عصرایران؛ احسان محمدی- «ما داریم تاوان زندگی شکستخورده بعضی از هموطنانمان را در خارج از کشور میدهیم!» این جمله را از چند نفر این روزها شنیدهام. میگویند «بعضی» از آنها که بدون هیچ مهارت و تخصصی با رویای یک زندگی ایدهئال و بینقص مثل فیلمهای هالیوودی (یک خانه بزرگ ویلایی با چمن یکدست، سگی خوشحال و دو سه بچهی موطلایی، باربکیو و دورهمی با نوشیدنیهای فراوان، حساب بانکی سرشار از دلار بدون کار کردن زیاد و ...) مهاجرت کردند، حالا که با تلخیهای مهاجرت و سختیهای زندگی در آنسوی دنیا مواجه شدهاند، دارند انتقام ناکامیشان را از ما میگیرند.
برای همین دست به دامن «ترامپ» شدند تا به ایران حمله کند و برگردند اینجا شاید رویایشان عملی شد، آن هم با کباب و دوغ و نعنای اصل وطنی! آنها نه فقط از کشته شدن هموطنانشان – حتی دخترکان دبستانی مدرسه میناب- ناراحت نیستند بلکه میرقصند، پرچم اسرائیل را تکان میدهند و از ترامپ تشکر میکنند و بیصبرانه منتظر بمباران نیروگاههای برق هستند. ولی حالا بعد از 24 روز جنگ و سقوط نکردن حکومت، ناراضی هستند و گله و شکایت میکنند که «چرا در ایران سر کار میروید؟»، «چرا تسلیم نمیشوید؟»، «ما از ترامپ خواستیم حمله کند و ایران و شما را نجات بدهد؟»، «دارید ما را خسته و ناامید میکنید!» و ...
یاد حکایت تلخی از کتاب «یادداشتهای پنجساله» نوشته «گابریل گارسیا مارکز» افتادم که «بهمن فرزانه» فقید به شیوایی ترجمه کرده است. «گابو» در صفحه 109 این کتاب به قول خودش «وحشتناکترین» و «بشریترین» داستانی که در عمرش شنیده است را نوشته. «ریکاردو مونیوس سوآئی» کارگردان و فیلمنامهنویس اسپانیایی که در جوانی به دلیل فعالیتهای سیاسی زندانی شده بود، داستان یک زندانی جمهوریخواه را برای مارکز تعریف کرد که او آن را «متاثر کنندهترین داستانی که به عمر شنیده» لقب میدهد.
مارکز مینویسد: «جوخه اعدام در سپیدهدمی بسیار سرد او [مرد جمهوریخواه] را از سلول زندان بیرون میکشد. همگی مجبور بودند پای پیاده روی برفها پیش بروند و به محل اعدام برسند. سربازان همگی پالتوهای ضخیم به تن و دستکش به دست و کلاه به سر داشتهاند و با این حال از آن سرمای کُشنده سراپا میلرزیدهاند. زندانی فلکزده که فقط یک کت پاره پاره به تن داشته، بدن منجمد خود را پشت سر هم مالش میداده و با صدای بلندی از سرمای مهلک مینالیده است. در لحظهای فرمانده جوخه اعدام که از آن همه آه و ناله کلافه شده بوده به طرف او فریاد کشیده: «بس کن! به خاطر این سرما اینقدر مظلومانه آه و ناله نکن. ما را بگو که باید تمام این راه را در این سوز و سرما پای پیاده برگردیم!»
بعضی از آنها که آن سوی دنیا جای امن نشستهاند و از توی گوشی و تلویزیون دارند جنگ را مثل یک فیلم سینمایی سرگرمکننده میبینند و با خیال راحت میگویند: «تقصیر شماست که دارید مقاومت میکنید»، «اصلاً مهم نیست ایران ویران شود، زیرساختها نابود شود، نیروگاه و پالایشگاه خاکستر شود، ما بهترش را میسازیم!» و ... با لحن همان فرمانده «منت» میگذارند که «شما هم دارید زیادی آه و ناله میکنید! بالاخره جنگ تبعات دارد، ما را نمیبینید که چند روز تعطیل به خاطر شما به خیابان آمدیم و از ترامپ خواستیم حمله کند؟»
ما را ببخشید که زیر موشک و بمباران هر شبه، اندازه کافی قدردان جانفشانی شما برای وطن نیستیم!