عصر ایران؛ لیلا احمدی (ترجمه و تحلیل)- سرمقالۀ گاردین این بار به جنگ اسرائیل در لبنان پرداخته و استدلال اصلیاش این است که در سایۀ تمرکز جهانی بر جنگ علیه ایران، خطر تکرار الگوی ویرانگر غزه در لبنان نباید نادیده گرفته شود. نویسنده با تکیه بر آمار تلفات، آوارگی گسترده، حمله به زیرساختهای غیرنظامی و طرح دوبارۀ ایدۀ اشغال، شمایی از بحرانی ارائه کرده که فراتر از درگیری مرزی است؛ بحرانی در امتداد منطقیِ سیاستی تهاجمی و بیمهار. مسئله از نگاه مقاله فقط امنیت اسرائیل یا پاسخ به حملات حزبالله نیست؛ آنچه اهمیت دارد نوع مواجهۀ جامعۀ جهانی با جنگی است که هر بار در غیاب فشار مؤثر، دامنهای وسیعتر و هزینهای سنگینتر مییابد
گاردین بر این نکته تأکید دارد که اشغال دوبارۀ لبنان، حتی اگر با عنوان «منطقۀ حائل دفاعی» توجیه شود، از منظر حقوق بینالملل ناموجه است و در عمل میتواند همان خطای تاریخی پیشین را بازتولید کند. این اقدام حتی از نظر استراتژیک هم خطای فاحش است، زیرا بهجای تضعیف دائمی حزبالله که مدنظر رژیم اشغالگر است، زمینۀ بازتولید و مشروعیت بیشتر را فراهم میکند.
مقاله نقش دولت لبنان، محدودیتهایش در مهار حزبالله و نیز محاسبات نتانیاهو و ائتلاف راستافراطی را برجسته میکند؛ ائتلافی که بهزعم نویسنده، جنگ را فراتر از ابزار دفاع، وسیلهای برای استمرار قدرت و تحقق اهداف سرزمینی میبیند. در کنار اینها، به انفعال یا مصلحتاندیشی متحدان غربی، بهویژه آمریکا و بریتانیا نیز انتقاد دارد؛ کشورهایی که از دید گاردین با سکوت یا واکنش کمرمق، به تداوم چرخۀ خشونت کمک کردهاند.
مقاله از روایت گزارشمحور درمیگذرد و نسبت به عادیشدنِ بیکیفرماندن هشدار میدهد. گاردین میگوید هر بار که در برابر حمله به غیرنظامیان، تخریب زیرساختها و آوارگی جمعی واکنش جدی نشان داده نمیشود، زمینه برای خشونت بعدی هموارتر میگردد. لبنان در این مقاله میدان نبرد نیست؛ آزمونی است برای سنجش پایبندی قدرتهای غربی به اصولی که خود مدعی دفاع از آنها هستند.
اگر غزه نمونۀ فرسایش اخلاقی و سیاسیِ جهان در برابر جنگ باشد، لبنان میتواند مرحلۀ بعدی همان فرسایش باشد، مگر آنکه فشار واقعی، پیش از آنکه دیر شود، اِعمال گردد. آیا اشغال دوباره، امنیت میآورد یا چرخۀ مقاومت را بازتولید میکند؟ دولتی که به بهانۀ دفاع از خود، زیرساختهای حیاتیِ غیرنظامی را هدف میگیرد، هنوز میتواند مدعی مشروعیت اخلاقی باشد؟ جهان در برابر غزه کاری نکرد. آیا لبنان نیز باید به سرنوشت مشابه دچار شود؟
__
گاردین:
توجه جهانی به جنگ دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو علیه ایران معطوف شده و در این بین آنچه در لبنان میگذرد کمتر مورد توجه قرار گرفته است. با این همه، بنا بر اعلام وزارت بهداشت لبنان، تاکنون نزدیک به ۱۱۰۰ نفر در اثر حملات کشته شده و یکپنجم جمعیت آواره گشتهاند.
