عصر ایران؛ دکتر موسی اکرمی (استاد فلسفه)- روز چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405، در میانهی برگزاری مجازی نمایشگاه کتاب تهران، در کانال «ترجمان» در «بله» گزارشی از نشریهی «بافلر» با فرنام «گزارشهایی از جهان پساسواد: ادبیات در همهجای جهان در حال انقراض است» منتشر شد.
این گزارش تصویری همگرا از بحرانی عرضه میکند که یکی از بزرگترین بحرانِ بیسروصدای عصر ما است. در چین، رمان اینترنتی برنامکهایی دارد که گفتار را بیدرنگ به متن بدل میکند و نویسندهی جوان «نوشتن» را فراموش کرده است. خوانندهی چینی اگر یک لحظه در خواندن دچار مشکل شود، متن را رها میکند، به گونهای که نویسنده باید از هرگونه صناعت ادبی بپرهیزد.
در اسپانیا، نوتیفیکیشنها، پیامها، کپشنها و تیترها چنان فضای ذهنی را اشغال کردهاند که مردم دیگر تحملِ خواندنِ یک پاراگرافِ فشرده را ندارند. در کره، شعر باید با یک نگاه فهمیده شود؛ هر نمرهی بالائی برای دشواری متن نشان دهندهی «ابزار شکنجه» تلقی میشود. در میانهی همین گزارش، یک جملهی کوتاه ولی شگفت دیده میشود: نرخ خودکشی در کره بسیار بالاست، و نویسندهی کرهای ریشهی آن را در نبودِ «سوادِ سلامت روان» میجوید – همان سوادی که ادبیات میتوانست آموزش دهد، اگر کسی به آن فرصت میداد.
این مقاله، کوششی گذرا برای نادیده نگرفتن این بحران، و همچنین برای پرهیز از دو اشتباه رایج است:
1) مقصر دانستن تکنولوژیزدگی (گوشیهای هوشمند) و 2) نوستالژی (آرزوی بازگشت به عصرِ پیش از اینترنت).
آنچه در پی میآید، وارسیِ همان گزارش از دیدگاه «اقتصاد توجه» و «بازتعریف سواد»، همراه با چند پیشنهاد بر پایهی این باور است که ادبیات نمیمیرد، ولی دچار مشکلاتی مهم است.
پیش از هر داوری، باید گزارههای این گزارش را به صورت نظاممند بازسازی کنم. نویسندگان گزارش از کشورهای چین، اسپانیا، و کرهی جنوبی) تصویری همگرا از یک بحران جهانی ترسیم میکنند.
گزارههای اصلی عبارتند از:
۱. افول «سواد عمیق». به تعبیر ماریان وولف، نوعی خواندن که مستلزم تمرکز، تأمل، همدلی با متن، و تحمل ابهام است، در حال جایگزینی با «خواندنِ سطحی» (اسکن کردن، چشمدواندن، جستجوی نکتهی اصلی).
۲. دگردیسیِ نقش نویسنده. نویسنده از «آفرینندهی اثر» به «ارائهدهندهی خدمات» تنزل یافته است. در چین، نویسندگان رمانهای اینترنتی ذائقهی «مشتریان» را پایش میکنند و از هرگونه پیچیدگی، رویداد ناراحتکننده، یا شخصیت غیراخلاقی پرهیز میکنند.
۳. گریز از ابهام و دشواری. در کره، خوانندگان متنی را که نیاز به بیش از «یک نگاه» برای درک داشته باشد، «ابزار شکنجه» مینامند. معنا باید فوری، شفاف و بیپیرایه باشد. هیچکس حوصلهی تفسیر، چندلایگی، یا مکث را ندارد.
۴. تکهتکه شدن زمان و توجه. در اسپانیا، نوتیفیکیشنها، ایمیلها، پیامها، پستها و کپشنها چنان فضای ذهنی را اشغال کردهاند که برنامهی «پیش از خواب رمان خواندن» جای خود را به «پیش از خواب پاک کردن نوتیفیکیشنها» داده است.
۵. پیوند با بحران روانی. نویسندهی کرهای به نرخ بالای خودکشی در کشورش اشاره میکند و آن را - دستکم به گونهای ضمنی - به نبود «سواد سلامت روان» مرتبط میسازد. یعنی توانایی تشخیص، نامگذاری و روایتِ حالات درونی، که ادبیات میتوانست آن را آموزش دهد، اکنون از میان رفته است.
