عصر ایران ؛ علی نجومی ــ روزگاری بود که عطش تاریخ سینمای ایران تمام وجودم را فرا گرفته بود. رفتوآمد هفتگی به فیلمخانه ملی در میدان بهارستان، تبدیل به روتین زندگیام شده بود. در این رفتوآمدها خیلی پیش میآمد که در راهروهای وزارت فرهنگ و ارشاد به سینماگران شناختهشده بربخورم که معمولاً استکان چای به دست، روی یکی از صندلیهای چوبی آن زمانِ فیلمخانه لم داده بودند و از خاطرات تمامنشدنیشان با هنر هفتم صحبت میکردند.

یکی از شنیدنیترین این خاطرات را از کیومرث پوراحمد به یاد دارم. کیومرثخان با لهجه شیرین اصفهانی تعریف میکرد که: «سال ۱۳۶۵ خیلی حال دلم خوب نبود. ذهنم یه جورایی قفل شده بود و این برای یک سینماگر و هنرمند خبر بدیه. یه روز دلمو زدم به دریا و زنگ زدم به عباس کیارستمی که اگه میخوای فیلمی بسازی و فیلمبرداری خارج از تهرون داری، منم با خودت به عنوان دستیار ببر. تهرون داره خفهام میکنه.»
عباسخان هم، علیرغم اینکه جایگاه پوراحمد به عنوان یک فیلمساز تثبیت شده بود، روی دوست نازنین خودش را زمین نمیاندازد و او را همراه خودش میبرد. اسم فیلم «خانه دوست کجاست» بود و داستان هم برمیگردد به پاییز سال ۱۳۶۵؛ زمانی که گروه راهی روستای کوکر در استان گیلان میشوند. بعد از بالغ بر ۳۰ جلسه فیلمبرداری، اواخر آبان کار تمام میشود و گروه راهی تهران میشوند.
همه خوشحال بودند از اینکه روایت بهنوعی نئورئالیستی کیارستمی از تلاش کودک قهرمان فیلم برای نجات همکلاسیاش از یک دردسر بزرگ را ساختهاند و احتمالاً فیلم موفقی خواهد شد و از این داستانها.
اما روی میز تدوین، عباس کیارستمی و چنگیز صیاد متوجه حقیقت تلخی میشوند و آن اینکه جاهایی از فیلم لکه برداشته است. خبر ناگواری بود و این یعنی اکیپ باید دوباره شال و کلاه کنند و راه بیفتند و بروند کوکر.
یکی از سکانسهای فیلم که صدمه خورده بود، مربوط به پیرزنی بود که برای شهادت دادن درباره شلوار نعمتزاده باید همراه احمدپور به جایی برود. اما متأسفانه این خانم در فاصله این چند ماه فوت شده بود.

گروه فیلمبرداری بلافاصله دستبهکار میشوند و خانم سالخورده دیگری را پیدا میکنند، اما از بد حادثه او قدری بدقلق بود و باید سر کیسه را شل میکردند تا خانم حاضر به بازی شود و اسکناسهای ۱۰۰ تومانی آن موقع کار خود را میکنند و داستان هم به خوبی و خوشی تمام میشود.
فیلم در سال ۱۹۸۹ از جشنواره لوکارنو در سوئیس جایزه پلنگ برنزی را برد و در شناخته شدن عباس کیارستمی به عنوان فیلمسازی صاحب ذوق و قریحه نقشی بسزا داشت.
از مجموعه مشاهیر جاوادنه ایران، توران میرهادی را اینجا ببینید و بشنوید
اما خب، اگر بخواهیم کمی درباره اطلاعات بیوگرافیگونه عباسخان بدانیم، باید بگویم که: روز اول تابستان سال ۱۳۱۹ در تهران به دنیا آمد. خانواده پدریاش اصالتاً از کیارستمیهای میگون در شمال تهران بودند. در دبستان جم، که هنوز هم برقرار است، در قلهک درس خواند. کمکم عاشق نقاشی شد و بعدتر در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران نقاشی خواند، البته بیشتر گرافیک برایش جذاب بود.
در اواسط دهه ۱۳۴۰ شروع کرد به ساخت فیلمهای تبلیغاتی و تیتراژ فیلم و یکی از مهمترین و ماندگارترین کارهایش در آن زمان، ساخت تیتراژ فیلم «قیصر» ساخته جاودان مسعود کیمیایی در سال ۱۳۴۸ بود؛ فیلمی که تاریخ سینمای ایران را ورق زد.
اینجا هم اتفاق جالبی میافتد که شنیدنش خالی از لطف نیست. وقتی فیلم «قیصر» ساخته شده بود، در یک نمایش خصوصی عباس کیارستمی نشست کنار دوست نازنینش، یعنی مسعود کیمیایی، و بعد از دیدن فیلم، عباسخان یک تصمیم شجاعانه گرفت و به کیمیایی گفت: «مسعود، این فیلم مهمی میشه. اجازه بده من براش یه تیتراژ فوقالعاده بسازم، فقط نپرس چی.»
کیمیایی هم قبول میکند و دو حلقه نگاتیو به کیارستمی میدهد و حالا عباسخان باید قدر این فرصت طلایی را بداند.
اگر «قیصر» را دیده باشید و تیتراژ اول فیلم یادتان باشد، ما خالکوبیهای شخصیتهای شاهنامه را روی دستها و بازوان آدمهایی میبینیم که چهرهشان مشخص نیست و این خالکوبیها به نوعی قصه فیلم را روایت میکنند و ساختار تراژدیگونه آن را برملا میکنند.
کیارستمی، به اعتراف خودش، تا آن زمان حداکثر خالکوبیای که دیده بود مربوط میشد به روی انگشت یا مچ دست افراد و اصلاً خالکوبیهای بزرگ، که عموماً مربوط به جاهلهای آن موقع بود، تا آن زمان به چشمش نخورده بود.
خلاصه، یک روز پا میشود میرود کشتارگاه آن موقع و میدان بهمن امروزی. هفتهشت نفری از این آقایان کلاهشاپویی و شلوار فلانلی و دستمال ابریشمیبهدست را سوار تاکسی میکند و به همراه دستیارش به یک حمام عمومی میروند. از آقایان جاهل میخواهند که لباسهای خود را دربیاورند و جلوی دوربین فیگور بگیرند و عباسخان هم تصاویر خالکوبیها را ثبت میکرد. خلاصه بعد از نیم ساعتی صدای آقایان جاهل درمیآید که: «پس بزنبزنش کو؟»
کیارستمی بندهخدا هم که احتمالاً ترسیده بوده، گفته: «بزنید همدیگه رو، ولی نه خیلی محکم!» و فیلمی هم برای دلخوشکنک این عزیزان میگیرد و باقی ماجرا.
خب، بد نیست کمی هم به دغدغههای فکری و درونی عباس کیارستمی بپردازیم. خودش را همیشه متأثر از باستر کیتون و یاسوجیرو اوزو، فیلمساز ژاپنی، میدانست؛ دو سینمایی که خیلی با هم متفاوت به نظر میآیند. فیلمهای پر از اکشن و حرکت باستر کیتون، در مقابل دنیای آرام و در ظاهر ملالآور اوزو.
اما شاید نقطه مشترک آن دو همان نقطه تعادلی بود که کیارستمی همیشه دنبالش بود؛ آن نقطهای که فیلم، علیرغم فیلم بودنش، گویی تمام و کمال چون آینه، زندگی خود ما را بازتاب میدهد. هم سینمای باستر کیتون با تمام اتفاقهای عجیبوغریب کمیکش و هم سینمای اوزو با روایتهای ساده اما گیرای خودش، نزدیکی زیادی با زندگی روزمره مخاطبانشان دارند.
شاید در همینجاست که کیارستمی از دل یک سینمای بهظاهر روشنفکرانه کنده میشود و با مخاطب عام همراهی بیشتری نشان میدهد. برای این ادعا دوست دارم به شاهکارش یعنی «طعم گیلاس» اشاره کنم.