پس از آنکه حزبالله، کمی پس از آغاز حمله به ایران، موشکهایی به سوی اسرائیل شلیک کرد، اسرائیل در پاسخ، «حملات دقیق و هدفمند» را آغاز کرد. تهاجم بهسرعت گسترش یافت. روز سهشنبه، یسرائیل کاتس (وزیر دفاع اسرائیل) از اشغال دوبارۀ لبنان سخن گفت و از ایجاد «منطقۀ حائل دفاعی» تا رود لیتانی در۳۰ کیلومتری شمال مرز، پرده برداشت؛ طرحی که احتمالاً ماهیتی درازمدت خواهد داشت. چنین اقدامی فینفسه غیرقانونی است. بزالل اسموتریچ (وزیر دارایی راستافراطی اسرائیل) نیز صریحاً خواستار الحاق کامل شده است.
[م. مواضع کلی کاتس و اسموتریچ دربارۀ غزه و لبنان، بر اشغال، کنترل نظامی و تداوم حضور اسرائیل استوار است. اسموتریچ آشکارا از اشغال غزه و گسترش کنترل اسرائیل تا رودخانۀ لیتانی در جنوب لبنان سخن گفته و این مناطق را بخشی از منافع امنیتی و ایدئولوژیک اسرائیل میداند. کاتس نیز از ادامۀ عملیات در غزه، تخریب این شهر، جلوگیری از بازگشت حماس و حفظ حضور نظامی اسرائیل در نقاط راهبردی لبنان و سوریه دفاع میکند. هر دو عقبنشینی را رد میکنند و بهدنبال تثبیت «حاکمیت عملی» و ایجاد واقعیتهای میدانی تازهاند.]
اسرائیل مدعی است که برای حفاظت از مناطق شمالیاش ناگزیر از این کار است. با این حال، دیوان بینالمللی دادگستری حکم داده که دفاع از خود، اشغال غزه را توجیه نمیکند. اسرائیل این موقعیت را فرصتی میبیند تا سرانجام حزبالله را از میان بردارد؛ گروهی که اکنون، بدون حمایت سوریه یا کمک ایران، منزویتر شده و هنوز از ضربهای که موساد در سپتامبر ۲۰۲۴ بر پیکرۀ رهبریاش وارد کرده، بهبود نیافته است. با این همه حماس نیز بهرغم ویرانی غزه سرپا است و نباید از یاد برد که حزبالله هم از دل اشغال جنوب لبنان بهدست اسرائیل در خلال سالهای ۱۹۸۲ تا ۲۰۰۰ زاده شد.
[م. حزبالله در بستر اشغال جنوب لبنان شکل گرفت. اسرائیل در ۱۹۷۸ بخشهایی از جنوب لبنان را اشغال کرد و در ۱۹۸۲ تهاجم بزرگتری انجام داد و تا نزدیک بیروت پیش رفت. این اشغال، همراه با کشتارها و حضور نیروهای نیابتی، فضای خشم و مقاومت را در میان شیعیان لبنان تقویت کرد. از دل همین شرایط، هستههای اولیۀ حزبالله در اوایل دهه ۱۹۸۰ شکل گرفتند و در ۱۹۸۵ موجودیت خود را اعلام کردند. این گروه در سالهای بعد با عملیات چریکی و نظامی علیه نیروهای اشغالگر، به یکی از بازیگران اصلی مقاومت در لبنان تبدیل شد و نهایتاً در سال ۲۰۰۰ به عقبنشینی اسرائیل از جنوب لبنان کمک کرد.]
با وجود خشم گسترده در لبنان از تصمیم حزبالله برای حمله به اسرائیل، بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که اشغال دوباره، بهجای آنکه به تضعیف نهایی این گروه بینجامد، احتمالاً موجب تقویت آن خواهد شد؛ چرا که مردم بیش از پیش برای تأمین نیازهای ابتدایی به آن وابسته میشوند. دولت لبنان گامهایی برای مهار حزبالله برداشته است، اما این اقدامات فاصلۀ زیادی با خلع سلاحی دارد که بر توافق آتشبس ۲۰۲۴ بنا شده است. دولت لبنان سفیر ایران را نیز اخراج کرده است. با این همه، توان دولت برای فراتر رفتن از این حد، محدود است.
