عصر ایران - این مقاله به قلم فیلمساز با سابقه علیرضا داوودنژاد به صورت اختصاصی در اختیار سایت عصر ایران قرار گرفته است:
تقدیم به رضا عطایی
در بابِ زوالِ فاعلیت و بازگشت به «امضای انسانی» در عصرِ ابتلا به «خودکاری» ابزار
تاریخِ تراژدیهای بشری همواره با خون، فریاد و هیاهو همراه بوده است؛ اما هولناکترین جنایتِ قرنهای اخیر، نه در میدانهای جنگِ کلاسیک، که در بطنِ تمدنی رخ داده است که خود را «عصر پیشرفت» مینامد.
این جنایت که از اواسط قرن نوزدهم میلادی نطفه بست، امروز در سکوتی مرگبار و در پسِ درخششِ خیرهکنندهی نمایشگرها به اوج رسیده است. سخن تنها از انهدامِ فیزیکی کالبد بشر نیست، بلکه سخن از زوالِ تدریجیِ «ماهیتِ انسانی» است. ادعای این نوشتار صریح و گزنده است: ماشین، چه در هیبتِ آهنِ سردِ جادهها و چه در ساحتِ کدهای نامرئیِ هوش مصنوعی، به قاتلِ بلامنازعِ بشر بدل شده است.
این هیولا دو استراتژی متفاوت برای نابودی ما دارد: او یا در یک آن، کالبد ما را در تصادفات متلاشی میکند، یا با ظرافتی مسموم و موریانهوار، «اراده»، «خلاقیت» و «نطق» ما را ذرهذره به مسلخ میبرد تا از ما کالبدی زنده اما تهی از معنا باقی بگذارد.
برخلاف تصور عمومی که بحرانِ ماشین را محصولِ دهههای اخیر میداند، عصر تسلط ماشین بر انسان ریشه در اعماق قرن نوزدهم و انقلاب صنعتی دارد. این نبرد نابرابر زمانی آغاز شد که «سرعت» و «تولید انبوه» به عنوان خدایان جدید، جایگزین «کیفیتِ زیست» و «صنعتِ دست» گشتند. ماشین در ابتدا به عنوان خادمی برای رهاییِ بشر از رنجِ کارِ بدنی رونمایی شد، اما بهسرعت به اربابی بدل گشت که انسان را به زائدهای از پیچ و مهرههای خود تبدیل کرد.
اگر در قرن نوزدهم، ماشین با دود و اصطکاک، جسم کارگر را در کارخانههای نساجی و معادن زغالسنگ فرسوده میکرد، امروز در قرن بیست و یکم، همان ماشین در کالبدِ الگوریتمهای پیچیده، روح و ذهنِ انسان را هدف گرفته است. انتقال از «ماشین مکانیکی» به «ماشین دیجیتال»، تنها تغییرِ ابزار قتل است، نه تغییرِ نیتِ قاتل. ماشین در هر دو عصر به دنبال حذفِ «امرِ انسانی» (که با خطا، شهود و کندی همراه است) به نفعِ «امرِ بهینه» (که سرد، دقیق و بیروح است) بوده است. این یعنی انسان باید کشته شود تا ماشین بهتر کار کند.
آشکارترین تجلیِ این قتل، برخوردِ خشنِ آهن و گوشت در جادههاست. تصادفات رانندگی، صریحترین شکلِ پسگرفتنِ حقِ حیات از انسان توسط ساختهی دستِ خودش است. برای ما در جغرافیای ایران، این تراژدی ابعادی تاریخی و به غایت دردناک دارد. ورود ماشین به ایران هرگز یک «انتخابِ فرهنگی» یا مسیری طبیعی برای توسعه نبود، بلکه یک «تحمیلِ تکنولوژیک» بود که از بدو ورود، بوی مرگ و خون میداد.
نقطه آغاز این مقتولیت، با نام «ماشیندودی» گره خورده است. ورود این غول آهنی در دوره ناصری، اولین مواجههی هولناک ایرانیان با پدیدهای بود که جان را به بهای سرعت میگرفت. اولین سوانح منجر به قتل در تاریخ مدرن ما، نه در میدان جنگ، که زیر چرخهای همین ماشیندودیِ مسیر تهران-شهرری رخ داد. مردمانی که پیش از آن با گامهای خود در جادهها حرکت میکردند، ناگهان با جسمی مواجه شدند که ترمز و عاطفه نداشت.
