به یاد یدالله موقن،
دوست دیرینم که متعهدانه با فلسفه و فیزیک و تأمل در باب سیاست و قدرت و اسطوره و روشنگری زیست
موسی اکرمی
هفتهی سوم مهرماه ۱۳۵۱ بود. در کلاس درس جامعهشناسی دکتر حشمتالله طیبی با هم آشنا شدیم و دریافتیم که در رشتهی فیزیک همکلاس هستیم، رشتهای که از سه جلسه حضور هفتهی نخست در کلاسهایش ادامهی حضور در آنّها را اتلاف وقت دانستم!
من و یدالله کتوشلوار شیک پوشیده و کراوات زده بودیم. پس از گفتوگوی آغازین معلوم شد او پنج سال از من بزرگتر است. پس از کلاس جامعهشناسی، گفتوگوی ما دربارهی جامعهشناسی و کتاب «زمینهی جامعهشناسی» که دکتر امیرحسین آریانپور بر پایهی کتاب آگبرن و نیمکُف شاهکاری پدید آورده بود و من آن را در دست داشتم، دو ساعتی به درازا کشید. بیدرنگ هر یک از ما گمشدهی خود را در دیگری دید و دوستی ما شکل گرفت، دوستیای که تا چند روز پیش از این، فروردینماه ۱۴۰۵، به مدت پنجاه و سه سال و شش ماه، پیوسته ادامه داشت.
شگفتانگیز بود که هر دوی ما با عشقی ژرف به فلسفه، رشتهی فیزیک را برای تحصیل دانشگاهی برگزیده بودیم. همان گونه که نوشتم در آن نیمسال من در هیچیک از کلاسهای فیزیک و ریاضیات حضور نمییافتم و حتا در اندیشهی ترک تحصیل یا تغییر رشته بودم. همراه با یدالله سری به کلاسهای جامعهشناسی و ادبیات میزدم. بهزودی همان کلاس جامعهشناسی را هم ترک گفتم و پس از آن، دلخوشیام از حضور در دانشکدهی علوم دیدار با یدالله بود، تا به تفصیل دربارهی فلسفهی فیزیک و فلسفهی ریاضیات گفتوگو کنیم و گاه به سراغ دکتر جلیل دوستخواه در دانشکدهی ادبیات و زبان فارسی برویم و ساعتها دربارهی ادبیات معاصر، از آثار صادق هدایت تا سیمین دانشور و از اشعار نیما یوشیج تا فروغ فرخزاد و احمد شاملو و دیگران، گفتوشنود چند ساعته داشته باشیم.
در اواسط آبانماه ۱۳۵۱ یدالله مرا به خانهی خود دعوت کرد. پس از آشنایی با پدر و مادر و خواهر و دو برادرش، دیدن کتابخانهی تخصصی فلسفی و ادبی و تاریخی او، همراه با مجموعهی کامل صفحههای موسیقی کلاسیک، مبهوتام کرد. همان روز برای نخستین بار سمفونی پنجم بتهوون را با اجرای هربرت فون کارایان، از بهترین دستگاه ضبط و پخش صوت آن روزگار در ایران، که صدا از چهار بلندگوی بزرگ آن ساختمان را میلرزاند، با همهی وجود شنیدم و نوشیدم. از آن پس، در کنار کتابخانههای پنجگانهی دانشگاه، کتابخانهی یدالله پناهگاه من بود تا آرامآرام بپذیرم که همان رشتهی فیزیک را ادامه دهم، در حالی که علایق خود را در فلسفه و ادبیات و موسیقی و سینما و سیاست دنبال میکردم.
بسا روزها من و یدالله از پل خواجو تا سیوسهپل میرفتیم و بازمیگشتیم و در بارهی مهمترین مسائل فلسفه، جریانهای فلسفی، و همچنین فضای فرهنگی کشور و سیاست جهان گفتوگو میکردیم؛ سپس، در پی چنان پیادهروی طولانیای، به خانهی یدالله بازمیگشتیم تا بتهوون یا باخ یا موتسارت یا چایکوفسکی بشنویم. گاهی او خود ویولن مینواخت و من از ویولننوازی او به سبک رحمتالله بدیعی لذت میبردم. در میان خوانندگان ایرانی، من شیفتهی صدای مرضیه و قوامی و شهیدی بودم و یدالله شیفتهی صدای محمودی خوانساری ( چند سال پیش در گفتوگو با پسرم همچنان از محمودی خوانساری یاد کرد).