[م. توافق آتشبس لبنان در ۲۷ نوامبر ۲۰۲۴، پس از حدود دو ماه جنگ گسترده میان اسرائیل و حزبالله، با میانجیگری آمریکا و فرانسه اجرایی شد. بر اساس مفاد اعلامشده، حزبالله باید نیروهایش را به شمال رودخانۀ لیتانی عقب میبرد و ارتش لبنان در جنوب مستقر میشد؛ در مقابل، مقرر شد که اسرائیل ظرف ۶۰ روز از جنوب لبنان خارج شود. این توافق بر قطعنامۀ ۱۷۰۱ شورای امنیت تکیه داشت. اما از همان آغاز، گزارشهای متعدد از نقض آتشبس توسط اسرائیل منتشر شد و تنشها عملاً ادامه یافت.]
نتانیاهو، که همچنان با پروندۀ فساد دستوپنجه نرم میکند و مصمم است حیثیت سیاسی و میراثش را بازسازی کند، در پی جنگی بیپایان است. شرکای راستافراطیاش نیز چشماندازی حداکثری از تصرف سرزمینها در سر دارند. کاتس میگوید خانههای واقع در امتداد مرز را چنان ویران خواهد کرد که پیش از این در رفح و بیتحانون در غزه صورت گرفته. این مناطق عملاً با خاک یکسان شدند. اسرائیل همچون غزه غیرنظامیان را به کوچ جمعی واداشته و پلها و زیرساختهای آب و فاضلاب را هدف قرار داده است. کارکنان درمانی و مقامات محلی، اسرائیل را متهم میکنند که عمداً مراکز درمانی را هدف گرفته است. دیدهبان حقوق بشر نیز اعلام کرده که از فسفر سفید استفاده شده است.
[م. بیتحانون شهری در شمال نوار غزه و نزدیک مرز اسرائیل است. این منطقه در سالهای اخیر بارها صحنۀ درگیری، بمباران و عملیات زمینی بود؛ به دلیل موقعیت مرزیاش، اهمیت نظامی و راهبردی دارد و یکی از مسیرهای اصلی ورود ارتش اسرائیل به شمال غزه محسوب میشود. گذرگاه رفح در مرز جنوبی نوار غزه و مصر قرار دارد و تنها گذرگاه فلسطینیِ خارج از کنترل اسرائیل محسوب میشد. این گذرگاه برای ورود کمکهای انسانی، رفتوآمد بیماران و خروج افراد اهمیت زیادی داشت.]
جنگ ترامپ با ایران بهسادگی پایان نخواهد یافت، اما پیامد اقتصادیاش بر سیاست داخلی آمریکا انگیزهای برای تلاش در این مسیر است. دشوار بتوان تصور کرد که دولت او در بهترین حالت نیز اعتنای چندانی به لبنان داشته باشد و قابلتصور نیست که میانجیگری مؤثری برای خاتمۀ جنگ انجام دهد. ظاهراً از اسرائیل خواسته به جوامع مسیحی آسیب نرساند که این خود، بیتردید، نسخهای برای پاکسازی قومی است. فرانسه نیز در جستوجوی راهی برای برونرفت از این بحران، تنها مانده است.
قصور فاحش در اتخاذ اقدام مؤثر علیه اسرائیل بهسبب جنایاتش در غزه و اکراه از انتقاد صریح، دولت نتانیاهو و حامیان راستگرایش را جسورتر ساخته است. ارتش اسرائیل از زمان اعلام آتشبس، صدها فلسطینی را در غزه کشته و بحران انسانی کماکان بر این سرزمین سایه افکنده است. از این رو، متحدان غربی اسرائیل، از جمله بریتانیا، نباید به صدور بیانیههای محتاطانه و نمادین بسنده کنند؛ آنها باید فشار مؤثر، واقعی و سنجیده اعمال کنند تا از تداوم مسیرهای ویرانگر جلوگیری شود. سکوت یا همراهی ضمنی در چنین شرایطی، کمکی به کاهش بحران نمیکند و آیندهای تاریکتر و فاجعهبارتر برای لبنان رقم خواهد زد. اگر هدف، ایجاد ثبات و جلوگیری از گسترش تنش باشد، اقدام دیپلماتیک جسورانه و مسئولانه مهمتر از مواضع کلی و بیاثر است.