این روند در خلال جنگهای جهانی به فاجعهای ملی تبدیل شد. هنگامی که ایران به «پل پیروزی» متفقین بدل گشت، جادههای بکر، خاکی و کوهستانی ما زیر چرخِ هزاران کامیون سنگین و جنگافزار وارداتی، به شریانهای مرگ بدل گشتند.
ماشینِ وارداتی، بدون آنکه با فرهنگِ رانندگی، زیرساختِ جادهای و زیستجهانِ ایرانی پیوند بخورد، به هیولایی تبدیل شد که «مرگِ یکباره» را به بخشی از آمار روزمره و ملالآورِ ما بدل کرد. سربازان بیگانه و رانندگانِ بیپروا بر جادههایی میتاختند که متعلق به آنها نبود و جانِ ایرانیانی را میگرفتند که ماشین برایشان هنوز یک معمایِ مرگبار بود.
این سنتِ قتلِ عام فیزیکی، از ماشیندودی آغاز شد و در جادههای پل پیروزی تثبیت گشت و متأسفانه تا امروز با خودروهای بیکیفیت و ناایمن ادامه یافته است؛ گویی ماشین در این سرزمین مأموریت دارد تا کالبدِ انسان را پیش از آنکه فرصتِ نطق و اندیشه بیابد، در یک لحظه متلاشی کند.

هولناکتر از مرگِ ناگهانی در جاده، «استحالهی تدریجی» روح است که زیر پوستِ براقِ زندگی دیجیتال جریان دارد. ماشینِ امروز با وعدهی فریبندهی «راحتی» و «دقت»، مانند یک اسیدِ ملایم، پیوندهای هویتِ زنده را میگسلد. این قتلِ خاموش در سه جبهه عمل میکند:
ماشین به ما میگوید چه بشنویم، چه ببینیم و چگونه حرف بزنیم، «اراده» به یک شوخیِ تلخ بدل میشود. الگوریتمها با طبقهبندیِ روانی ما، آینده را پیشخور میکنند. این یعنی مرگِ ذرهذرهی اختیار در پایِ بتِ «بهینهسازی».
جایگزینیِ شهود با آمار: انسان با «شهود»، «اخلاق» و حتی «خطاهای معنادار» تعریف میشود. ماشین، این تثلیثِ انسانی را با «دادههای آماری» جایگزین میکند. او به ما میگوید چه چیزی «بهینه» است، نه اینکه چه چیزی «درست» یا «زیبا» است. هر بار که ما ندای درون خود را به نفعِ خروجیِ یک اپلیکیشن سرکوب میکنیم، تکهای از روحِ خود را در قبرستانِ سردِ کلاندادهها دفن کردهایم.
نطق، تنها ابزارِ تمایز انسان از سایر موجودات و مبنای اصلیِ قراردادهای اجتماعی و آفرینشِ فرهنگ است. ماشینِ امروز با تقلیدِ بینقص از گفتارِ انسانی، در حالِ «مصادرهی نطق» است. او کلمات را از معنا تهی کرده و آنها را به احتمالاتِ آماری تقلیل میدهد. وقتی ماشین به جای انسان نطق میکند، تداعی معانی را در ذهن ما مدیریت میکند.
او افکار را به گفتار، و گفتار را به عاداتِ ما بدل میکند، اما این بار نه برای سرنوشتی که خودمان رقم میزنیم، بلکه برای اهدافی که «صاحبانِ سرورها» طراحی کردهاند. نطقِ ماشینی، نطقی بیخون و بیتجربه است. وقتی ما واژگان ماشین را برای توصیفِ حالات خود به کار میبریم، در واقع در حالِ «واگذاریِ سنگرِ بیان» هستیم. اینجاست که انسان از یک «سوژهی خلاق» به یک «آبجکتِ مصرفکننده» تبدیل میشود که حتی رویاهایش نیز توسط الگوریتمها دیکته و مهندسی شده است.
بشر امروز در میانهی معرکهای حیاتی ایستاده است که یک سوی آن «هویت زنده، فعال و خلاق» و سوی دیگر آن «انفعال و تقلید» است. ماشین، ذاتا موجودی «مقلد» است؛ او از گذشته تغذیه میکند تا آینده را پیشبینی کند. اما انسانِ زنده، موجودی است که میتواند «امرِ نو» بیافریند و قاعده را بر هم بزند.