پیش از آنکه برای راهحلی بیندیشیم، باید پرسید: آیا گزارهی «انقراض ادبیات» توصیفی دقیق است یا خود محصول همان شتابزدگیای است که گزارش از آن شکایت دارد؟
۲ - ۱. تمایز میان «ادبیات چونان نهاد» و «ادبیات چونان کنش»
اگر مراد از «ادبیات» صنعت نشر، جایگاه رمان در فهرست پرفروشها، یا تعداد ساعاتی که افراد به خواندن داستان اختصاص میدهند باشد، آنگاه باید گفت «بله، آمارها نزول را نشان میدهند». ولی اگر مراد از «ادبیات» گونهی خاصی از رابطه با زبان باشد - رابطهای که در آن کلمات نه تنها حامل پیام بلکه خود مادهی تأمل، لذت، و مقاومتاند - آنگاه باید پرسید: آیا این رابطه به راستی در حال نابودی است یا تنها به شکلهای دیگر (پادکستهای تحلیلی، ژورنالنویسی شخصی، گفتوگوهای فلسفی در شبکههای اجتماعی بسته) پناه برده است؟
من در جایگاه کسی که هم فلسفینویس و هم رماننویسم، شهادت میدهم که ادبیات نمیمیرد، ولی بیشک لنگ میزند.
آنچه در حال انقراض است، نه ذات ادبیات، بلکه نظامهای نهادیِ حامی آن است: مدرسهای که خواندن عمیق را آموزش دهد، ناشری که ریسک چاپ متن دشوار را بپذیرد، منتقدی که به جای امتیازدهی به فروش، به فرم و روایت و موضوع توجه کند، و خوانندهای که «وقت» برای مکث داشته باشد.
۲ - ۲. دو اشتباه رایج در تحلیل این بحران
اشتباه نخست. تکنولوژیزدگی
بسیاری از ناظران (و تا حدی خود گزارش) مشکل را متوجه گوشیهای هوشمند، شبکههای اجتماعی، و الگوریتمهائی میکنند که در خدمت جلب توجهاند. ولی این رویکرد، تکنولوژی را به «مقصر» تبدیل میکند و چشم بر مسئولیت خود انسانها - و به گونهای مشخص، مسئولیت نویسندگان، معلمان، و روشنفکران - میبندد. تکنولوژی نه علت است، نه درمان. بلکه ابزار است. این انسان است که تصمیم میگیرد با آن چه کند.
اشتباه دوم. نوستالژیِ شفافنشده
هنگامی که میگوییم «روزی روزگاری مردم پیش از خواب رمان میخواندند»، فراموش میکنیم که «آن مردم» چه کسانی بودند. در سدهی نوزدهم، اکثریت جمعیت جهان بیسواد بودند یا به کتاب دسترسی نداشتند. رمان خواندن همیشه یک فعالیت «اقلیتی» بوده است - همان گونه که فیلیپ راث پیشبینی کرد. تفاوت این است که امروز آن اقلیت کوچکتر شده و صدایش در هیاهوی اکثریتی که هرگز کتابخوان نبوده، گم شده است. ولی «انقراض» با «کاهش» فرق دارد.
گزارش بهدرستی به «اخلاق و سلیقهی زبانی» اشاره میکند، ولی چرایی تغییر این اخلاق را نمیکاود. من پنج گونه از ریشهها را بازشناسی میکنم:
۳ - ۱. اقتصاد توجه (Attention Economy)
سرمایهداری امروز دیگر تنها بر استثمار کار فیزیکی یا حتی زمان متمرکز نیست، بلکه بر «توجه» متمرکز است. هر نوتیفیکیشن، هر اسکرول، هر ویدیوی کوتاه، محصولی است که برای فروش در تبلیغات طراحی شده است. ادبیات عمیق در این بازار نمیتواند رقابت کند، چون «هزینهی توجه» آن بالاست (نیاز به تمرکز پایدار) و «بازگشت فوری» ندارد. این یک نارسایی بازار نیست، بلکه طراحیِ عمدیِ سیستم است.