_
سرمقالۀ گاردین در برههای منتشر شده که نگاه جهانی بیش از هر چیز بر جنگ اسرائیل و ایران متمرکز است و همین تمرکز، بهزعم نویسنده، باعث شده جنگ در لبنان به حاشیه رانده شود؛ جنگی که گرچه کمتر در صدر اخبار است، اما از نظر انسانی، حقوقی و سیاسی میتواند به همان اندازه یا حتی بیشتر ویرانگر باشد.
نکتۀ محوری متن این است که جامعۀ جهانی نباید اجازه دهد الگوی رفتاری اسرائیل در غزه، در لبنان نیز تکرار شود. گاردین با اتکا به آمار تلفات، آوارگی گسترده، تخریب زیرساختهای غیرنظامی و تهدید آشکار به اشغال دوباره، هشدار میدهد که آنچه در لبنان میگذرد صرفاً درگیری محدود مرزی نیست، بلکه بخشی از منطق جنگی گستردهتر است که هرجا با نبودِ بازدارندگی و پاسخ مؤثر روبهرو شده، دامنهاش را گسترش داده است. در این چارچوب، لبنان را نمیتوان صرفاً جبهۀ فرعی قلمداد کرد. لبنان آیینۀ سکوت، مصلحتسنجی و بیعملیِ قدرتهای جهانی شده است
گاردین در این متن، پیش از هر چیز بر غیرقانونی بودنِ ایدۀ اشغال مجدد تأکید کرده است. بهزعم نویسنده، سخن گفتن از «منطقۀ حائل دفاعی» تا رود لیتانی، در زبان رسمی ممکن است اقدامی امنیتی جلوه داده شود، اما در عمل معنایی جز بازتولید اشغال ندارد. اینجاست که مقاله از سطح خبر فراتر میرود و وارد نقد ساختاری میشود.
اگر دیوان بینالمللی دادگستری پیشتر حکم داده که دفاع از خود نمیتواند اشغال سرزمینی را توجیه کند، چگونه میتوان باز هم با زبان امنیت، همان الگوی غیرقانونی را بازتولید کرد؟ استدلال گاردین این است که اسرائیل از موقعیت فعلی نه برای دفاع، که برای پیشبرد پروژهای استفاده کرده که هم چه سطح نظامی و چه در سطح سیاسی، در پی تحمیل واقعیت جدید میدانی است؛ واقعیتی که در آن، مرز میان امنیت و توسعهطلبی عملاً از میان میرود.
نکتۀ مهم دیگر در این سرمقاله، نسبت میان جنگ و سیاست داخلی اسرائیل است. نویسنده یادآور میشود که بنیامین نتانیاهو، درگیر پروندههای فساد و در تلاش برای بازسازی جایگاه سیاسی و میراث شخصی است و از این رو، انگیزهای مضاعف برای تداوم درگیری دارد. این تحلیل، جنگ را از سطح تصمیم صرفاً امنیتی پایین میآورد و آن را در پیوند با بقای سیاسی دولت و ائتلاف راستافراطی قرار میدهد که بهوضوح افق خود را بر فتح و حاکمیت حداکثری بنا کرده است. به همین دلیل، تهاجم به لبنان بخشی از منطق مداومِ سیاسی و نظامی است که با هر بار سکوت جامعۀ جهانی، جسورتر میشود. از این منظر، انتقاد گاردین فقط متوجه ارتش اسرائیل نیست، بلکه متوجه ساختاری است که جنگ را به ابزار مدیریت قدرت داخلی تبدیل کرده است.
مقاله بهدرستی به این نکته اشاره میکند که اشغال دوباره لزوماً حزبالله را تضعیف نمیکند، بلکه ممکن است زمینۀ اجتماعیِ بازتولیدش را هم فراهم کند. این تحلیل از تجربۀ تاریخی جنوب لبنان نیز برمیآید و اشاره به این دارد که اشغال اسرائیل از ۱۹۸۲ تا ۲۰۰۰ خود به یکی از مهمترین عوامل تولد و تقویت حزبالله بدل شده است.