قتلِ ذرهذره زمانی کامل میشود که انسان نیز مانند ماشین، به موجودی مقلد بدل شود؛ موجودی که دیگر «امضای منحصربهفرد» ندارد و تنها تداعیگرِ میانگینِ دادههای قبلی است. در چنین جهانی، خلاقیت به «ترکیبِ مجددِ دادهها» تقلیل مییابد و اصالت رنگ میبازد. اگر ما امضای خود را پایِ هستی نزنیم، ماشین با کمال میل این خلاء را پر خواهد کرد و به جای ما امضا خواهد زد.

در زمانهای که ماشین از پوستِ ما فراتر رفته و به بخشی از دستگاهِ عصبی و ادراکی ما بدل شده است، سخن گفتن از حذفِ تکنولوژی سادهانگاری است. ما در عصرِ «ابتلا و ناگزیری» هستیم. چارهی بشر در این فضای اشغالشده، در سه راهبردِ وجودی نهفته است:
۱. آگاهی بر مرز:
نخستین گامِ نجات، شناساییِ مرزهای وجودی است. باید بدانیم ماشین کجای وجود ما تمام میشود و «منِ انسانی» از کجا آغاز میگردد. ما باید «قضاوت» را به عنوان ساحتِ غیرقابل تفویضِ بشر، برای خود نگه داریم. اگر ماشین برای ما اطلاعات جمعآوری میکند، ما باید مسئولیتِ نهاییِ انتخاب را بر عهده بگیریم. قضاوت، تنها سنگری است که نباید تسلیمِ هیچ پردازندهای شود.
۲. تقویتِ شهود در برابرِ داده:
باید آگاهانه به سراغِ قلمروهایی رفت که ماشین در آنها ناتوان است. هنرِ ناب، شهودِ قلبی، عشقِ بیدلیل و فداکاریهای غیرمنطقی، قلمروهایی هستند که هیچ کدی نمیتواند آنها را فتح کند. بشر باید «غیرقابلپیشبینی بودن» خود را حفظ کند. ماشین بر اساس «احتمال» کار میکند؛ انسانِ زنده کسی است که بتواند برخلافِ احتمالاتِ آماری، «انتخابِ ناممکن» را رقم بزند.
۳. بازگشت به «امضا» به مثابهی مسئولیت:
امضا در اینجا به معنایِ پذیرشِ تمامعیارِ تبعاتِ عمل است. ماشین هرگز مسئولیتِ اعمالش را نمیپذیرد. چارهی بشر در این است که دوباره مسئولیتِ تمامعیارِ زندگی، خطاها و انتخابهایش را بر عهده بگیرد. انسانی که میگوید «من این کار را کردم چون به آن باور داشتم»، حتی اگر غلط باشد، هنوز از انسانی که از دستورِ الگوریتم پیروی کرده، زندهتر است.
ماشین، انسان را میکشد؛ گاه با برخوردِ خشنِ آهنِ وارداتی در مسیرِ ماشیندودی و جادههای پلِ پیروزی، و گاه با نرمیِ الگوریتمهای پنهان در گوشیهای هوشمند. او با حذفِ «رنجِ انتخاب»، «لذتِ بودن» را از ما میگیرد. این مقتولیت، سرنوشتِ محتومِ ما نیست، مگر آنکه خود تسلیم شویم.
برای مقابله با این قتلِ عامِ فیزیکی و روانی، باید علیه این راحتیِ مسموم شورید. باید حقِ خطا کردن، حقِ رنج کشیدن برای فهمیدن، و حقِ تصمیمگیریهای غیربهینه اما انسانی را بازپس گرفت. در این نبرد، هر کلمهی اصیلی که از نطقِ صادقانه و رنجکشیدهی یک انسان برمیآید، خنجری است بر قلبِ این ماشینِ قاتل.
ما باید دوباره بیاموزیم که «امضا» کردن، تنها یک حرکتِ دست یا یک تاییدِ دیجیتال نیست؛ بلکه اعلامِ حضورِ یک ارادهیِ زنده، بیدار و مستقل در برابرِ هجومِ بیارادهی آهن، داده و الگوریتم است. تنها با حفظِ این امضای شخصی و نطقِ مستقل است که میتوانیم از این قتلگاهِ مدرن جانِ سالم به در ببریم و دوباره لرزشِ زیبایِ زندگی را در رگهای تمدن احساس کنیم.
ماشین شاید بتواند حرکت را تقلید کند، اما هرگز نمیتواند «بودن» را تجربه کند؛ مگر آنکه ما آگاهانه جای خود را به او بدهیم. پس، نگذاریم که حضور زنده ، فعال و خلاق انسانی یعنی امضای ما، زیرِ پایِ ارادهی ماشین محو شود.