصمیمسازی؛ زیرا احساس اثرگذاری یکی از مهمترین منابع تولید اعتماد نهادی است. چنین مشارکتی می تواند از طریق تشکیل شوراهای مشورتی تخصصی فرابخشی، بهرهگیری نظاممند از شبکه خبرگان و ایجاد بسترهای رسمی برای دریافت و پیگیری پیشنهادهای کارشناسی در سطوح مختلف تصمیمگیری دنبال گردد.
چهارم، تقویت پاسخگویی و شفافیت در نهادهای عمومی؛ چرا که اعتماد اجتماعی بیش از هر چیز از مسیر شفافیت، انصاف و مسئولیتپذیری بازسازی میشود. این رویکرد مستلزم انتشار منظم گزارش عملکرد دستگاهها، اعلام عمومی میزان تحقق اهداف و ایجاد سازوکارهای مؤثر برای پاسخگویی مدیران نسبت به نتایج تصمیمات و اقدامات خود است.
پنجم، توجه راهبردی به سرمایه انسانی به عنوان مهمترین دارایی کشور؛ سرمایهای که حفظ، توانمندسازی و بهرهگیری صحیح از آن باید در کانون سیاستگذاریهای توسعهای قرار گیرد. تحقق این مهم نیز در گرو طراحی نظام ملی جانشینپروری، توسعه مسیرهای شغلی مبتنی بر شایستگی، حمایت از نخبگان و کاهش موانع مشارکت نیروهای متخصص در عرصههای مدیریتی و اجرایی است.
تجربه بسیاری از کشورها نشان میدهد اعتماد نهادی نه با تبلیغات و نه با توصیههای اخلاقی بازسازی میشود، بلکه محصول تجربه مکرر عدالت، شفافیت، پاسخگویی و فرصت برابر است. شهروندان، نخبگان و مدیران زمانی به نهادها اعتماد میکنند که میان گفتار و عمل، وعده و اجرا، و شایستگی و فرصت، نوعی انسجام و سازگاری مشاهده کنند. از این رو، بازسازی اعتماد نهادی بیش از آنکه یک پروژه رسانهای باشد، یک فرآیند بلند مدت حکمرانی و نهادی است.
شاید امروز بیش از هر زمان دیگری لازم باشد در کنار توجه به جنگ روایتها، به مسئله بنیادینتری نیز اندیشید: چگونه میتوان اعتماد نهادی را بازسازی کرد؟ زیرا هیچ سرمایهای برای یک کشور راهبردیتر از سرمایه انسانی توانمند، متعهد و دغدغهمند آن نیست.
اگر سرمایه انسانی احساس کند دیده میشود، شنیده میشود و امکان اثرگذاری در فرآیندهای توسعه و تصمیمسازی را دارد، نه تنها اعتماد نهادی تقویت خواهد شد، بلکه سرمایه اجتماعی، هویت ملی و انسجام اجتماعی نیز پشتوانهای عمیقتر و پایدارتر خواهند یافت.
در نهایت، مهمترین سپر یک کشور در برابر جنگ روایتها نه صرفاً قدرت رسانهای، بلکه کیفیت حکمرانی و میزان اعتماد شهروندان به نهادهای آن است. هر اندازه فاصله میان شایستگی و فرصت، گفتار و عمل، و وعده و اجرا کاهش یابد، سرمایه اجتماعی نیز تقویت خواهد شد. در چنین شرایطی، جامعه نه تنها در برابر روایتهای مخرب مقاومتر میشود، بلکه خود به تولیدکننده روایتهای معتبر، امیدبخش و توسعهگرا تبدیل خواهد شد؛ روایتهایی که نه از تبلیغ، بلکه از تجربه زیسته عدالت، کارآمدی، مشارکت و امکان اثرگذاری در ساختن آیندهای مشترک برای ایران سرچشمه میگیرند.
----------------------
*پژوهشگر حوزه حکمرانی، ارتباطات و سرمایه انسانی، مدرس دانشگاه