قهرمان فیلم، یعنی آقای بدیعی با بازی همایون ارشادی، که مشخصاً از طبقه مرفه جامعه است، قصد خودکشی دارد. ما در کل فیلم به علت تصمیمش پی نمیبریم. اما مخاطبان او در این فیلم، یعنی سه نفری که در طول فیلم مسافر ماشین آقای بدیعی میشوند، همه از جنس آدمهای معمولیتر جامعه هستند و تلاش آنها برای منصرف کردن آقای بدیعی از خودکشی، در حالی که اصلاً دلیل تصمیم او را نمیدانند، در دل خود طنزی تکاندهنده دارد؛ آدمهایی که در مهمترین بزنگاه زندگی کسی سر راهش قرار میگیرند و دانسته و نادانسته بر تصمیم نهایی او تأثیر میگذارند. فیلم، جایزه نخل طلای کن را در سال ۱۹۹۷ برای کیارستمی به ارمغان آورد.
کارنامه کیارستمی پر از شگفتی است؛ از فیلم سرخوشانه «زندگی و دیگر هیچ» که درباره زلزله سال ۱۳۶۹ رودبار ساخت و نشان داد در دل تراژدیها هم میشود دلیلی برای خوش بودن پیدا کرد. صحنهای که مردی با دست شکسته ناشی از ریختن آوار، در تلاش برای نصب آنتن تلویزیون است تا بازی جام جهانی ۱۹۹۰ ایتالیا را ببیند، تبدیل به بخشی از حافظه سینمادوستان ایرانزمین شده است.
یا «کلوزآپ» که روایتی مستندگونه از تلاش طنزآمیز و البته تا حدودی اضطرابآور حسین سبزیان برای جا زدن خود به جای محسن مخملباف، کارگردان شهیر سینماست. «کلوزآپ» با صداقتی شگفتآور، بیپناهی آدمهای معمولی جامعه را نشان میدهد و دروغی که با تلاش خود کیارستمی تبدیل به راستی و حقیقت میشود. و حسین سبزیان هم به آرزوی خودش، یعنی بازی در یک فیلم، میرسد.
یا مثلاً فیلم «کپی برابر اصل» که ژولیت بینوش، ستاره فرانسوی سینما، در آن بازی کرد و روایتی پرتعلیق درباره مسئله اصالت در اثر هنری و پیچوتاب روابط انسانی است. خب، کیارستمی و سینمایش و البته کارهای دیگرش مثل شعرهایش و عکسهایی که انداخته، احتمالاً تا ابد با دوستداران هنر خواهد ماند.
او عاقبت در ۱۴ تیر ۱۳۹۵، در پی مشکلات گوارشی و مسائل پرحاشیه پزشکی درگذشت. حرفوحدیثها درباره جراحی انجامشده روی او و شایعات مربوط به قصور پزشکی، همهوهمه بر تلخی از دست دادن او افزود.
فیلمسازی که زمانی آکیرا کوروساوای کبیر دربارهاش گفته بود: «ساتیاجیت رای که درگذشت خیلی ناراحت شدم، اما با دیدن فیلمهای کیارستمی خدا را شکر میکنم که جایگزینی برای او پیدا کردیم.»