من آرامآرام پذیرفتم که درسم را در همان رشتهی فیزیک ادامه دهم. از نیمسال دوم نخستین سال تحصیلی، همراه با یدالله حضور بیشتری در کلاسها و دفتر استادان داشتم. دوستی گرم ما در فضایی سرشار از سخن فلسفه و فیزیک و تاریخ و ادبیات ادامه داشت. هر زمان از اصفهان دور میشدم، یاد یدالله شوق بازگشت به آن شهر شگفتانگیز را در من فزونی میبخشید.
پس از پنج نیمسال تحصیل در فیزیک، یدالله تصمیم گرفت تحصیل در فیزیک را رها کند و برای ادامهی تحصیل در تاریخ و فلسفهی علم به انگلستان برود. در همهی مدتی که در انگلستان بود، نامهنگاری ما برقرار بود. در آن نامهها نیز، همان گفتوگوی همیشگی ما دربارهی نسبت علم و فلسفه، و نیز مسئلهی عقلانیت نقاد، با لحنی صمیمی و دوستانه ادامه مییافت.

از راست: یدالله موقن، موسی اکرمی، مجتبی مستجاب الدعوه. شیراز، سعدیه، بهار
یدالله در مقطع انقلاب ۱۳۵۷ به ایران بازگشت. ارتباط ما از طریق تلفن برقرار ماند. او، به دلایل گوناگون، نتوانست در محیط آموزشیِ رسمی جایگاهی به دست آورد، ولی همانجا بود که یکی از چهرههای شاخص و کمیابِ «زیستِ فلسفیِ مستقل» در ایرانِ معاصر از او شکل گرفت. پس از چند سال گوشهنشینی در کتابخانهی خود، روی به ترجمهی آثار ارنست کاسیرر، فیلسوف نوکانتیِ بزرگ، آورد؛ فیلسوفی که از همان زمان دانشجویی، هر دو او را بسیار دوست میداشتیم، هرچند من بیشتر به کسانی هانس رایشنباخ گرایش داشتم.
ترجمههای یدالله از آثاری چون «فلسفهی روشنگری»، «اسطورهی دولت» و «فلسفهی صورتهای سمبلیک»، همراه با نوشتهها و گفتوگوهایش در معرفی کاسیرر، دریچهای تازه در فضای فکری ایران گشود، دریچهای به سوی فهم نسبتِ انسان با زبان، اسطوره و علم. موقن، با وسواس و دقتی مثالزدنی در ترجمه و با آگاهی ژرف از فلسفهی علم و سنت کانتی، کوشید نشان دهد که چگونه صورتهای نمادین، از زبان و اسطوره تا علم و هنر، جهان انسانی را میسازند و چگونه میتوان بهجای پناه بردن به ابهام عرفانی و شهودهای بیضابطه، بر بنیاد عقلانیت نقاد و گفتوگو با سنت روشنگری، به فهم جهان دست یافت.
از میان همین ترجمهها و نیز نوشتهها و مصاحبههای یدالله، چهرهی فلسفهپژوه موقری پدیدار شد که با صراحت و شجاعت فکری، با هرگونه خِردستیزی و خرافهپروری میستیزید، فلسفهپژوهی که سیاست و قدرت و ایدئولوژی را در پیوند با اسطوره و زبان و نماد تحلیل میکرد و کوشید به نسل خود و نسلهای پس از خود بیاموزد که تفکر فلسفی نه آذینِ حاشیهای زندگی بلکه خودِ شیوهی زیستن است.
من در اصفهان، افزون بر دوستان نازنین در میان همکلاسیها، دوست عزیز دیگری نیز داشتم: زاون قوکاسیان. برابر همهی قدمزدنهایم با یدالله در فضای فلسفه، با زاون در فضای سینما و فیلمسازان بزرگ جهان قدم زدم. آن دو، برای من، دو نمونهی برجسته از زیستِ یگانهی فلسفی و هنری بودند؛ زیستی که در آن، آدمی به تمامیتِ ویژهی خود دست مییابد. یکی با همهی وجود فلسفه را میزیست و زیستِ فلسفی داشت، و دیگری با همهی وجود سینما را میزیست و زیستِ سینمایی داشت.
شهر زیبای اصفهان، که بهراستی «نصف جهان بود و نصف جهان است»، همواره یدالله و زاون و دکتر علی شریعتمداری و دکتر جلیل دوستخواه و دکتر ساسان سپنتا و دکتر احمد کیاستپور و اسد شکلآبادی را از میانرفتگان و نیز چندین استاد و دوست عزیزِ برخوردار از نعمت زندگی را به یادم میآورد. یاد آنان به آثاری که بر جای نهادهاند گرامی، و عمر آنان که هنوز در میان ما هستند به تندرستی و شادکامی بلند باد.