۳ - ۲. فروپاشی ارزشهای مدرنیسم (با چاشنیِ پستمدرنیسم)
در سدهی بیستم، مدرنیسم ادبی (از جویس تا بکت تا وولف) به خواننده احترام میگذاشت: خواننده را به اندازهی نویسنده باهوش فرض میکرد. دشواری، نوعی کرامت بود. ولی پستمدرنیسم با شعار «مرگ مؤلف» و «همه چیز تفسیر است» ناخواسته راه را برای این باور هموار کرد که «سلیقهی خواننده تنها معیار است». اگر همهی تفسیرها برابرند، پس چرا متنی را بخوانم که زحمت میطلبد؟ خواننده امروز نه «اهل تأمل» که «مصرفکنندهی متن» است"؛ و مصرفکننده همواره حق دارد بگوید «مصرف این کالا برای من سخت است».
۳ - ۳. بحران «وقت» چونان سرمایه
جامعهی امروز «وقتِ تلفشده» را تحریم میکند. خواندن رمان (و به خصوص رمان دشوار) عملی است که گویی «وقت تلف میکند» زیرا خروجی فوری و قابل اندازهگیری ندارد. در برابر این، پادکستِ خودیاری، مقالهی سادهشدهی علوم اعصاب، یا حتی یک توییت فلسفی، حس «بهرهوری» را به مخاطب میدهد. مسئله این است که ادبیات ذاتاً بهرهدهی ندارد. ادبیات «وقت تلف کردن» را چونان شرطِ لازمِ اندیشیدن جدی میگیرد. و این در تمدنی که در آن هر دقیقه را باید «سرمایهگذاری» کرد، پذیرفتنی نیست.
۳ - ۴. افول نهادهای میانجی (آموزش، نقد، نشر)
در ایران ما، و به گمانم در بسیاری از کشورهای دیگر که گزارش به آنها توجه دارد، سه نهادِ واسط میان نویسنده و خواننده در حال فروپاشیاند:
1) نظام آموزشی ادبیات را به «حفظ نامها و تاریخها» تقلیل داده و «خواندن درسی» را جایگزین «خواندن زیباییشناختی» کرده است؛
2) نقد ادبی یا به حاشیه رانده شده یا به «تبلیغِ پشت جلد» بدل گشته است؛ و
3) نشر نیز به دلیل فشار اقتصادی، تنها به سراغ آثاری میرود که فروش آنها در کوتاهترین زمان ممکن تضمین شده باشد - که عملاً همان رمانِ آسانِ کرهای است.
۳ - ۵. بحران «سواد عاطفی» و پیوند آن با سلامت روان
نویسندهی کرهای نکتهی ظریفی را مطرح میکند: هنگامی که نتوانیم حالت ذهنی خود را تشخیص دهیم و نامگذاری کنیم، نمیتوانیم کمک بخواهیم. ادبیات - و به گونهای خاص رمان - تاریخی طولانی در آموزش «سواد عاطفی» دارد. از مادام بوواری تا آنا کارنینا تا اولیس، خواننده میآموخت که احساسات پیچیده (شرم، حسادت، پوچی، دلدادگیِ توأم با نفرت) نه تنها عادی، بلکه قابل روایت هستند. زمانی که این آموزش از میان برود، جوانان در برابر طوفان عواطف خود تنها میمانند - و خود تنها میمانند - و خودکشی یکی از پیامدهای آن است. پس بحران ادبیات، بحران روانشناختی جامعه را عمیقتر میکند، و بالعکس.
هر راهحلی که صرفاً در چارچوب «بازگشت به گذشته» یا «نابودی تکنولوژی» تعریف شود، محکوم به شکست است. ما نمیتوانیم اینترنت را نابود کنیم یا مردم را مجبور کنیم پیش از خواب به جای گوشی کتاب بردارند. راهحل باید درون همین شرایط، ولی با بازتعریف بنیادین آنچه «خواندن» و «نوشتن» معنا میدهد، پیدا شود.
۴ - ۱. در سطح فلسفی. بازتعریف «سواد»
ماریان وولف «سواد عمیق» را در مقابل «سواد سطحی» مینشاند. ولی من پیشنهاد میکنم به جای دوگانگی، یک پیوستار بسازیم. سواد امروز باید شامل سه لایه باشد:
1) سوادِ اطلاعاتی: توانایی تشخیص اخبار جعلی، یافتن منبع، ارزیابی ادعا،
2) سوادِ دیجیتال: توانایی ساخت و فهم متن در فضای چندرسانهای، و
3) سواد عمیق: تواناییِ دنبال کردنِ ساختارهای غیرخطیِ معنا، نگهداریِ همزمانِ چند تفسیرِ متعارض در حافظهی کاری، تحملِ «تعلیق معنایی» بدون قطع خواندن، مقاومت در برابر شتابِ حصول به «نکتهی اصلی»، و تشخیصِ ضرورتِ «خواندنِ دوباره» برای دستیابی به فهمِ پسنگر.