درنتیجه اگر امروز هم منطق اشغال به همان توجیهات قدیمی بازگردد، بسیار محتمل است که نتیجهای مشابه یا حتی وخیمتر به بار آورد. در چنین وضعیتی، توان حزبالله برای آسیبزدن به اسرائیل کاهش یافته، اما توانش برای اعمال فشار بر جامعۀ لبنان همچنان باقی است. این همان پارادوکس تلخِ جنگهای فرسایشی است که در آن ضعیف شدن بازیگر مسلح، لزوماً به معنای امنتر شدن جامعه نیست، بلکه گاه به معنای بیدفاعتر شدن غیرنظامیان است.
مقاله با اشاره به این واقعیت و با نگاهی غربمحور نسبت به تبدیل لبنان به میدان مجازات جمعی هشدار میدهد و معتقد است که در چنین شرایطی تبعات اقدامات نظامی، بر دوش مردمی میافتد که در انتخاب آن تصمیمها نقشی نداشتهاند.
یکی از بخشهای مهم و انتقادی متن، حمله به انفعال یا همدستیِ متحدان غربی اسرائیل است. گاردین با صراحت میگوید ناتوانی یا اکراه غرب در اعمال فشار جدی بر اسرائیل پس از فاجعۀ غزه، دولت نتانیاهو را جسورتر کرده است. این سخن صرفاً هشدار اخلاقی نیست، بلکه تحلیلی سیاسی بر سازوکار مصونیت از مجازات است.
هرگاه دولتی در قبال کشتار غیرنظامیان، تخریب بیمارستانها و نابودی زیرساختهای حیاتی با واکنش کمرمق جامعۀ جهانی مواجه شود، عملاً به این پیام میرسد که میتواند همان الگو را در میدانهای دیگر تکرار کند. از همین رو، مقاله لبنان را نه در قالب بحران منفرد، که در امتداد زنجیرهای میبیند که حلقۀ نخستاش در غزه شکل گرفته است. پیوستگی میان این دو جبهه، مهمترین هشدار است. جهان در برابر غزه سکوت کرده و نباید تعجب کند که لبنان نیز به همان سرنوشت دچار شود.
در بخش دیگری از این متن، لحن انتقادی گاردین متوجه نقش آمریکا و شخص دونالد ترامپ است. نویسنده میگوید دولت آمریکا، حتی در بهترین حالت، علاقۀ چندانی به لبنان نخواهد داشت و بعید است بتواند یا بخواهد نقش میانجی مؤثر ایفا کند. وقتی این بیاعتنایی، در کنار درخواست ظاهراً عجیب برای حفظ جوامع مسیحی قرار میگیرد، نشانهای از منطق مهلکِ سیاستهای هویتی و پاکسازی قومی تلقی میشود.
بدینترتیب، مقاله نهفقط اسرائیل، که کل معماریِ سیاسیِ پشتیباناش را زیر سؤال می برد؛ ساختاری که در آن، معیارهای حقوقی و انسانی بارها فدای محاسبات انتخاباتی، ژئوپلیتیک و ائتلافی شدهاند.
اهمیت مقاله در این است که از سطح روایتهای روزمرۀ جنگ فراتر میرود و مسئله را به پرسشی بنیادیتر پیوند میزند. آیا جهان هنوز قادر است میان دفاع مشروع و اشغالگری، امنیت و ویرانی، بازدارندگی و مجازات جمعی تمایز بگذارد؟ گاردین بهصراحت میگوید اگر پاسخ این پرسش روشن و قاطع نباشد، لبنان به نسخۀ تازهای از غزه بدل میشود؛ نسخهای که در آن، غیرنظامیان نخستین و آخرین قربانیاناند.
هدف از نگارش این مقاله صرفاً انتقال موضع سیاسی نیست؛ سخن از هشداری اخلاقی و تاریخی است در این باب که بیتفاوتی در قبال تکرار خشونت، به تداوم فاجعه میانجامد و به عادیشدن آن کمک میکند. اگر خشونت بیپاسخ بماند و رنج انسانی به حاشیه رانده شود، مرز میان استثنا و قاعده آسان و بهتدریج محو میشود.