در میان این نامها، یدالله موقن برای من نه تنها دوستی پنجاهوچهار ساله، بلکه نماد انسانی است که فلسفه را جدی گرفت، از آسایش و مناسبات معمول دانشگاهی چشم پوشید، و ترجیح داد در خلوتِ کتابخانهی خود، با ترجمه و نوشتن و تأمل، سهم خود را در اعتلای عقلانیت در این سرزمین ادا کند. ترجمههای او از کاسیرر، مقالات و گفتوگوهایش دربارهی نسبت علم و اسطوره، نقد عرفانزدگی و خِردستیزی، و حساسیتاش نسبت به دقت مفهومی و سلامت زبان، همه و همه از او شخصیتی ساخت که میتوانست در هر فرهنگ و سرزمینی، جایگاهی متمایز در میان مروّجان و مدافعان عقلانیت نقاد داشته باشد. یدالله بهجای آنکه در غوغای روزمره گم شود، راهی دشوارتر برگزید: راه تفکر آرام، وفاداری به روشنگری، و کوشش بیوقفه برای پالودن زبان اندیشه از ابهام و خرافه.
در سالهایی که از فضای رسمی دانشگاهی دور ماند، او «دانشگاهِ شخصی» خود را در کتابخانهاش بنیاد کرد؛ جایی که هر ترجمه و هر صفحهی نوشتهی او نتیجهی ساعتها مطالعه، بازخوانی، تطبیق و تصحیح بود. ترجمه برای یدالله صرفاً انتقال واژهها از زبانی به زبان دیگر نبود؛ او آن را کنشی معرفتی میدانست، مشارکتی در میراث روشنگری و کوششی برای انتقال صداقت فکری فیلسوفانی چون کاسیرر به زبان پارسی. هنگامی که از «فلسفهی صورتهای سمبلیک» سخن میگفت، چنان از پیچیدگی و ژرفای اندیشههای کاسیرر آگاه بود که شنونده را به کشف لایههای تازهای از نسبت زبان، معنا و جهان فرامیخواند. در دورهای که موجهای گوناگون عرفانزدگی و گریز از عقلانیت قوت گرفته بود، یدالله با صراحت و یکدندگیِ فلسفی از ضرورت تمایز میان تفکر انتقادی و شیفتگیهای آلوده به خردستیزی دفاع میکرد.
یدالله از آن انسانهایی بود که «زیستن فلسفی» را ممکن میکردند. حضورش در هر گفتوگو، چه دربارهی مفهوم اسطوره در سیاست و چه دربارهی نسبت ریاضیات با جهان تجربی، گفتوگو را از سطح اطلاعات فراتر میبرد و به سطح فهم میرساند. در تمام این سالها، برای من یدالله موقن نه تنها دوستی وفادار، بلکه نمونهای از «انسان اندیشنده» بود؛ انسانی که جهان را جدی میگیرد، کلمات را سبکسنگین میکند، و به سهم خود میکوشد ذرهای از تیرگیِ جهان بکاهد.
اکنون که این سطور را مینویسم و نیمقرن دوستیمان را مرور میکنم، میبینم که یدالله نه تنها در خاطرهی من، بلکه در بخشی از تاریخ روشنفکری ایران، چهرهای استثنایی است. او اگرچه کمتر در محافل رسمی دیده شد، ولی سهمی که با ترجمههایش از کاسیرر، با نوشتههایش دربارهی عقلانیت، زبان، اسطوره، و با زندگی صادقانهاش در راه اندیشه بر جای گذاشت، ماندگارتر از بسیاری از کسانی است که نامشان بیشتر شنیده شده است.
او با آرامش و سکوت زیست، و با آرامش و سکوت از میان ما رفت؛ ولی آنچه از او ماند - نسخههای فوقالعاده دقیق ترجمههایش، نگاه نقادانهاش به عرفانزدگی، دلبستگیاش به روشنگری و پایبندیاش به صداقت فکری - بخشی از حافظهی فکری این سرزمین خواهد ماند.
در سوگ چنین دوستی، کلمات همواره از بیان اندازهی اندوه فقدان ناتواناند. تنها میتوانم بگویم که نیمقرن دوستی با او، یکی از ارزشمندترین بخشهای زندگی من بوده است. یادش روشن، راهش پویا، و سهمی که در روشنتر کردن جهان ما داشت، پایدار باد.