مشکل امروز نه فقدان لایهی سوم، بلکه نادیده گرفتن دو لایهی اول است، چنان که گویی تنها راهِ درست خواندن، همان سبک سدهی نوزدهمی است؛ در حالی که خواندنِ امروزی باید دیالکتیکی میان این سه لایه باشد.
۴ - ۲. در سطح آموزشی. آموزش «خواندنِ مقاوم» نه «خواندنِ لذتبخش»
بسیاری از برنامههای درسی ادبیات، شعار «لذت خواندن» را سر میدهند. این اشتباه است! خواندن عمیق همواره با لذت آغاز نمیشود، بلکه بیشتر با سختی، ملال، و سپس گشایش همراه است. باید به دانشآموزان آموخت که تحمل ابهام یک مهارت است، نه یک نقص. راهکار عملی گنجاندن متون «چند درجه دشوارتر از سطح فعلی» در برنامهی درسی، همراه با خواندنِ مشترک و بلند است (تمرینی که در سنت دبیرستانهای کلاسیک آلمان و فرانسه جواب داده است). خواندن بلند، به پایداری توجه یاری میرساند.
۴ - ۳. در سطح انتشاراتی. بازگشت به «کتاب چونان شیء»
در برابر رمان اینترنتی چین (که روزانه و بخشبخش مصرف میشود)، باید همچنان بر کتابِ کاغذی تأکید کرد. شواهد تجربی نشان میدهند که خواندن روی کاغذ - در مقایسه با صفحه نمایشگر رایانه یا تلفن همراه - درک عمیقتری ایجاد میکند. ناشران به جای رقابت بر پایهی ارزانیِ نسبیِ دسترسی به اینترنت و کتاب مجازی، باید با روشهائی به «تجربهی کتاب» بیفزایند: طراحی حسی (کاغذ مرغوب، حاشیههای سفید برای یادداشت، صحافی خوب)، همراهی با رسانههای دیگر (مثلاً یک کد QR که به تفسیر صوتی نویسنده وصل شود)، و برگزاری رویدادهای خواندنِ حضوری.
۴ - ۴. در سطح نویسندگی. نه «خدمت به بازار»، نه «نادیده گرفتن بازار»
نویسندهی رمانهای اینترنتی چین به «ارائهدهندهی خدمات» بدل شدهاند، و این فاجعه است. ولی واکنش معکوس – یعنی «من برای خودم مینویسم، به خواننده کاری ندارم» - نیز روشنفکرانه و خودویرانگر است. راه سوم عبارت است از نوشتنِ دشوار، ولی با دعوت صریح به دشواری، به گونهای که در مقدمه، مصاحبهها، و شبکههای اجتماعی توضیح دهیم که «این کتاب کند خوانده میشود، با مداد در دست، و اگر در صفحهی فلان گم شدید امری طبیعی خواهد بود». باید خواننده نه به مصرف آسان بلکه به همدلیِ اندیشمندانه دعوت شود.
۴ - ۵. در سطح روانشناختی. بازپیوند ادبیات و سلامت روان
از آنجا که گزارش کرهای پیوند ادبیات و خودکشی را مطرح میکند، پیشنهاد مشخص ایجاد «کارگاههای خواندن درمانی» در مدارس و کلینیکها است. این نه «کتابدرمانی» به سبک خودیاری (که اغلب سطحی است)، بلکه خواندن و بحث دربارهی رمانهایی است که شخصیتهایشان با بحران عاطفی دست و پنجه نرم میکنند. پژوهشها نشان دادهاند خواندن داستان (حتی داستان تیره) میتواند همدلی و احساس معنا را افزایش دهد، دو عاملی که افراد را در برابر خودکشی محافظت میکنند.
۴ - ۶. در سطح فلسفی - سیاسی. نقد «اقتصاد توجه» چونان ساختار
راهحل فردی (کتاب خواندن بیشتر) کافی نیست. ساختار «اقتصاد توجه» باید به چالش کشیده شود. پیشنهاد من ایجاد «مناطق عاری از نوتیفیکیشن» در ساعات مشخصی از شب (مثلاً ۸ تا ۱۰ شب) - نه چون قانون دولت، بلکه چون یک پیمان اجتماعی در محلهها، مدارس، و خانوادهها است. این مناطق نه به تکنولوژیزدایی، بلکه تنها به یک قرارداد جمعی نیاز دارند: «در این دو ساعت، هیچکس انتظار پاسخ فوری ندارد». در چنین فضایی، خواندنِ عمیق ممکن میشود.
۴ - ۷. پاسخ به وضعیت ایران
از موضع کسی که در ایران مینویسد باید اضافه کنم که وضعیت ما دو لایه دارد:
1) لایهی جهانی: اقتصاد توجه، نوتیفیکیشن، رمان اینترنتی؛ و
2) لایهی محلی: سانسور، کاغذ گران و خدمات گران چاپ، ناشران ورشکسته، کتابفروشیهای در حال تعطیلی.
در ایران، بحران ادبیات تنها «فرهنگی» نیست، بلکه اقتصادی-سیاسی نیز هست. ولی همین نکته میتواند یک فرصت باشد: جایی که کتاب به «کالای لوکس» بدل میگردد، خواندنِ آن نیز عملی اعتراضی و هوشمندانه میشود. ما نمیتوانیم به رقابت با نتفلیکس بپردازیم؛ ولی میتوانیم «جامعهی خوانندگان» را چونان یک اجتماع کوچک ولی پرشور حفظ کنیم.
بله. راهی برای رهایی از این وضع وجود دارد؛ ولی این راه هرگز «بازگشت» نیست. هیچکس به سدهی نوزدهم برنمیگردد. راهحل همانا بازتعریفِ ادبیات چونان کنشی معناساز در درون عصر دیجیتال است.
پنج توصیهی عملی
۱. آموزش «سواد عمیق» از کودکی. نه همچون درس ادبیات، بلکه همچون یک عادتِ روزانه: ۲۰ دقیقه خواندنِ بیوقفه، بدون هیچ دستگاه دیجیتال، در کلاس.
۲. تغییر معیارهای داوری جایزههای ادبی. باید به جای فروش و محبوبیت، «دشواریِ جذاب» و «ظرفیتِ ایجاد مکث» وارد معیارها شوند.
۳. حمایت از ناشران کوچک مستقل. از طریق یارانههای دولتی یا الگوهای مشارکتی (مانند پویشهای پیشخرید).
۴. ایجاد «باشگاههای خواندنِ کند»، در کتابخانهها، کافهها، و مدارس؛ تشکیل گروههایی که یک رمان را در دو ماه میخوانند و هر هفته یک جلسهی بحث دارند.
۵. نوشتنِ بدون ترس از نادیده گرفته شدن. نویسنده نباید خود را با آمار فروش بسنجد. معیار، تأثیر بر همان خوانندهی یگانهای است که یک پاراگراف را سهبار میخواند و میگرید. ادبیات همیشه «فرقهای» بوده - تفاوت این است که امروز فرقهها دیگر در انزوا نیستند، بلکه میتوانند در شبکههای اجتماعی یکدیگر را بیابند.
من هم فلسفه مینویسم و هم رمان در حالی که شمار خوانندگان آنها چندان زیاد نیست. از دیدگاه آماری، این «انقراض» است. ولی از دیدگاه انسانی، همان یک خوانندهی دقیق و نکتهسنج و کنجکاو و دغدغهمند که در حاشیهی کتاب یادداشت مینویسد و سپس نامهی الکترونیک یا پیامک میفرستد و میگوید «این جمله مرا به فکر فرو برده است»، تمدنی را زنده نگه میدارد.
بحران ادبیات واقعی است. ولی مرگ ادبیات - آن گونه که کسانی به هر علت و دلیل میگویند - خبری دروغ است. آنچه میمیرد، قفسههای کتابفروشیهای زنجیرهای است، نه کنشِ نوشتن و خواندن در خلوت شب. ولی شاید این دقیقاً فرصتی برای رهایی ادبیات از بند «صنعت نشر» و بازگشت به بطن «زندگیِ تأملی»، یعنی همان جایی باشد که همواره بوده است.